شب آن سوی پنجره‌ی اتاقم

٭شب آن سوی پنجره‌ی اتاقم

 

می‌خواهم رابطه‌ام را با شهری که با روی باز من و خانواده‌‌ام را پذیرفته، بهتر کنم. خیلی وقت‌ها که به منظره‌ی پشت پنجره نگاه کرده‌ام، احساس تنهایی کردم و فکر کردم کاش کارها کمی بهتر پیش می‌رفت.

تمام این چند سال تلاشم را برای رسیدن به بخشی از خواسته‌هایم کرده‌ام.

فارغ از اینکه به بخشی از این خواسته‌ها رسیده‌‌ام یا نه، این روزها که مدتی از گذراندن روزهای سخت می‌گذرد و به مراتب آرام‌تر شده‌ام، انگار با بُعد دیگری از شهر تهران آشنا می‌شوم. بعدی مهربان‌تر، بخشنده‌تر و به شدت متکثرتر. جنبه‌ای از شخصیت این شهر که به خاطر غرق شدن در تیرگی بعضی روز و شب‌ها از دیدم پنهان شده بود. همیشه متوجه تفاوت عمیق تغیرات بعد از مهاجرتم بودم اما آنقدر در دالان‌های تودرتوی اتفاق‌ها گیر افتاده بودم که لمسش نمی‌کردم. بالا و پایین‌ها جز لاینفکی از زندگی‌ هستند اما همینکه احساس کنی روی پله‌ای بالاتر درگیرشان هستی و همزمان با دست و پا زدن با مشکلات، رشد هم داشته‌ای حس خوبی به تو می‌دهد. همینکه حس کنی می‌توانی از نقطه‌ی دیگری شروع کنی، این‌بار نه از صفر بلکه به کمک تجربه‌هایت عالی است.

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *