چشم مشبک دیوار

چشمی بود مشبک، چوبی
رو به روشنایی روز
که در تابستانی گرم
لغزید در خیالِ دیواری کاهگلی
پنجره را می‌گویم

گاه زنی می‌گشودش رو به آسمانی آبی
و گاه پرده‌ای می‌گرفت آسمانش را

امروز اما
آسمان، برف و باران، حتی رنگین کمان
یخ زده‌اند در ذهن سرد او

تنهایی هم
فرو می‌ریزد در نبض نگاهش
ذره ذره، دم به دم

پنجره
نه دیگر چشمِ دیوار
که باری‌ست سنگین
بر خیال و شانه‌های او

عکس: خانه‌ای در کوچه پس کوچه‌های حوالی میدان نقش جهان اصفهان

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *