شعرک٣

١.پرواز می‌کنم به سویت
چون شاپرکی به سوی گلی نیلوفر

بی‌خبر از قورباغه‌ای که

نشسته به انتظار!

٢.سوزاندند
همه‌ی فرصت‌هایمان را و
ما همچنان ادامه می‌دهیم.
٣.هر روز که از خواب بیدار می‌شد
سراغ غم‌هایش می‌رفت
می‌ترسید
کسی عوض‌شان کرده باشد!
٤.و عشق همان بوی کاغذی‌ست
که لای صفحه‌های کتاب می‌پیچد و
راز مشترکی می‌شود
برای ماندن!
٥.و درد گاه
اتفاقی بود در جایی به‌ جز آنجا که باید
رخ می‌داد!
مثل نگاه تو
بعد از غروبِ نگاه من!
٦.رویای کرم ابریشم را
گرفته بودند.
کرم خاکی اما
تمام شب را
در همسایگی گل شب‌بو به سر می‌برد
به خیال پروانه شدن!
آیا می‌توان خیال پرواز را
به شاپرکی که سوزن ته‌گردی از کمرش گذشته
بازگرداند؟
و امید را به سنجاقکی
که رویاهایش را ربوده‌اند؟
٭رویاهایم
آنقدر به دور تنم تنیده‌ شده‌ بودند
که ردشان روی بدنم مانده
در کنارِ جای انگشتان تو!

٧.رها کردم
همه‌ی رویاهای مانده در قفس را
پرواز کن
رهایی را زندگی کن
ای عشق!
٭و این بار
کتاب‌ها ما را خواندند و خواندند
و به آنچه بر ما گذشته بود
حیران ماندند!
٨.در نگاه شب
روز می‌میرد
تاریکی، حلقه‌ای از طناب دور خود می‌پیچد
خاطره‌های تو را اما
قاصدکی کوچک با خود می‌برد!
تو بگو
در تاریکی شب،‌ پناهگاهی هست آیا؟
و در کوتاهی سپیده‌دم، شادی‌ و نشاطی؟
٩.و رنج
سرچشمه‌ی انسان بودن‌مان است و
انسانیت
مرزی‌ست باریک میان ما
١٠.من همان برگم در دست باد
به یاد بیاور مرا!
١١.نگاهم گل می‌دهد
میان لبخندهای تو
ای شب مهتابی‌ام!
١٢.سایه‌ای لرزان می‌خزد
در میان کوچه‌ای تنگ
باد می‌کوبد دوباره
دری را محکم به روی هم
می‌دود قطره‌ای اشکی به روی شانه‌های تو!
١٣.چرا باید زخمِ بیداری را
میان کابوسی تکراری‌ رها سازیم هر لحظه؟
١٤.درد می‌خزد
میان لحظه‌هایم آرام آرام
و من اسیر می‌شوم
میان روزهایی به غایت تکراری!
بیا و امیدی باش برای رهایی
ای عشق!
١٥.سکوتی تلخ‌
نهفته میان غنچه‌ی لب‌هایم
غمی شعله کشیده میان تیله‌ی چشمانم!
٭ترانه‌ای نشسته گوشه‌ی لب‌هایم
١٦.دستم را به شاخه‌های بلند شعر می‌رسانم و
خرمالویی می‌چینم برایت!
١٧.چه شد؟
چه شد خدا، چرا ما را ز یاد برده‌ای؟
چرا به اینجا رسیده‌ایم؟
چرا درون دردها، اینگونه بی‌دست و پا زیسته‌ایم؟
چه شد خدا؟
چرا اینهمه دیر رسیده‌ایم؟
چه روزها، چه شب‌ها با ابرها گریسته‌ایم
به دامنت آویخته‌ایم
ولی ناامیدتر از قبل
ز کوی تو بازگشته‌ایم؟
چرا خدا؟
چرا ما را شریک غم آفریده‌ای؟
میان دوزخی از امید و ناامیدی نشانده‌ای؟
از اینهمه نعمت
دل ما را چرا پر از درد و غم آفریده‌ای؟
بگو خدا
خدای خوب دیگران
خدای فراموشکار من!
١٨.به خواب می‌روند
همه‌ی درخت‌ها
جز درخت کاج که
به هوای معشوقش نسیم
تمام پاییز و زمستان را
بیدار می‌ماند و سبز!
١٩.می‌گریزم
از همه‌چیز و همه‌کس
دیروز از سایه‌ای گریختم
که فهمیدم
سایه‌ی خودم بوده!
٢٠.بالاخره اتفاق خواهد افتاد
بالاخره نسیمی
میان گل‌واژه‌های شعرم خواهد رقصید و
بوسه‌ای خواهد زد بر زخم‌هایم!
ببین
این روزها شبیه دفتر شعری شده‌ام
که شعرهایم چون قاصدکی
در دست بادند!
آزاد و رها.
٭ آتش عشق شعله می‌کشد
در چشم‌هایم
مثل تو که شعله میکشی
در شعرهایم
ای درد!
٢١.تابستان در نگاهت
قطره قطره ذوب شد و
پاییز تکه پاره کرد ابرهایش را در خیالت
و زمستان آرام خوابید میان لالایی‌هایت
همه می‌دانستند تو بهاری!
٢٢.شکوفه‌های بهار را که آوردی
تابستان را با تو به نظاره نشستم
رنگ‌های پاییز را با تو گریستم
سفیدی زمستان را اما
برای کمی گرمای بیشتر
به آتش کشیدم.
٢٣.هیچ بهاری
سرمای زمستان را نمی‌زداید از کفش‌ها
رد پاهایمان را بر دامن سفید کوه‌ها
اما بهار
عطش رود را کم می‌کند
گل‌هایی روی دامن زمین می‌کارد وُ
پرستوها را به آشیانه برمیگرداند.
٢٤.دوست داشتنی نبودن را
خراب کردیم بر سر یکدیگر
آنقدر که زیر آوارش بند ‌بند وجودمان له شد.
دنیا که پُر از غم بود
چرا غم را هدیه دادیم به یکدیگر؟
٢٥.ما کابوس شدیم
عذاب یکدیگر.
٢٦.و مرگ
کاری شبانه‌روزی شده بود
بی هیچ مرخصی!
حتی عشق هم به کُشتن ما آمده بود!
٢٧.تمام می‌شود در ظاهر
اما ادامه دارد برای همیشه
عشق!
چگونه می‌تواند تمام شود
وقتی
حتی وجودت هم
نمی‌خواهد تمام شود؟
٢٨.ما همه درون خود
گُلی داریم
که به راحتی پرپر می‌شود
شمعی داریم
که با فوتی بی‌جان خاموش می‌شود
و پروانه‌ای
که در سرما
هرگز پیله‌اش را نمی‌شکافد.
خزان یکدیگر نباشیم
که دنیا به اندازه‌ی کافی سرد هست.
٢٩.روزی اوج خواهیم گرفت
بالی خواهیم گشود به وسعت آسمان
و ترانه سر خواهیم داد
روزی همه‌ی زندگی را از آن خودم خواهیم کرد
روزی جهانی خواهیم شد
و قلممان زبان عدالت خواهد شد.

٣٠.مدرک را به بهای سنگینی گرفتیم
زندگی را اما
به بهایی سنگین‌تر از ما گرفتند!
٣١.اگر عشق را می‌شد
مثل شعری حماسی سرود
از قطره قطره‌ی واژه‌هایش خون می‌چکید!
٣٢.با تو دوست داشتن را آموختم
با تو جهانی را لمس کردم
از جنس خودت!
٣٣.هر انسان جهانی‌ست و
تو جهان من!
٣٤.مگر چقدر سخت است
دوست داشتن؟
٣٥.نمی‌دانست
آدم مجبور باشد
بال در می‌آورد!
٣٦.اشک‌های من
بازمانده‌ی شورترین دریاچه‌ی دنیاست
که هیچ لبخندی شیرینش نمی‌کند
خورشید که می‌تابد
و تو که می‌روی
شورتر هم می‌شود.
٣٧.بیا
با مداد رنگی‌هایمان
برگ درخت‌ها را آبی کنیم
رودخانه‌ها را صورتی
کوه‌ها را نقره‌ای و
آسمان را سبز
بیا دنیای دیگری بسازیم
حتی شده در خیالمان!
٣٨.هزار گل نیلوفر از سراب چشم‌هایت
می‌روید و
روح شعر در من می‌دمد.
٣٩.کوچه‌باغ‌ها از یاد تو
و یاد تو از دست‌های من می‌گریزد!
٤٠.دروازه‌های چشمانت
درهای محکم‌ترین دژ دنیا هستند!
٤١.دیوارها گریخته‌اند از پنجره‌ها
و پنجره‌ها از روزنامه‌هایی که
به بهانه‌ی تمییز کردن
انبوه کلمه‌های مانده و کپک زده را
به گوششان می‌خوانند!
٤٢.کلمه‌های روزنامه
سکوت نشسته بر لب‌های پنجره را
پاک می‌کنند
انتظار را اما با چشمانی از حدقه بیرون زده
و دستی خون‌آلود در کنجی می‌یابند!
٤٣.عاشق که باشی
در بستر رودخانه‌ای خشک می‌توانی
شنا کنی و
در اعماق گور پرواز!
کافی‌ست هوای عشق به سرت خورده باشد.
٤٤.بیا
بال در بیاوریم در پیله‌ی زندگی.
٤٥.بال‌های پروانه
در پیله‌هایی تنگ و تاریک رشد می‌کنند و
انسان در گرداب رنج‌ها!
٤٦.پرواز
جادویی‌ست
فراتر از پیله‌ای تنگ و تاریک و
شکوه عقابی در قاب پنجره.
٤٧.زخم‌ها
الهامی می‌شوند برای شعرهایم
و اینگونه لابه‌لای واژه‌ها زیباتر می‌درخشی
ای زندگی!
٤٨.واژه‌ها
که به دلتنگی‌ آغشته می‌شوند
پرنده‌ای پرواز می‌کند
با شهپرهایی مخملی
به زیباییِ چشمهایِ تو موقع گریه کردن!
٤٩.آنقدر دور شده‌ای
که فاصله‌مان را با سال نوری باید اندازه بگیریم
اما کماکان می‌درخشی
آنگونه که قَدرت را
همچون ستاره‌ای باید اندازه گرفت!
٭قدر: مقیاسی ظاهری از روشنایی ستارگان از دید ناظر زمینی.
٥٠.شاید بی‌رحمانه‌ترین کاری
که می‌توانم بکنم
گرفتن خودم از توست!
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
١.و من هنوز نمی‌‌دانم
رایحه‌ی چشمه‌ی چشمانت
از توست یا گلپونه‌های وحشی!
٢.از میان شعله‌های شعرم می‌گذرم
گونه‌هایم سرخ می‌شوند و
زبانم سرخ‌تر
و تو هنوز چون ستاره‌ای می‌درخشی
آنقدر که خورشید دیگر
میلی به طلوع ندارد.
٣.از نگاهم
چون مهی از کوه
سفری از جاده
رنگین کمانی از دل آسمان
گذشتی.
٤.تو
همچون کهکشانی از دل آسمان روییدی و
تاریکی را به بند کشیدی
با ریسه‌ی ستاره‌هایت!
٥.بعد از تو
دانه‌های برف میلی به باریدن ندارند
باران‌ها اسیدی شده‌اند و
سوراخ لایه‌ی ازن بزرگ‌تر شده
و من هرچقدر سعی کردم
سوراخ ازن را بپوشانم با آدامسم
افاقه نکرد.
٦.گل‌ قاصدکی را با چشمان بسته فوت می‌کنم
تو را می‌بینم
که روی یکی از پره‌ها نشسته و
دور می‌شوی!
٧.و زمین
اندوه عشقی دیگر را
به دوش می‌کشد و
جنازه‌ها به هم نزدیک می‌شوند
تا جا برای یک نفردیگر باز کنند در گور!
٨.و آه
دل‌های سوخته‌‌مان
زمین را به آتش خواهد کشید.
٩.موهایم آنقدر بلند شدند
و بلند شدند
تا طنابی شدند و
به دار اویختند پلیدی‌ها را!
١٠.نخ اصلاحم بارها و بارها
پاره شد و
همه‌ی زن‌ها
به من رشک بردند!
می‌بینی مدت‌هاست
به خرافات پناه برده‌ام
حتی به فال قهوه‌ای که
به رنگ چشم‌هایت است
ای مرگ زیبا؟!
١١.روی تمام جدول‌های شهر راه می‌روم
تمام طلوع‌ و غروب‌ها را می‌بینم
به تمام قاره‌ها سفر می‌کنم
از تمام دریاها می‌گذرم
به همه‌ی زبان‌ها می‌گویم: دوستت دارم
و روی تمام دیوارهای شهر
اسمت را درست کنار اسمم
می‌نویسم
وسط قلبی که از آن
خون می‌چکد!
١٢.تو را به نسیمی خنک
به رایحه‌ی شب‌بوها
و به راز نشسته در چشمانم مهمان می‌کنم
ای عشق!
١٣.در تمام رودخانه‌ها شنا می‌کنم
تا به دریای چشمانت برسم
و واژه‌های شعرم را به سمتت روانه می‌کنم
تا در آغوشت آرام بگیرند!
١٤.هیچ فکر کرده‌ای
در جهانی من تو را می‌کشم
و در جهانی دیگر تو من را می‌کشی
از جنازه‌هایمان اما گلی می‌روید
که شازده کوچولو عاشقش می‌شود!
١٥.عشق
در سیاهی چشمانت رنگ می‌بازد و
برای همیشه در دورترین نقطه‌ی ذهنت
دفن می‌شود
بی‌آنکه گلی رز از آن بروید!
١٦.رنگین کمان رنگ‌هایش را می‌بازد
هیچ ابری سر به آسمان نمی‌ساید
و هیچ ستاره‌ای در آن متولد نمی‌شود
فقط اگر عشق نباشد.
١٧.حریر سکوت
چون شبنمی آرمیده بر گلبرگی
نشسته بود بر لب‌هایم!
١٨.خوشبختی
دندان‌هایی داشت
چون میله‌های زندان
بلند و سیاه
بوی کافور می‌دادند و
ما را به تونل وحشت می‌بردند هر شب!
١٩.میان هجوم لحظه‌های ناب
پیوسته، هر دم
یاد تو را
چون ابر باریدم
میان جام شرابی ناب
اشک‌هایت را سخت نوشیدم
و اندوه نشسته در چشمانت را بارها رقصیدم
ای مرگ!
٢٠.پروانه‌
پیله‌ی تنهایی‌اش را شکافت
تا گل را ببیند وُ عطرش را بشنود
نمیدانست
شمعی که برای روشنایی محفلشان آنجا بود
هر سه را با هم خواهد سوزاند.
٢١.تحلیل می‌رویم
در آینه‌ی شکننده‌ی زمان
لحظه به لحظه.
و تراکم هیچ تشنج تب‌داری
لذت هیچ بوسه‌ی عاشقانه‌ و
یکی شدن مذبوحانه‌ای
ما را نجات نخواهد داد!
بلکه بر ملال‌مان خواهد افزود.
٢٢.هر روز
روی دوش سایه‌هایمان تشییع می‌شویم و
روی بلندترین نقطه‌ی کوه دفن
سپس سایه‌ها با ما یکی می‌شوند
به سینه‌هایمان پناه می‌آورند!
٢٣.دلتنگم
و دلتنگی همچون مرگی ناخواسته ‌می‌آید
از زندگی خالی‌ام می‌کند
حتی از تو!
٢٤.و آنقدر منتظرت ماندیم
که زیر پاهایمان درخت سبز شد
و تو نیامدی ای آزادی!
٢٥.کجاست
مردی با کت و شلوار تیره
که غصه‌هایش را در لبخندی می‌پیچید
و شکلات به ما تعارف می‌کرد
کجاست مردی که
با رقص انگشت‌هایش روی سیم‌های تار
چهچه‌ی بلبلان را از جنازه‌ی درختی توت
بیرون می‌کشید و
شکوفه‌های بهار را به ارمغان می‌آورد.
سکوت‌های میان نت‌هایش اما
پروازی را به تصویر می‌کشید بر فراز آشیانه
کجاست مردی که
با مشت‌هایی پر از شکلات
به جنگ با ناامیدی برمی‌خاست.
به راستی که
هیچ شکلاتی رنج زیستن را هموار نمی‌کند
هیچ شکلاتی غم از دست دادن را از یاد نمی‌برد.
اما تنها و تنها
یک شکلات می‌تواند
پلی باشد برای عبور از مشکلات.
٢٦.با چه هیجانی پا به جوانی گذاشتیم
نمی‌دانستیم
هنوز به میانسالی نرسیده خسته می‌شویم
و هر روز
در دریایی از ناامیدی غرق می‌شویم
کاش می‌شد
مرگ را هدیه می‌گرفتیم
همچون کادویی گرانبها از دست‌هایت
ای خدا!
٢٧.لبخند می‌زنیم هر روز
غم‌هایمان را!

٢٨.چه خوب است
با تو زیستن
دمی را با تو نفس کشیدن
چه خوب است
دست‌های عاشق من
چون گردنبندی به گردنت آویختن
چه خوب است
با تو مردن
فرسودن و در جا پوسیدن!
٢٩.عشق
نامه‌ای بود که هرگز ننوشتیم
یا نوشتیم و هرگز پست نکردیم!
یا فاصله‌ای که خیال پایان یافتن نداشت!
٣٠.نگاهم
نامه‌ای‌ بود که هرگز نخواندی
ای عشق!
٣١.اندوه بهایی بود
برای بودنی شبیه نبودن
برای ماندن وُ دیده نشدن!
٣٢.غربت
نگاهی آشنا بود اما
تهی!
٣٣.حتی اندوە هم می‌تواند
زیبا باشد
وقتیکە برای تو باشد!
٣٤.اندوه
قدرتی دارد به اندازه‌ی عشق
و عشق
وسعتی به اندازه‌ی اندوه
شاید اندوە نام دیگر عشق است
و این دو چقدر زیبایند.

٣٥.‌آینده
گره‌ی‌ست در دست‌های تو
بازش کن به هر طریق ممکن

ای هم وطن!
٣٦.کاش می‌شد
عشق را
آن شیدایی جنون‌آسا را
از حصار لحظه بیرون بکشیم و
ثبات را بر پیشانی‌اش
خالکوبی کنیم.

٭گل آفتابگردان هم که باشی
تنها چند روزی طلوع خورشید را می‌بینی
و خیلی زود تمام می‌شود

عشق.

٣٧.اگر گل بودم
توی باغچه‌ی تو می‌روییدم
تا هر روز تو را می‌دیدم و
گرمای دست‌هایت را احساس می‌کردم.
٣٨.ما می‌سوختیم در شعله‌ها و
درد نمی‌دانست
روزی همچون ققنوس
برخواهیم خواست از خاکسترمان
و این صدای پای عشق است و بس.
٣٩.روزها در عشق می‌سوختیم و
شب چون ققنوسی از خاکسترمان برمی‌خاستیم
تو اما
چشم‌هایت را بسته بودی که نبینی
گوشهایت را گرفته بودی که نشنوی
و لب‌هایت را به هم دوخته بودی که حرف نزنی
اینهمه مقاومت برای چه بود؟
ای عشق!
٤٠.می‌خواهم دست‌هایم را
در دست‌هایت بگذارم
و تا دیدن اولین پرتو خورشید با هم برقصیم
می‌خواهم تو باشی و من باشم و
خدا باشد
تا دست از شمردن بوسه‌هایمان بردارد!
٤١.چشم‌هایت چشمه‌ی شعرم شده‌اند
گل‌واژه‌ می‌روید
به جای گلپونه‌های وحشی!
٤٢.من قفس، تو پرنده
من دیوار، تو پنجره
پرواز را
چگونه می‌توانم در قاب نگاهت تجربه کنم؟
خودت بگو.
٤٣.همه می‌میریم روزی
ولی کاش
زندگی را کوفت همدیگر نمی‌کردیم.
٤٤.بعضی زخم‌ها فقط درد می‌کنند
بعضی زخم‌ها هم درد می‌کنند، هم جایشان می‌ماند
بعضی زخم‌ها به خارش می‌افتند
کزاله‌هایشان کنده می‌شود گاهی.
تو اما
همان زخمی که به زبان می‌آیی
جگرم بدجور می‌سوزد.
تو همان زخم زبانی!
٤٥.رنج‌ها چهره‌های متفاوتی دارند
بعضی از یاد می‌روند
بعضی اما
می‌مانند
می‌مانند
می‌مانند
تا به کشتنت دهند.
٤٦.بگذار
چشم‌هایت، کهکشانی برای گم شدن باشد
هوایت، دلیل زنده بودنم
دست‌هات، قفسی دور تنم
دردهات شوره‌زاری روی زخمم
بگذار با تو نفس بکشم.
ای عشق!
٤٧.می‌گویند
برای اینکه به چیزی برسی
باید از چیز دیگری بگذری
من اما
برای بدست آوردنت
از تو گذشتم
ای عشق!
٤٨.می‌گویند
تا با غمت وقت نگذرانی
حالت خوب نمی‌شود
پس چرا من که هر روز با توام
حالم بهتر نمی‌شود؟
٤٩.می‌گویند
وقتی عاشقی
معشوقت را بیشتر از خودت دوست داری
تو بگو
چگونه تو را از خودم جدا کنم
تا بیشتردوستت داشته باشم؟
٥٠.قسم به غروب
که طلوعی زیبا در راه است
قسم به زمستان
که بهاری سرسبز در راه است
و قسم به عشق
که اندوهی شگفت در راه است!

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

١.از بوسه‌هایت
گلی رویید
که عطرش همه را سرمست کرد!
٢.از بوسه‌هایی که به زمین افتاد
شقایقی روئید
که غنچه‌هایش سر در گریبان دارند.
٣.مگر شب‌پره‌ها را
بر شانه‌های تو ننشانده‌ام
پس چرا در تاریکی شب
هنوز تنهاترینیم؟
٤.به دنبالم آمده بود
اما آنقدردیر کرده بود
که به تشیع جنازه‌ام هم نرسید
عشق!
٥.از نگاه‌ها عشق می‌روید و
از جدایی‌ها شعر
از خیال من، تو می رویی و
از خیال تو، بال پرواز!
٦.دوست داشتن گاهی
گلی‌ست
که در لحظه‌ی شکفتن لگد می‌شود.
٧.دست‌هایت چون آرشه‌ی ویالونی
بر قلب من فرود آمد
و دردهایم را نواختی تو!
٨.چون هنگ درامی
با دست‌هایت هر روز
می‌نوازی‌ام
و تو بزرگ‌ترین نوازنده‌ی دنیایی.
٩.برویم از جهان یکدیگر
بگذاریم عشق حلقه‌ی خانه‌ی دیگری را
بنوازد
١٠.بهتر است
با زخم‌هایش تنها بماند زمین
آسمان بعد از زمین لرزه گفت
١١.می‌بوسمت
بوسه‌ای چنان آتشین
که از بوسه‌هایم
خاکستری برجای بماند!
١٢.بال‌های خیالم را
برایت جا می‌گذارم
دلتنگ شدی
تو را به هر کجا که بخواهی می‌برند.
١٣.بهار را به زمستان می‌آوری
مثل شیرینی آخرین بوسه
در ایستگاهی دور!
١٤.کابوس‌هایم از امتداد خواب‌هایم
بیرون می‌زنند هر شب و
خودشان را به روشنایی روز می‌رسانند
روز هرقدر تلاش می‌کند
لکه‌های خون را
نمی‌تواند از دست‌هایش پاک کند
و همین روزهاست که محاکمه شود
که اینچنین ما را کشته و
جنازه‌هایمان را دفن کرده لابه‌لای روزمرگی!
١٥.همچون زمان خورشید گرفتگی
روزهایمان به تاریکی شب است همیشه
همان اندازه غلیظ، چسبناک
باید به پا خاست.
١٦.خداوند انسان را آفرید
بعد عشق و دلدادگی را
و سرانجام زمان را
تا درد عشق را
تحمل کند با گذر زمان!
١٧.یک‌ بار دست‌هایش را در باغچه کاشت
یک ‌بار چشم‌هایش را به قاب پنجره آویزان کرد و
بعد از آن ناپدید شد!
١٨.سکوت روی لب‌هایم نشسته بود
چنان خواب روی چشم‌های مسافری
چنان کفشدوزکی روی گلبرگ گلی
یا رد پای دختربچه‌ای روی ساحلی شنی
سکوتی که سنگینی شکست بود
بهای عمری دویدن
بهای آرزوهای نرسیده.
١٩.و اشک
چنان می‌جوشد
چشمه از زمین
ستاره در آسمان!
٢٠.هر روز عصاره‌ی غم‌ را می‌گرفت و
چون معجونی
به دست عاشقان می‌داد
روزگار!

٢١.اندازه‌ی
بغض تمام ابرهای باران‌زا
هراس سنگریزه‌ای نشسته بر تالابی کوچک
دوستت دارم.
٢٢.زمانی می‌خواستم
تمام دریاها را شنا کنم
تمام آسمان را پرواز
شب‌ها در کویر، ستاره‌ها را بشمرم
و روزها در جنگل، پرنده‌ها را
امروز اما
فقط می‌خواهم روزگار بگذرد و
بخوابم برای همیشه.
٢٣.آنقدر از گل‌های شکفته در صدایت
مراقبت می‌کنم
تا روزی گلستانی شوند
روی لب‌هایت
آنگاه شاپرکی می‌شوم و
هر روز لب‌هایت را می‌بوسم.
٢٤.دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی‌شود
نه من برای تو ناز می‌کنم
نه تو مرا نوازش می‌کنی
ای عشق!
٢٥.انگشت‌هایمان را بریدند
زبانمان را بریدند و
لب‌هایمان را بهم دوختند
گوش‌هایمان را اما
خودمان بریدیم که
هنوز فکر می‌کردیم در همه‌ی اینها
حکمتی نهفته است!
٢٦.در تاریکی این شب‌ها می‌نشینم
و تاریک‌تر می‌شوم
آنقدر تاریک
که خورشید را هم تاریک خواهم کرد!
نمادی از تاریکی که شدم
در تو نفوذ می‌کنم.
٢٧.و عشق
ما را از خود بی‌خود نکرد
ما را تهی کرد از زندگی!
٢٨.هر بار به شکلی در می‌آیند
یک بار به شکل گلی رز
گوزنی با دو شاخ زیبا
یا اسبی با یال‌های افشان
می‌خواهم
تو را در ابرها ببینم
چشم‌ها، لب‌ها، گونه‌ها
نمی‌شود
دور می‌شوند از هم، تکه پاره‌های ابر
نخواستیم اصلا
همان بهتر که خرگوشی باشند در حال دویدن!
٢٩.آنقدر دندان روی جگر گذاشتیم
و تحمل کردیم
که دندانی پوسیده ماند و
جگری خون‌آلود
گاهی باید چون تیغی برید و
جلو رفت.
٣٠.کاش می‌شد
تک تک لحظه‌های بی تو بودن را
به قعر دره‌ای
یا به اعماق کهکشانی دور برد و
دفن کرد!
٣١.فقط کاش
به چشم‌های من نگاه می‌کردی
ای مرگ؟
٭چرا به من نمیگویی
راز چشم‌های همیشه مهسونت را؟
چرا لب‌هایت بوسه‌ای نمی‌چینند
از مخمل نازک لب‌هایم؟
ای مرگ!
٣٢.بهاری بود
تمام مدت با تو راه رفتن
پابه‌پایت دویدن.
٣٣.پاییز که آمد
خیس از دلتنگی‌های بی‌
پایان
تا ته‌ته دنیا سوار بر اسب‌های وحشی
تاختیم.
٣٤.رویا نیمی از ما بود و
ما نیمی از رویا بودیم
ولی باز
چقدر کم بودیم برای همدیگر
و چقدر زیاد بودیم
برای یکی شدن.
٣٥.عشق
رنجی مضاعف بود بر زندگی
که گاه نابودش می‌کرد.
٣٦.تباهی بی پایانی‌ست
گاه زندگی
مگر اینکه تپش قلبی، رویایی
به آن معنا ببخشد.
٣٧.دست‌های من
کویر خالی از سکنه‌ای‌ست
با طوفان‌های شنی و
دزدانی همیشه در کمین
تنها سراب‌هایش هم
چشمان توست!
٣٨.مرز باریکی‌ست
میان عقل و جنون
عشق و نفرت
ماندن و رفتن
بودن و نبودن
تنها کافی‌ست، یک نفر را دوست داشته باشی
تا بتوانی همه را تجربه کنی!
٣٩.آنقدر نامرئی شده بودم
که با شنیدن صدایم
همه پا به فرار می‌گذاشتند!
چرا هیچ‌کس نیست که برایش
از دردی بگویم که مرا نامرئی کرده؟
٤٠.
خیلی وقت است
مرده‌ها جلوی آینه موهایشان را برس می‌کشند
عطر می‌پاشند به جای طناب دور گردن‌شان
و لبهای دوخته‌شان را
به رنگ خون در می‌آورند و
چشم‌هایشان را به رنگ شب
تا زیباتر شوند!
٤١.درخت تاکی در خاک من
سبز می شود و به بار می‌نشیند
و شراب
من را به یادت خواهد آورد.
٤٢.عبور کرده‌ام
از دردهایم، ترس‌هایم
از سایه‌هایی که دوست می‌نمودند
از همه‌ی ریشه‌هایی که به عمق خاک چنگ می‌زدند
از دردها و رنج‌هایم عبور کرده‌ام
برای همین است که آنقدر خسته‌ام.
راستی چرا
حالم خوب نیست هنوز؟

٭چاره‌ای جز
عبور از زخم‌ها نیست
و من عبور می‌کنم از تو!

٤٣.صدای چه بود
که شکست؟
به بغضی در گلو می‌مانست بیشتر
تا ظرف چینی‌ای در دست.
٤٤.دوری از تو
جوانی بی‌بازگشتی‌ست!
٤٥.تو مرکز دایره‌ای هستی
که من
فقط می‌توانم دورت بگردم.
٤٦.((رها کن))
جمله‌ای‌ست
دو کلمه‌ای و چهار حرفی
که عین میخ در مغزم فرو می‌رود و
صدایش دیوانه‌ کننده است.
٤٧.خیانت کرد به واژه‌ها
واژه‌هایی که مشت مشت از جیب
درمی‌آورد.
و هرگز متوجه نبود
چه طعم تلخی دارد
مشاهده‌ی سناریویی دروغین از فاصله‌ای دور!
٤٨.ما چند تن بودیم با خواسته‌های متفاوت
اولی
چیزی می‌خواست
که دومی داشت و نمی‌خواستش.
دومی چیزی می‌خواست
که اولی داشت و نمی‌خواستش.
سومی
چیزی می‌خواست که اولی نمی‌خواست
و چیزی نمی‌خواست که دومی می‌خواست
و این دور تسلسل ادامه داشت
تا ابد!
٤٩.آزادی
بهانه‌ای بود
تا چشم‌هایمان را دیگر به روی هرچیزی نبندیم.
قبل از آنکه برای همیشه بسته شوند.
٥٠.به ما گفتند
با چشم‌های باز بپایید همه جا را
تا آزادی را از دست ندهید
اما موقع مرگ
آزادی آمد!

عکاس: ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *