شعری از رضا براهنی

نام تمامی پرنده‌هایی را که خواب دیده‌ام
برای تو در اینجا نوشته‌ام
نام تمامی انهایی را که دوست داشته‌ام
نام تمامی آن شعرهای خوبی را که خواند‌ه‌ام
و دست‌هایی را که فشرده‌ام
نام تمامی گلها را
در یک گلدان ابی
برای تو در اینجا نوشته‌ام
وقتی که می‌گذری ازاین جا
یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو در این جا نوشته‌ام
و بازوهایت را- وقتی که عشق را و پروانه را پل می‌شوند،
و کفترها را در خویش می‌فشرند
برای تو در این جا نوشته‌ام
یک دایره در باغ کاشته‌ام که شب ان را
خورشید پر می‌کند، و روز، ماه
و یک ستاره‌ی ازاد گشته از تمامی منظومه‌ها
می‌روید از خمیره‌ی ان
ان را هم برای تو در اینجا نوشته‌ام
مرا ببخش، من سالهاست دور مانده‌ام از تو
اما همیشه، هرچند در هر همه جا، در شب، یا روز دیده‌ام
و هر که را بوسیده‌ام
برای تو در این جا نوشته‌ام
تنها برای تو در اینجا نوشته‌ام

در دوردستی و با دلبستگی
حجم پرنده‌ی درشتی، در اشیانه مانده، از خستگی؛
روح تمامی نگرانی، در چشم‌های منتظر، متمرکز؛
من رازهای اقوام دربدر را
برای تو در این جا نوشته‌ام
افسوس رفته‌اند جوان‌هایی که دوش به دوشم
از جاده‌های خاکی بالا می امدند
من نام یک یک انها را می‌دانم
و داغ می‌شوم
وقتی که نام یک یک انها را می‌خوانم
انها همه فرزند خواب‌های جهان بودند
تعبیرهای من از خواب‌هایشان
ورد زبان مردم دنیاست
تعبیرها را هم برای تو در اینجا نوشته‌ام.

در باغ‌ها بعضی درختان میانسال
سال‌هاست که می‌گریند
زیرا که اشیان چلچله‌هاشان را
توفان ربوده است
من گفته‌ام که شمعدان‌های جوان را
دور درخت‌ها روشن کنند
نام درخت‌های میانسال را
نام چلچله ها را
برای تو در اینجا نوشته‌ام
و مردگان دو گونه بودند
تا من کنار می‌زنم این پرده را از روی مرگ
تو چشم خویش را ورزیده کن که ببینی
یک دسته از این مردگان
انگار هیچگاه نمی‌مردند
بلکه، با قبرهای فسفری از راه قبرستان‌ها برمی گشتند و شهرها را روشن می‌کردند

نور چراغ‌های اینده‌های زمین بودند؛
و دسته‌ی دیگر مظلوم بودند
انگار هرگز نبوده بودند؛
از بدو زندگانی، انگار مرده بودند
یا جاروی بزرگ زیر زمینی
می‌روفت خاک اره‌ی تن‌های ان‌ها را
و در چاه‌های بی‌ته می‌ریخت
این رُفت و ریخت ذات طبیعت بود
من نام‌های هر دو گونه مرده را
برای تو در اینجا نوشته‌ام
من دوست داشتم که صورت زیبایی را
بر روی سینه‌ام بگذارم
و بمیرم
اما چنین نشد
و نخواهد شد
هستی خسیس‌تر از اینهاست

بنگر به مرگ و زندگی( حافظ)
(حافظ) چگونه زیستنش نسبی است
ما هیچگاه نمی‌فهمیم (حافظ) چگونه مرد
انگار مشت بسته‌ی مرگش را همچون
فریضه‌ی مکتومی با خویش برده است
حالا
از راه‌ها که می گذری
بنگر به چاه‌های عمیقی که من از انها پایین خزیده‌ام
این چاه‌ها دهان دایره‌ای دارند
از اسمان بنگری انگار هر دهانه دفی
کهنه است که انگشت های دفزن ان را سوراخ کرده است
اما
دشت جداره‌ی این چاه‌ها هم
دف می‌زنند
دف‌های کردی
اینگونه من
از این جهان به رؤیت خورشید رفته‌ام
از توی یک دف کهنه
وقتی که اطراف من دف می‌زدند
دنیا برای من معنی ندارد
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر
روی سینه‌ام بگذارم
و بمیرم … اما نشد
هستی خسیس‌تر از اینهاست
دردی که ادم حسی احساس می‌کند
بی‌انتهاست
من این چکیده‌های اول و اخر را هم برای تو در این جا نوشته‌ام

گرچه روحم تبلور ویرانی‌ست
اما، ذهنم غریب‌ترین چیز است
هر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده است
من حافظ تمامی ایام نیستم
اما حتی اگر بمیرم چیزی نمی رود از یادم
عمری گذشته است و نخواهد امد
عمر همه نه عمر منِ تنها
من خاطرات عالم و ادم را … در دایره‌ی باغ کاشته‌ام
ان دایره در باغ
محصول حس زندگانی من بود
هر میوه ای که می‌افتد از شاخه‌ی درخت
می‌افتد در دایره، تکرارمی‌شود در دایره
تکرار و فاصله، تکرار و دایره، تکرار دایره‌ها

در میان فاصله‌ها
محصول حس زندگانی من بود
من با نگاه دایره‌ای را هم
برای تو در این جا نوشته‌ام
حالا نزدیک‌تر بیا و کلید درباغ را
از من بگیر
من سالهاست دور مانده ام از تو
و می‌روم که بخوابم
من پرده را کنار زدم
حالا تو با خیال راحت
پروانه وار
در باغ گردش کن
من بال‌های پروانه را هم
با رنگ‌های تازه
برای تو در اینجا نوشته‌ام.

رضا براهنی

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *