شعرک ٤

١.چون ستاره‌ای دنباله‌دار
سُر خوردی در آغوش شب
جهانم را
با خود بردی و
من مثل همیشه جا ماندم.
ای عشق!
٢.و من
میان زمستانی شکفتم ابدی
بی‌حتی مامنی!
٣.صبح سردی‌ دستی‌ست
که بیدارت می‌کند
تا به کارهایت برسی
تو را ازآغوش نیستی در می‌آورد
و به آغوشی سردتر می‌برد
صبح گاه
تیزی نوری‌ست که
چشم‌هات را می‌سوزاند و
اشکت را درمی‌آورد
زخمی‌ست
که سر باز می‌کند سر ساعت!
بابونه‌ای‌ گچی‌ست روی قاب دیوار
که پروانه‌ای را عاشقِ خود کرده است!
تلخی تمامِ نشدن‌هاست
تمام نرفتن‌ها
تمام نبودن‌ها!
٤.وقتی از تو تعریف کردند
امتیازهایت را شمردند
بیش از حد مهربان شدند
بدان قرار است، بند دلت پاره شود
بدان تاریکی‌ای چنان غلیظی در انتظارت هست
که می‌خواهند
غلظتش را کم کنند
گویی زهری در جام دنیا حسابی حل شده
و تو باید به یکباره سر بکشی.
٥.عشق
کوله‌باری‌ست جادویی
که هرچقدر پُر می‌کنی
باز جا دارد
جا دارد
که بیشتر دوستش داشته باشی
بیشتر قربان صدقه‌اش بروی
بیشتر برایش بمیری
و بیشتر غرق شوی.
٦.و عشق
همچون مشتی آب از میان دست‌هایت
قطره قطره می‌ریزد
چه بخواهیم، چه نه.
٧.از من
جز دو حفره‌ی تو خالی
برای نگریستن به اینهمه آشفتگی
نخواهد ماند.
٨.گمشده بود خیال
رنگ‌هایش را هم ربوده بودند!
٩.هی رفیق!
راهت را بگیر و برو
دنیا منتظر هیچ‌کس نمی‌ماند
خودت را به آخرین واگن قطار برسان
و بپر بالا!
١٠.همه چیز تمام شده است
حتی چیزهایی که هرگز شروع نشده بودند
آری
همه چیز تمام شده است
و پایان
همیشه تلخی بادامی را دارد
که میان بزاق می‌نشیند
و تا اعماق وجودت رخنه می‌کند.

٭نور آینده‌ که نتابد
به گذشته برمی‌گردی و
چقدر احمقانه نشخوارشان می‌کنی.
١١.دردهایمان را
با درد دیگری تاخت می‌زنیم
تا شب تمام شود!
١٢.از نگاهمان که پلی ساخته نشد
دست‌هایت را به من بده
تا پلی شود میانمان.
١٣.و نگاهت را چون طنابی به گردنم بیاویز
که مردن با نگاهت را ترجیح می‌دهم
ای عشق!
١٤.عشق خواستن است.
گاه حتی
خواستنی ناممکن!
نه وسیله‌ای برای سرگرمی!
١٥.شاید من
در غروبی که رفتن پرستوها را نظاره می‌کند
در سرمایی که تا عمقِ نگاهم می‌دود
در انبوهی از شکست‌ها
در درهایی که همیشه بسته می‌شوند
و صدای بسته شدنشان مدام توی گوشم می‌پیچد
در تنهایی
یا در میلی جاودانه به ادامه دادن
خلاصه می‌شوم
نه
من در تو خلاصه می‌شوم
و تو به قدر دنیا وسیعی
چگونه می‌توان دنیا را خلاصه کرد؟
١٦.سال بی‌بهاری‌ست
غربت!
١٧.موج بی‌قراری‌ست
دلتنگی
که هرچه بیشتر در آن غوطه بزنی
احتمال غرق شدنت بیشتر می‌شود.
١٨.آنقدر دلتنگم
که دلتنگی جاده‌ای شده در بیابانی دور
که هرچقدر در آن می‌رانم
به مقصد نمی‌رسم!
١٩.آنقدر کلمات را بیهوده هدر داد
که از معنا تهی شدند
واژه‌ها!
٢٠.آنقدر با کلمات بازی کرد
که خون جاری شد
و هیچ‌کس نمی‌داند
چه دردی دارد
دیدن تکه پاره‌های عشق در قربانگاه!
٢١.همچون پرستویی
که خستگی آخرین کوچش را به یاد نمی‌آورد
تو هم
سنگینی کوله بارت را
رد پاهات را از یاد خواهی برد
تنها سکوتی که بدرقه‌ات کرد
را به خاطر خواهی آورد
و دستی که حتی برای خداحافظی بلند نشد.
٢٢.از این‌که
روزی چند هزار بار
به تو فکرمی‌کنم
روزی چند هزار بار
در تو می‌شکنم
به خود می‌بالی
ای مرگ؟!
از اینکه
روزی چند هزار بار
در دریای تنهایی غوطه می‌خورم
و جسدم به ساحل برمی‌گردد
به خودت می‌بالی
ای عشق!
٢٣.و در اولین بوسه
که به اندازه‌‌ی تمام عمرم طول کشید
زیستم
همان اندازه کوتاه
همان اندازه بلند!
٢٤.نکند
در آغوش خاک هم رهایم نکنی
ای درد، ای همزادم!
٢٥.جز استخوانی خون‌آلود
از دست‌هایم نمانده
و زانوهایم هزار تکه شده‌اند
از بس زمین خوردم و بلند شدم!
٢٦.بالاخره روزی اتفاق خواهد افتاد
اما نمی‌دانم در چه حالی خواهم بود
نمی‌دانم چگونه آن لحظه‌ها را دوام خواهم آورد
و چگونه دوباره غرق خواهم شد
اینهمه غرق شدن کافی نیست آیا؟
٢٧.من به تو می‌اندیشم
و به اینهمه فاصله
و به نهایت درد!
٢٨.خاک را کنار زدند
دست‌هام را بریدند
پاهام را بریدند
یکایک اعضای تنم را بیرون کشیدند و
دور انداختند
وقتی نگاهشان به چشم‌هام افتاد
شوکه شدند
مورچه‌ها کارشان را خوب بلد بودند!
راستی درد تمام نمی‌شد چرا؟
٢٩.بهار، تابستان، پاییز و زمستان
بهانه‌هایی بودند
تا فراموش کنیم
که با چه سرعتی به آغوش مرگ می‌دویم!
٣٠.و من
آنقدر قشنگ سوختم
که شاخه‌های درخت
دلشان خواست زودتر خشک شوند و
شعله‌های آتش را به آغوش بکشند.
٣١.خسته‌ام
خوابم می‌آید
انقدر خوابم می‌آید که اگر می‌دانستی
خودت چشم‌هام را می‌بستی
و انگشت‌های پاهام را هم
و خودت برایم طلب آمرزش می‌کردی
خودت گودالی می‌کندی
و توی گور می‌گذاشتی‌ام
بعد ترمه‌ای می‌کشیدی
روی گودال تازه پر شده
فقط کاش می‌دانستی
چقدر خسته‌ام
خدایا!
٣٢.هرگز نفهمیدند
بر من چه گذشته است
هرگز نگاه سرگردانم را ندیدند
و انعکاس کابوس‌هام را
روی نوشته‌هایم نخواندند.
٣٣.خوابم می‌آید
و خواب دزدی‌ست
که نگاهم را می‌قاپد از این دنیا!
٣٤.به گذشته که برمی‌گردم
ساعت‌ها به دنبال عطری، صدایی و سایه‌ای
خیابان‌ها را گز می‌کنم.
٣٥.دلتنگی‌هایم
چون غباری روی پنجره‌ می‌نشیند
و من هر بار
که نفسم را روی شیشه ها می‌کنم
و روزنامه را روی آن می‌کشم
کلمه‌ی (تو) جا می‌ماند
برای همین است
که پنجره آمدنت را انتظار می‌کشد!
٣٦.می‌شود
چشم‌ها را کاشت
اما نمی‌شود نگاه را زیر انبوهی از خاک
دفن کرد!
٣٧.کش می‌آیند
دستهای تو در دست‌های من
نگاه تو در نگاه من
چه بازی عجیبی شروع کرده‌ای
ای مرگ!
٣٨.چنان از آسمان دورم
که هیچ ستاره‌ای مرا ماه خود نمی‌داند
و چنان نزدیکم
که چون فضای میان ستاره‌ای‌ محواَم.
٣٩.دست‌مان پلی نشدند میان ما
نگاه‌مان هم.
تنها
سکوت
پلی بود مخروبه
که ما را به اعماق دره پرتاب می‌کرد.
٤٠.آنقدر از دست داده‌ام
که از دست دادن بخشی از وجودم شده است
همچون تو!
٤١.رد پاهایت را دنبال می‌کنم
که روی برف کنار رودخانه تمام می‌شود و
به سمت آسمان می‌رود!
٤٢.آنکه در چشم‌های تو ذوب می‌شود
زمستانی در سینه دارد
به انتظار بهار!
٤٣.گاهی سنگ شدن
تنهاترین راه‌مان می‌شود!
٤٤.این منم
زنی از دیاری دور
پر از غرور.
٤٥.با دهانی بسته
چشم‌هایی بسته
دست و پایی بسته
کجا می‌توان رفت؟
چکار می‌توان کرد؟
ما زن‌ها اما داریم زندگی می‌کنیم!
٤٦.حرف‌های نگفته
سلول‌های سرطانی هستند
که در تمام تنت ریشه می‌دوانند
و چون رتیلی به وجودت چنگ می‌اندازند
و تو را از درون خواهند خورد
حرف‌های نگفته
سنگینی وزنه‌ای هزارکیلویی دارند
که به تو وصل شده‌اند برای همیشه!
حرف‌های نگفته
غرورهایی هستند که به موقع خرد نشدند.
٤٧.کمی آب بر مزارم بریز
می‌خواهم جوانه بزنم و
درختی شوم با سیب‌های سرخ.
٤٨.باید تمام کنم
ذهنم را پاک کنم از تو
و از هر آنچه که من را به یاد تو می‌اندازد
ای عشق!
٤٩.نگاه بُراق موریانه‌ها
آخرین نگاه ستایشگرانه‌ای‌ست
که روی جسم زنی می‌لغزد!
٥٠.کاش کمی بیشتر هوای همدیگر را داشتیم
دنیا به انداز‌ه‌ی کافی سخت می‌گیرد
کاش ما لااقل سخت‌ترش نمی‌کردیم
برای یکدیگر.

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

١.گاهی باید
میان آنکه هستی و
آنکه می‌خواهی باشی
یکی را انتخاب کنی
گاهی باید
لحظه لحظه خودت را قربانی کنی
تا دوام بیاوری!
٢.پاهایم خسته از رفتن‌اند
دست‌هایم خسته از دست روی هم ساییدن
و دلم
دلم همان گنجشکی‌ست
که به آب افتاد!
بی آنکه بداند
عاشقِ تصویر خودش شده بود در حوض!
٣.وطنم را جا می‌گذارم
و تنی را که
مدت‌ها بی‌جان افتاده بود
و به زور خودش را
از روز به شب
و از شب به روزی دیگر می‌کشاند.
٤.زخم‌ها
سکوت‌هایی بودند بی‌موقع
و حرف‌هایی بی‌موقع‌تر!
٥.نگاه تو
دری بود همیشه بسته به روی ما
ای آزادی!
٭ تنم را از گناه می‌شویم
لبهایم را از تمام بوسه‌ها
و ذهنم را از خیالت
ای آزادی!
٭ همیشه به تو فکر می‌کنم
حتی وقتی‌که
دست‌هایت در دستان دیگری و
نگاهت در نگاه دیگری‌ست
ای دورترینِ دورها
ای آزادی!
٦.خوب گوش کن
همه‌ی صداهای دور و برت را
فیلتر کن
چشم‌هات را ببند
به هیچ چیز فکر نکن
سکوت کن
حالا حرف‌های درون سکوتت را بیرون بکش و
از پنجره پایین بنداز
و نور زیر پلک‌های بسته را لمس کن
سعی کن آرامتر نفس بکشی
اصلا سعی کن نفس نکشی
حالا خوب شد!
٧.هر روز صبح
زیر بارانی از اشک‌هایم
با تو می‌رقصم
ای عشق!
٨.آخرین بار آنجا نفس کشیدم
که خورشید پشت میله‌های پنجره بود و
و پنجره دور افتاده بود از خانه
از خیابان
از شهر
و من
از طلوع خورشید تا چشم‌هایش
هر روز می‌دویدم
و من
از واژه‌های تنیده در این شعر تا غروب چشم‌هایش می‌رقصیدم
و او راه می‌رفت و
راه می‌رفت و
دانه‌های انگور مانده بر درخت را می‌شمرد
و توت‌هایی که دست‌هایمان را به خون کشیده بودند!
٩.و اندوه
بر آستانه‌ی در می‌آید و
درد را سوغات می‌آورد!
١٠.و کاش لحظه‌ها
این کودکان گریزپای
این اسبهای سرکش
چروک‌های خزیده بر افکارم را
سر به نیست کنند!
١١.دیگر خواب‌هایم را
برایت تعریف نمی‌کنم
و ساعت‌ها بر نورهای گریخته از پرده
چشم نمی‌دوزم و می‌پذیرم
که همه چیز با بیگ‌بنگ شروع شد
همه‌چیز با انفجار و آتش و درد شروع شد
نه با دیدن چشم‌های تو
ای عشق!
١٢.پرستوها به آشیانه برگشتند و
سربازها به خانه
اما دست‌هایشان را
پاها و چشم‌هایشان را
حتی قلب‌هایشان را
جا گذاشته بودند
در میدان جنگی
که هیولاها راه انداخته بودند و
با لذت تماشا می‌کردند!
من هم
به خانه برگشته بودم
اما بی‌خودم!
١٣.پرستوها به آشیانه برمی‌گردند
با شور و شوق
و ما به آغوش خاک برمی‌گردیم
در سکوتی ابدی!
١٤.کجا باید بگریزم از خودم
که هر جا می‌روم
خودم زودتر به آنجا رسیده‌ام؟
١٥.کدام خانه را به دنبال خودم بگردم
که در هیچ خانه‌ای قرار نمی‌گیرم
نه دیگر ستاره‌های آسمان همسایه‌ام می‌شوند
و نه مردگان دفن شده در زمین
تو بگو به کدام غار سر بکشم
و سنگ‌نوشته‌های کدام کوه را
به دنبال نشانی از خود بخوانم؟
١٦.روزی که عاشقت شدم را
یادم نیست
اما غرق شدن در دریای عشقت را
مگر می‌توان فراموش کرد.
١٧.ساحل گورستان ماهی‌هاست و
دنیا گورستان رویاهای ما!
١٨.با یک گل بهار نمی‌شود
اما خبر آمدن بهار
به گوش جهانیان می‌رسد!
١٩.برای من عشق
زیاد دوست داشتنت نیست
دوست داشتن زیادت نیست
دوست داشتنت بیشتر از خودم هم نیست
تحت هر شرایطی دوستشتنت هم نیست.
برای من عشق
حضورت در تک تک لحظه‌هایم است
آنقدر که نتوانم
بی‌ تو لحظه‌ای سر کنم!
٢٠.پیش از رفتنم
بوسیدمش سخت
سنجاقک در دفتر خاطراتش نوشت
دیشب!
٢١.پیش از آنکه
کار از کار بگذرد
من از تو گذشتم
ای عشق!
٢٢.پیش از آنکه
تو را برای اولین بار ببینم
دوستت داشتم.
عشق
زمان نمی‌شناسد!
٢٣.((درها برای بسته شدن آفریده شده اند))
دری هم اگر باز شد
به دیواری سنگچین راه داشت.
٢٤.و مدت‌هاست که لحظه‌ها
لحظه‌های لیزِ سیال بی‌حضور تو
چون مادیانی
با یال‌هایی از جنس اندوه
و نعل‌هایی که دیگر نماد خوش‌اقبالی نیستند
میان دشت‌های سرسبز می‌تازند
لحظه‌ها چون مه‌های گذرا از قله‌های بلند می‌تازند
و ما چون مردگانی به دنبال‌شان دویدیم.
٢٥.ترس‌ها، فریادهای فرو خورده‌ای هستند
و دل‌هایی که خالی بودند
از حضور تو!
٢٦.شوق دیدارت
همچو اشتیاق خون
به بیرون زدن از رگ است
همان اندازه گرم و جهنده!
٢٧.شیرین‌ترین اتفاق زندگی‌ام بود
دیدارت!
٢٨.گاه همچون پروانه‌ای هستم که
به سمت نقش‌های برجسته‌ای از گل‌های لاله و زنبق دری می‌رود
بی‌آنکه بداند حقیقت سردی پیش رو دارد!
٢٩.به تو فکر می‌کنم
آنقدر که خودم را فراموش کرده‌ام
آنقدر که روزهاست
پشت در معطلم
که در را برای خودم باز کنم
لباس‌هایم را بکَنم و
پرت کنم روی مبل
بعد بروم چای برای خودم بریزم و
روبروی تلویزیون خوابم ببرد!
می‌بینی هنوز پشت درم؟!
٣٠.امیدوارم
طوری که همه‌ی درخت‌ها می‌آیند و
به من دخیل می‌بندند
و ریشه‌هایم
چنان اعماق خاک را می‌شکافند که
خواب را از چشم اجدادمان ربوده‌اند.
٣١.می‌بینی
چگونه دلتنگی برای دریا
آدم برفی را آب می‌کند؟
دریا اما
به زیبایی موج‌هایش می‌نازد و
گوش صدف‌ها را از ترانه‌ای عاشقانه
پر می‌کند!
٣٢.و من به آخرین دیدار می‌اندیشم
به چشم‌ها و
به نگاه مدورایی‌اش‌
و به اسکلت ماهی‌
مانده روی سنگی کوچکی از سال‌های دور!
٣٣.
باد و باران
می‌شویند نام حک شده بر گورهایمان را
و برف
لباسی سفید بر تنش می‌کند
زمان اما
سنگ را می‌شکند
و هر تکه‌ای جایی می‌افتد!
٣٤.دارم شبانه‌روز می‌سوزم و
شاید این
نزدیک‌ترین تصویر به عشق است.
٣٥.همه چیز سرعت گرفت و
سرعت گرفت
آنقدر که
حرف‌هایمان نجویده به گوش هم می‌رسید.
٣٦.زمین ‌چرخید و ‌چرخید
و سرعتش انقدر زیاد بود
که نه اقیانوس‌ها معلوم بودند روی کره‌ی جغرافیایی
نه قاره‌ها
رنگها قاطی شدند و
جز خاکستری رنگی برجای نماند.
٣٧.اگر روزی به تو بازگردم
تنها برای پیدا کردن خودم است
ای عشق!
٣٨.روزی
دستهایم را از درونت بیرون می‌کشم
و به جایی خواهم برد دور
خیلی دور.
٣٩.از لذتی به دنیا آمدیم
چند روزی زندگی می‌کنیم و
روزی هم خواهیم رفت
همین …
٤٠.مردن موهبتی‌ست .
رهایی از بار هستی و
سبکبال پریدن تا به عرش.
دیوانه‌ای از کویی می‌گذرد
که فریاد می‌زند
ما حتی
استعداد مردن هم نداریم!
اشاره به جمله‌ی سنت بوو در کتاب هنر مردن.
٤١.گویی
کجا به دنیا آمدن، استعداد می‌خواست
چگونه زندگی کردن استعداد می‌خواست
حتی چگونه مردن هم استعداد می‌خواست
راستی چرا ما هیچ استعدادی نداشتیم؟!

٤٢.چه باک از اینکه
با چشم‌های بسته، دهانی بسته
غذایی گرمی باشیم برای موریانه‌ها
چه باک از اینکه به زودی خاک
جای پوست و گوشت تنمان را می گیرد
فقط ای کاش
در بهار گلی بروید از خاک ما و
دستی آن را بچیند برای معشوقش.
٤٣.هیچ بهاری منتظر ما نمی‌ماند
پنجره‌ها هم از انتظار خسته شده‌اند
پس کی می‌آیی
آزادی؟
٤٤.از من گذشتی
چون صدای کلاغی از سپیده دم
یا نوری پاشیده بر فرش یک اتاق
همین اندازه سریع و تند
ای زندگی!
٤٥.راستش را بگو
چه طلسمی کرده‌ای که همه گرفتار توییم
ای عشق؟!
٤٦.برای خوشبخت شدن
نیاز به تاج‌محل نیست؟
راز خوشبختی را
شبنمی می‌داند نشسته بر گلبرگ گلی سرخ!
٤٧.با طناب پوسیده‌ی تو
می توان تا ته چاه هم رفت
پری دریایی شد و
در تور عشق تو گرفتارتر شد!
٤٨.گاهی هم
عشق
لبخندها را با خود می‌برد و
زیر قبایش قایم می‌کند!
٤٩.جمله‌ی دوستت دارم را
به من برمی‌گرداندی
حتی اگر غار بودی!
٥٠.نه پای رفتن داشتیم
نه دل ماندن
جهنمی آتشین بود
همه‌ی زندگی‌مان.

عکاس: ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *