شمعی روشن کنیم

مدتی‌ست از بس فضا تاریک است، تحمل دیدن و شنیدن خبرها را ندارم. مدتی‌ست برای اینکه دوام بیاورم، به گوشه‌ای خزیده‌ام. گاهی حتی یادم می‌رود سری به صفحه‌ی اینستاگرامم بزنم. گاهی سری می‌زنم و شانس بیاورم صفحه‌هایی که مطالب‌ آنها را دوست دارم به تورم بیفتند، آنها را بخوانم و بیرون بیایم.

این روزها بیشتر نویسنده‌ها و آنها که دستی در نوشتن دارند و… راجع به خودکشی پانته‌آ اقبال‌زاده می‌نویسند. خبر شوکه‌کننده‌ای که مدام شنیده می‌شود. پایان دادن به زندگی تصمیم کوچکی نیست، خیلی‌ها معتقدند تنها مسئله‌ی فلسفی اساسی‌ست و پرسیدن از آن تنها سوال فلسفی جهان است. برخی معتقدند تنها موقعیتی‌ست که انسان می‌تواند آزادانه انتخاب کند و به جبر زندگی تن ندهد. خبرِ مرگ خودخواسته این روزها از بس زیاد شده که دارد عادی می‌شود! و هیچ‌ چیز بدتر از آن نیست که دردی در جامعه عادی شود. عادی شدن یعنی دیده نشدن، یعنی بی‌توجه از کنار امری غیرطبیعی و دردناک گذشتن، یعنی چاره‌ای نیندیشیدن، یعنی سقوط آزاد یک جامعه.

فارغ از اینکه خیلی از کسانی که مطلبی می‌نویسند برای دخترِ همکارشان، یا تسلیت به همکارشان است، و من هم آدمی نیستم منتظر کُنش بقیه باشم تا شمشیر انتقاد را بیرون بکشم، از یک مسئله متعجبم و آن این است که نوشتن در فضای مجازی شبیه تیترهای بزرگ روزنامه‌ها شده، احساسات را منقلب می‌کنند و بعد فراموش می‌شوند، بی‌آنکه قدمی اساسی برای حل آن مشکل برداشته شود.

می‌دانم که هر انسانی حق دارد به شیوه‌ی خودش عزاداری کند، هر انسانی حق دارد بی‌ترس از قضاوت بقیه حرفش را بزند، خودش یا دیگران را تسکین بدهد، تسلیت بگوید، امید بدهد در دل همه‌ی ناامیدی‌ها یا از سیاهی‌ها و ناامیدی‌ها بنویسد، لااقل ممکن است خودش کمی آرام شده باشد، … اما مطلبی میان همه‌ی آنها نظرم را جلب کرد مطلبی که نوشته بود: من کُشتمش! چون کاری نکرده‌ام و…

صرف‌نظر از میزان انسان‌دوستی و همدلی این دوست عزیز که بسیار باارزش و حتی ستودنی‌ست اما فکر می‌کنم همین الان هم، هزاران پانته‌آ غرقِ ناامیدی در اطراف‌مان هستند برای آنها چه کرده‌ایم، یا چه می‌کنیم؟ حتی به این مسئله فکر کردم شاید نویسنده‌ی این مطلب از فعال‌های اجتماعی باشد و کنشگری خوش‌اندیش. اما آنچه در این متن دیدم و حسی که به من منتقل شد، تند کردن آتش بدبختی و عزاداری بود که شبانه‌روز در آن در حال سوختنیم.

بله اولین و طبیعی‌ترین و حتی دردناک‌ترین مواجهه با چنین وقایعی این است که فکر کنیم، چرا هیچ کاری نکرده‌ایم؟ شاید می‌توانستیم شعله‌ی امیدی روشن کنیم در فضای تاریک جامعه، یا حتی برای آن فرشته که آسمانی شد، اما بعدش چه؟

مگر ما هر روز شاهد این اتفاق‌ها نیستیم. چه کاری از پیش برده‌ایم؟ در همین مدت جز یک نویسنده که دوره‌ای رایگان در موسسه‌ی بهاران تدارک دید، کدام نویسنده دست نوقلمی را گرفت؟ کدام ناشر به جز سود کتاب منتشر شده‌اش به مسئله‌ی دیگری اندیشید؟ کدام منتقد کتابی را برای دل خودش و برای دمیدن روحیه در جامعه نقد کرد؟ کدام از ما دو ساعت از بیست و چهار ساعت شبانه‌روز را بدون چشم‌داشتی از تخصص‌مان مایه گذاشته‌ایم؟ هر کدام از ما در بحبوحه‌ی اینهمه مشکلات اقتصادی و اجتماعی چقدر دست همدیگر را گرفتیم؟

گاهی فکر می‌کنم، ما عزاداری را دوست داریم. بر سینه و سر زدن، میراثی فرهنگی شده است برای‌مان و بدتر از همه به آن افتخار هم می‌کنیم! اما کجاست دستی که یاری دهد؟ البته که هستند اما برای فرار از بدبختی‌های بزرگ، دست‌های زیادتری باید بالا زده شوند تا کمتر بشنویم از خودکشی‌ها، سکته‌های قلبی، بیماری‌های روحی که به جسم هم کشیده می‌شوند.

بیاییم و در کنارِ همه‌ی عزاداری‌ها و به سوگ نشستن‌ها و از دست دادن‌ها، شمعی روشن کنیم، حتی اگر لحظه‌ای روشن باشد، شاید همان لحظه دل کسی را روشن کرده باشد، نور امیدی به دلِ کسی تابیده باشد.

 

ادامه دارد…

 

((مجسمه‌ای که حس و حالش خیلی شبیه حس و حالِ این روزهای ماست. عکاس و مجسمه‌ساز را نمی‌شناسم.))

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *