شاید به راه بسته هم باید امیدی بست و رفت… افشین یداللهی

چله به چله عشق را از غم به شادی می‌بریم
حق خود از لبخند را با اشک، با خون می‌خریم
هر جا سکوت کوچه‌ها از ترس سنگین‌تر شود
یک آه همگون می‌کند تا شهر رنگین‌تر شود
پروانه پشت پیله‌اش حس کرد راهی هست و رفت
شاید به راه بسته هم باید امیدی بست و رفت
شب از درون می‌پوسد و با یک تلنگر می‌رود
دستان ما در بند هم دور از تصور می‌رود
چله به چله عشق را از غم به شادی می‌بریم
حق خود از لبخند را با اشک با خون می‌خریم
حتی عبور از عشق هم رو به رهایی سخت نیست
بی‌ذوق آزادی کسی با عشق هم خوشبخت نیست
قنقوس برمی‌خیزد و ما را تماشا می‌کند
شعله فرو می‌افتد و در بهت حاشا می‌کند
چله به چله عشق را از غم به شادی می‌بریم
حق خود از لبخند را با اشک، با خون می‌خریم

(افشین یداللهی)

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *