شعرک ٥

  • ٭مصادره کردی
    هستی‌ام را
    قرارمان این نبود

ای عشق!

٭دیواری شد
جمله‌ی دوستت دارم
فاصله انداخت میان ما!

٭باید روشن می‌ماند

شعله‌ی عشق
حتی به بهای خاموشی‌ام.

١.پریدم از خواب.
ای وای
شروع شد کابوس دیگری!
٢.بی‌خبری تو هم از دیارت
درنای سفید؟
٣.گل‌های پیراهنم را برایت چیدم وُ

چشم‌هایم را

پشت پنجره به انتظارت نشاندم.

تو نیامدی
اما آنقدر برف بارید و بارید که

کوه‌ها و دشت‌ها را پوشاند
حتی روی واژه‌هایم هم برف نشست وُ
به یک آن کفن‌پوش شدیم ما!
٤.پروانه‌ای
بر زمین افتاد و
شبنمی بر گلبرگ لغزید.

٥.بیا تمرین کنیم دموکراسی را

من می‌روم

تو سکوت کن.

٦.این روزها
خاموش شده‌ام
همچون شمعی در آغوش باد

ستاره‌ای در آغوش مرگ
یا گیتار شکسته‌ای کنج دیوار.
و آنقدر خالی از بودنم
که سکوت بلندترین فریاد است

و نخواستن بزرگ‌ترین خواسته‌ام.

٭٭٭ آرام شده‌ام مثل درختی در پاییز
وقتی تمام برگ‌هایش را باد برده باشد.
رضا کاظمی٭٭٭

٧.می‌سوزم شبانه روز
همچون کنده‌های درختی
در شعله‌های آتش.

٨.همچون جزیره‌ای دور افتاده
در میان آب‌های آزاد
چشم به راهت هستم.

٭جزیره‌ای دور‌افتاده

در میان آب‌های آزاد

چشم به راه ناوی…

٩.عشق
ستاره‌ای‌ست
که سال‌ها بعد از مرگ هم
میدرخشد!

١٠.زنبقی هستی
در سایه‌ی تخته سنگی
در حال سقوط!
و من شقایقی
کنار برکه‌ی کوچکی
در تندباد!
١١.غربت را
از یاد می‌برم
وقتی نگاهم به نگاهت می افتاد!
١٢.پاره ابری‌ هستم
هر بار به شکلی در باد
عیان خواهی شد روزی!
١٣.گفتی: همینقدر واقعی
گفتم: همینقدر خیالی
خندیدم و گفتیم: همینقدر واقعی و خیالی
ابرهای خفته در آسمان نیلی را
می‌دیدیم.
١٤.پُر هیاهوترین لحظه‌ میان ما
لحظه‌ی سکوتمان بود
که چقدر زود گذشت.

١٥.تاریکی بی‌پایانی‌ست
نبودنت در میان روزهایم.

١٦.قشنگ‌ترین جغرافیای جهان است
سرزمین چشمانت
آن هنگام که
آرام آنجا جا گرفته‌ام.

١٧.کاش می‌شد
خواب‌ها را هم تنظیم کرد روی
سیمبل‌ریت صدایت وُ
فرکانس نگاهت!

١٨.نامه‌ام برگشت خورد دوباره
آدرست را نمی‌فرستی چرا

ای مرگ؟!
١٩.گره خورده‌اند
خواب‌هایم به تو
همچون طنابی به چوبه‌ی دار!
٢٠.تصادفِ شیرینی بود
برخورد نگاه‌هایمان به هم.
٢١.دل من کتیبه‌ای‌ست
که تصویر تو را
بارها و بارها روی آن حک کرده‌ام
آنهم قبل از دیدنت!
٢٢.جمله‌ی دوستت دارم را حک کردم
روی کتیبه‌ی قلبم
به تمامیِ ‌زبان‌های دنیا برایت

کاش می‌دیدی!

٢٣.تکرارِ بی‌پایانی‌ست
مردن در لحظه‌های بی‌تو!

٢٤.رقص بی‌پایانی‌ست
رقص احساس من
زیر باران نگاه تو!

٢٥.سنگ شده است قلبت
اما نمی‌دانی
از دل سنگ هم گاهی چشمه‌ای می‌جوشد؟

٢٦.عشق
شاید همان خط افقی‌ست
که زمین را به آسمان پیوند می‌زند
و بال‌های خیالم را
به آسمان نگاهت!

٢٧.جرعه جرعه سر می‌کشم
جام خیالت را
جز ته مانده‌ای از عشقت باقی نمی‌ماند
برای فرداها…

٢٨.ملاقات عجیبی‌ست
ملاقات من با خودم
و ملاقات عجیب‌تری‌‌ست
دیدن تو در عمق نگاهم روبروی آینه!

٢٩.چه خوش نشسته‌ای در خیالم
همچون واژه‌هایی نشسته در غزلی زیبا!

٣٠.حرف‌هایمان
همچون ابرهای تکیه داده به سقف آبی آسمان
تکیه دادند
به هوای گرفته‌ی کافه
به بوی عودهای نیم سوخته
به کتاب‌های خاک گرفته‌
فنجان قهوه‌ وُ صدای بوق ماشین‌های خسته
حرف‌هایمان
همچون کودکانی از بازی برگشته
خردسند از شیطنت وُ
شرمسار از دست‌های نشسته
زیر چشمی نگاه می‌کردند به هم وُ
قورت می‌دادند بغض‌هایشان را
آنگاه چون دو غریبه
راه‌شان را گرفتند و رفتند!
همچون رودی
که بار سنگین خاطره‌هایش را می‌رود
تا به دریا بسپارد.

٣١.می‌گویند بعضی دردها مقدسند
درد عشق تو
یکی از همان‌هاست.

٣٢.حس داشتنت
قندیل غارها را اب می‌کند
رودها را به جریان می‌اندازد
قنات‌ها را پر آب می‌کند
شکوفه‌ها را می‌خنداند
حس داشتنت
دردها را درمان می‌کند
حتی مرگ را عقب می‌اندازد.
می‌بینی
چگونه دوستت دارم؟

٣٣.عالم هپورت
جایی‌ست که
ثانیه به ثانیه ی زندگی را
با تو نفس می‌کشم و
دست در دست تو می‌رقصم.

٣٤.درد فانتومی‌ست
دلتنگی پرنده‌ی زخمی برای پرواز!

٣٥.دنیا زن زائویی‌ست
که از درد به خود می‌پیچد
و زجه‌هایش گوش فلک را پر می‌کند
ولی صدایش به هیچ‌کس نمی‌رسد!
همچون صدای من به تو!

٭٭٭

١.تلخی عمیقی‌ست
خاطره‌ی اره برقی
روز اول کاری‌اش!

٢.به دنیا می‌آییم که بمیریم
یا می‌میریم که به دنیا بیاییم

یا هر دو؟

٣.کاش سنگ‌فرشی بودم
در پا گردی
میان خانه‌های عاشق و معشوقی
سنگ بلند بلند فکر می‌کرد!

٤.سال سقوط
سال نرسیدن
از دست دادن
سال فرار از خویشتن
سال عروسک‌ خیمه‌شب‌بازی‌ها
سال ماسک و فاصله
سال تنهایی و قرنطینه
سال هزار و چهارصد بود
امسال
(با یاد ترانه‌ای از داریوش)
٭هنرمند پیشکش
لااقل هنرمندانه زندگی کنیم.

٥.مرداب هم که باشی
گل نیلوفری
تو را زیباتر خواهد کرد
همچون عشق که زندگی را!

٦.ابرها می‌گریند
آسمان می‌غرد
شلاقی برق آسا بر تن کبود آسمان می‌نشیند
زمین اما
بی‌خیال اینهمه قیل و قال
به پُر آبی رودهایش فکر می‌کند
و قنات‌های زیرزمینی‌اش
و ریشه‌هایی که برای قطره‌ای آب کمتر
به جانش چنگ می‌زنند
و به خیل حیواناتی که سیراب می‌شوند
قبل از آنکه سیلاب ببردشان!

٧.پاییز بر درخت‌ها بارید
برگ‌ها بر زمین.
من اما
در خودم باریدم
آرام، بی‌وقفه.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *