شهر برفی

٭سفید بود دُرنایی

که رفت و در تندباد گم شد

ای شهر برفک زده!

٭این روزها

تو شهر برفی شده‌ای و

من آدم برفی‌ در کوچه‌ای بن‌بست!

٭حضور مبهمی‌ست
عشقت در میان قلبم
همچون نشستن کبوتری سفید

روی زمینی پوشیده از برف!

٭کجاست آنکه می‌گفت

سفید رنگ یک‌ پارچگی‌ست و

پررنگ و کمرنگ ندارد؟

٭کفن‌پوش شده‌ای تو هم

ای شهر؟!

پس چرا برایت جشن گرفته‌اند؟

٭سفید بود

کبوتری هم

که در خون خود غلطید.

ای شهر برفی!

٭در زمان مانده‌ام
همچون آبشاری یخ زده
که حتی نمی‌تواند
ماهی‌هایش را به جریان گرم زندگی بازگرداند!

٭همچون آبشاری یخ زده

یا ذره‌ای در سیاه‌چاله‌

در بی‌زمانی مطلق به سر می‌بریم ما!

٭درد گاهی

در رویایی جوانه می‌زند

همچون عشق در خار گلی!

٭از این روزهای برفی
قندیل‌های آویزان به لبه‌ی پنجره‌،
ساقه‌ی یخ‌زده‌ی زیر برف،
و چکه چکه‌ی ناودان‌ را
برای طولانی‌ترین شبِ سالت بر‌می‌دارم و
ردِ پاهای جا مانده در برف،
سکوت نشسته بر لب‌های آدم‌برفی،
و سرخی گونه‌های عابران را
برای آن گرم‌ترین ظهر تابستانت می‌فرستم
تا گرمای عشق را تاب بیاوری
در میانه‌ی روزگاری جهنمی!

٭تنها

ابهتی فروریخته بود

در تمنای گداخته در نگاهش!

 

٭تصویر:

برشی از شهر در قاب پنجره‌‌‌ام

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *