موشی به نام زمان

چشم‌هایم را می‌بندم
تا کیلومترها پرواز کنم
از داربست درخت مو بگذرم وُ
لبه‌ی پنجره‌‌ی آلومنیمی بنشینم.
و از لابه‌لای گل‌های شمعدانی
پدر را ببینم
در حال تمرینِ خوشنویسی،
و مادر را که
نمی‌دانم
دلهره‌ی کدامیک از ما
دوباره بی‌قرارش کرده.
بعد هم بیست و پنج سالگیِ خودم را ببینم
که در آینه‌‌ی روی دیوار
جا مانده‌!

برف هم دیگر نمی‌بارد
که رد پاهایم را دنبال کنی وُ
به خلوتکده‌ام برسی!
دنباله‌ی این شعر را هم
بگیری
تنها به منِ دیروز
یا به دیروزی از من می‌رسی
که ساعت‌هاست
از آن عبور کرده‌ام!

پس طرحی نو بزن از خودت

که اسکیس‌های قبلی را

موشی به نام “زمان” جویده!

بعضی رویاها
چنان دست‌هایِ بلندی دارند
که هیچ دستی به آنها نمی‌رسد.

و تو در دشتی بی‌انتها

دنبال چیزی می‌گردی که وجود ندارد.

می‌دوی

نفس نفس می‌زنی

می‌دوی

نفس نفس می‌زنی

و صدای نفس‌هایت آوازی دشتی‌‌ای‌ست

که در سرت می‌پیچد!

*اشاره به جمله‌ی:

“دست بالای دست زیاد است”

 

 

تصویر: اثری هنری از raregianpaolo@

که الهامی از نقاشی “مونالیزا” اثر لئوناردو داوینچی است.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *