شعرک٢

١.راز مشترکی‌ بود
میان رود و آبشار
ماهی مرده!
٢.گل لاله!
از قلب کدام عاشق
روییدی تو؟
٣.چه رویاها بافتیم
برای سرنوشتی
که از پیش نوشته شده بود!

٤.لبخندی که
روی لب‌هایم نقش می‌بندد
غمی‌ست
که هر شب زیر بالشم می‌گذارم!

٥.کاش

دریا به سمت رود بیاید!

و تو به سمت من.

رویای قشنگم!

٦.نکند تو همان شب‌پره‌ای

نشسته در خنکای خیالم

و عشق

بال‌های پروازت!

٧.همچون چشمه‌ای همیشه تشنه!

نشسته‌ام بر دامن زمین

خاموش و بی‌صدا.

٨.آدم‌برفی

در دست‌های خورشید

جان می‌دهد

آرام.

٩.هیچ می‌دانی؟

واژه‌ها، شعر می‌شوند

رویا می‌سازند

واژه‌ها حتی می‌توانند

آدم بکشند!

١٠.از دلِ واژه‌ها رویا می‌شکفد

همانگونه که

از دلِ عشق تو شکفتی!

١١.لذت داشتنت را

با هیچ‌کس شریک نمی‌شوم

حتی با خودت!

١٢.گونه‌هایت را بوسیدم

گاه در رویایی میان خوابهایم

ای آزادی!

١٣.بیا

گلویمان را به تیغ جراحی بسپریم

حرف‌های نگفته را که

یکی یکی بیرون کشیدند

بر تکه پاره‌‌های عشق

سیر بگرییم.

که امید

گاه سرابی‌ست

در دل کویر!

١٤.دست‌هایم تو را می‌خواهند

گرمی دست‌هایت را

ای مرگ!

١٥.تو عاشق می شوی

من بی خواب می‌شوم

تو فارغ می‌شوی از عشق

من تنها می‌شوم!

١٦.چرا

روی پل‌ها همیشه

موهایم را به دست باد می‌سپرم

فکرم را به دوردست‌ها

و تن گرمم را به دست آسفالت خیابان؟

١٧.در سرزمین من

دختران

بچه‌هایشان را با عروسک‌ها اشتباه می‌گیرند

از بس کودک-مادرند!

١٨.باد سراغت را می‌گرفت

دیشب!

١٩.آن هنگام که

در نگاه تو می‌شکفم

مرکز کائناتم!

٢٠.به سیاره‌ای پرتاب شده‌ایم

که از بس سرگشته است

سالی یک بار

به دور خورشید می‌گردد

و سیصد و شصت و پنج بار

به دور خودش می‌چرخد

از ما چه انتظاری داری؟

٢١.کاش ماهی بودم

تا هر سی ثانیه

دوباره عاشقت می‌شدم!

٢٢.دلتنگی

حس عجیبی‌ست

که ذره ذره تو را می‌خورد

چون شرجی هوا که آهن را.

٢٣.فریاد می‌زنم آوارگی‌ام را

تا عرش کبریا!

٢٤.دست‌هایم را بگیر

و با خود ببر

به سرزمینی دور

حتی نزدیک خدا!

٢٥.در غربتی دائمی

به دنبال توام

ای عشق!

٢٦.میان همه‌ی جنگ‌افزارها

تو را انتخاب می‌کنم

که شیرین‌ترین راهی

برای کُشتنم

ای عشق!

٢٧.چشم‌هایم حرف می‌زنند

این روزها

لب‌ها اما

همیشه بوسه می‌چینند

از باغ بی‌خزان لب‌هایت!

٢٨.رودخانه، در اغوش دریا غرق می‌شود

ماه، در آغوش برکه

و من  در خیال تو غرق می‌شوم.

رویای قشنگم!

٢٩.چون گنجشکی

که باد لانه‌ و تخم‌هایش را با خود می‌برد

و جوجه‌هایش را با بال‌هایی شکسته

روی زمین رها می‌کند

ترسیده‌ایم ما.

٣٠.دست‌های من کجا هستند؟

همان دست‌هایی که در دست تو

شکوفه می‌دادند؟

٣١.پرستوهای روی دار قالی

پر کشیدند سمت پنجره

تو را دیدند!

٣٢.از سایه‌هایمان هم

گلی زیبا می‌روید

اگر

عاشق باشیم!

٣٣.عطش دریا را

که رفع می‌کند؟

٣٤.همچون

جنگلی محوشده در مه‌ی صبحگاهی

پر از ابهامی

ای عشق!

٣٥.همچون خون در رگ

جاری می‌شوی در شعرهایم!

٣٦.پرستوها به لانه برمی‌گردند

وقتی تو

از لابه‌لای خواب‌هایم بیرون می‌زنی.

٣٧.شعرهای من
همچون نسیمی خنک در تابستانی گرم
پیچیده‌ لابه‌لای روزهای زندگی.
٣٨.کابوسی
هر شب راهش را کج می‌کند
سمت خواب‌هایم
گاه قفسی با خود می‌آورد
گاه تاریکی شب و
گاه کاری ناتمام
و گاه پله ای که هر بار از آن سقوط می‌کنم.
٣٩.برف که روی برف می‌بارد
رد قدم‌هایت محو می‌شوند
برای همین است
برف روی برف را دوست ندارم.
٤٠.پرنده
نشسته بود
بر سایه‌ی شاخه‌ها روی دیوار
بر سیاهی خیالی سرد
خبری اما از
جهان موصولی افلاطون نبود!

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

١.شیشه‌ی تنهایی من
ترک برداشت
با شنیدن طنین قدم‌هایش دیشب!
٢.قلب روی درخت
تیرخورده‌ بود
دیدی؟!
٣.بی‌خیالم شو!
بگذار آرام گیرم دمی
زندگی!
٤.از این ستون تا آن ستون
فاصله‌ای‌ست
اندازه‌ی شکفتن غنچه‌ی گلی رز
در سپیده دم
می‌بینی معجزه را؟
٥.از این شب سیاه
تا سپیده‌ی فردا
فاصله‌ای‌ست گاه
به بلندای گیسوان سیاه یک زن!
٦.هیچ معجزه‌ای
فاصله‌ی میان ما را
کم نکرد چرا؟
که بود که می‌گفت:
فاصله‌ها رهایی بخش‌ترند؟
٧.رنگ‌ها را برنمی‌تابید
تاریکی چرا؟!
٨.سکوت‌ها شکسته‌اند
زخم‌ها بریده‌اند
دردها دریده‌اند
و غباری از غم بر دلِ ما نشسته است.
٩.چه سکوت سردی‌
میان من و دنیاست
این روزها
١٠.دست‌هایش جام شرابی‌ست
که هشیاری از سر می‌پراند.
طنین صدایش
رنگین‌کمانی‌ست در دل آسمان.
حضورش اما
چاشنی زندگی‌ست.
١١.همچون دست‌های ما از آسمان
چه دور بود دستهایش از زمین!
درخت بیدی
که می‌رقصید سرخوشانه در باد.
١٢.تو بمان و
ترشی نشسته بر جانِ دانه‌های تمشک را
بیشتر کن!

١٣.بیا
به عقب برگردیم
به روزی که تو نفس می‌کشیدی
و لب‌های سرخ کوچکت را
به سینه‌ام می‌چسباندی
دخترم!
١٤.آن طرف درخت سیبی بود
دستم را دراز کردم
محو شد
دیگری آمد
سیب را چید و گاز ‌زده رهایش کرد!
دویدم سمت چشمه‌ای
سراب شد
آن یکی آمد
آب را گل‌آلود کرد و رفت!
١٥.زیبا بود پاییز با اشک‌هایش
اما غمگین!
١٦.آواره که باشی
پاییزها دنبال گرمای خورشیدی و
بهارها در پی تکه‌ای سایه
می‌بینی آواره که باشی
نه برگریزان خزان معنا دارد و
نه شکوفه‌های بهار؟!
١٧.بوسه‌هایم را
پست کرده‌ام برایت.
به دستت رسید،
پنجره‌ها را ببند
نکند با دیدنت
سر به بیابان بگذارند.
١٨.کسی به ما نگفت
زندگی گاه می‌تواند
هیولایی باشد
که برای تفریح
ما را شکنجه می‌کند!

١٩.دوست داشتن
بهایی بود برای رهایی از تنهایی
و تنهایی
بهایی شد برای عشق!
٢٠.سکوت
پلی بود مخروبه
که ما را به اعماق دره پرتاب کرد.
٢١.می‌روم
پشت چشم‌هایم می‌نشینم
شاید پنجره‌ی چشم‌هایم
به روی تو باز شود.
٢٢.در خواب‌هایم تو هستی
در بیداری‌هایم خیالت
آزادی!
و فاصله
تنها حقیقت بین ماست
که مدت‌هاست
شمشیر دو لبه‌ای‌ست
که فقط یک لبه‌اش می‌برد!
٢٣.سرابی‌ هستی در جاده‌ای بی‌انتها
که هرچقدر به تو نزدیک‌تر می‌شوم
تو دورتر می‌شوی
ای رویا!
٢٤.شعر
چشمه‌ای‌ست
زیر سایه‌ی تک درختی
در دل دشتی وسیع!
٢٥.چنان در تو گم شده‌ام
که هیچگاه پیدا نخواهم شد
ای عشق!
٢٦.همه چیز گران می‌شود
این روزها
جز جان ما آدم‌ها!
٢٧.کاش
رد پاهات را هم می‌بردی با خودت
ای عشق!
هیچ پرنده‌ای
رد پروازش را به جا نمی‌گذارد.
٢٨.چمدان‌ها
مگوترین رازها را در خود پنهان دارند
چون چشمهای من و لب‌های تو
در چمدان خاطره‌ها!

٢٩.شب
دورمان تنیده شده بود و
ما خیال پروانه شدن داشتیم!
٣٠.برای شبی که خود را به خواب زده بود
برای شبی که بی‌خواب شده بود و
آن یکی که بد خواب
هرگز صبحی در راه نبود!
٣١.کابوس‌ها می‌آیند
و اندوه شبی را به دوش می‌کشند
که هرگز صبح نمی‌شود.
٣٢.واژه‌های شعر
چون شعله‌های آتشی بزرگ
از درون گرمت می‌کنند
چه باک از سوختن!
٣٣.همچون لانه‌ای خالی‌ام
بر شاخه‌های درختی تنومند
چشم به راه پرستوها و
رایحه‌ای که از سرزمین‌های دور می‌آورند.
٣٤.کلاغی از جدول مجله
 بیرون می‌پرد
و توی چشم‌هایم می‌نشیند هر شب!
٣٥.در نگاه من
تو هنوز تنهایی
چون پرنده‌ای غمگین می‌مانی و
به این تنهایی می‌بالی!
٣٦.چرا زندگی را جز
بر سر نیزه‌ها نیافتیم؟
قلب کنده شده‌ی روی نیمکت می‌پرسید!
٣٧.درد اما
بهای زندگی با شرافتی بود
که می‌تاخت به تاریکی و
می‌درید ظلمت را.
٣٨.سفر میکنم به تو
تا رها شوم ز خویش
ای امید محال!
ای عشق!
٣٩.کور سویِ نوری نشانم بده
کوره راهی
نَمه عطر زندگی‌ای
تا دردهایم را هر شب
به تو بسپارم و
وانگه شاید
کمی آرام بیاسایم.
٤٠.بار دیگر
پرده‌ها از پنجره‌ها گریختند
ابرها از آسمان
و من از نگاه تو!
٤١.چشم‌های تو
شبی را با خود می‌آورند
که آسمانش گورستان ستاره‌هاست!
٤٢.قندیل‌های نگاهت
چکه، چکه، چکه
آب می‌شوند
با نوازش دست‌هایم آیا؟
٤٣.هرم نفس‌هایت
بر تیرگی گیسوانم
بوسه می‌کارند
ای عشق!
٤٤.اشک‌هایم
قندیل می‌بندند
در ثانیه‌های بی تو بودن
و در عطر به جا مانده از شال‌گردنت
و سکوتی که میانمان جوانه زد.
٤٥.همراه بازگشت پرستوها
در مه گذشته از پرچین باغی در صبحگاه
منتظرت هستم ای عشق!
٤٦.پرنده‌ها مدت‌هاست
بدون ترس روی شانه‌هایمان می‌نشینند
آواز می‌خوانند و
سکوت‌ میانِ نت‌هایشان تنها معنای زندگی‌ست
چه باک از مصلوب شدن
بر مزار رویاهایمان!
٤٧.ببین
اسب‌ها چگونه تمام شب را تاخته‌اند
تا بر سر جنازه‌ی سوارکار خود که در راه افتاده
برگردند و
نوازش مانده در یال‌هایشان را به عنوان کفنی
رویش بکشند؟
٤٨.درد همیشه می‌تازد
حتی بر شیارهای کشیده بر دل خاک!
٤٩.صدایش نیزه‌ای بود
بر جسم مصلوب‌مان در گرمای تابستان
مرگ در هر هیبتی می‌آمد
سبد رویاهایمان را که روی تاقچه بود
با خود می‌برد.
٥٠.گل بهار نارنجی بود عشق
عطرش تمام کوچه را برداشته بود
تو اما نشنیدی!
٭مصلوب شده‌ایم
بر مزار رویاهایمان!
به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *