شاملو و اشعارش

یادمه همین چند ماه پیش به دوست عزیزی گفتم جز شعرهای خاصی از شاملو با بقیه‌ی اشعارش خیلی ارتباط نمی‌گیرم، یا درست‌تر بگویم حتی میلی به خواندنشان ندارم!

اعتراف هولناکی بود ولی مدت‌هاست به این نتیجه رسیده‌ام تا زمانیکه صورت مسئله را نبینیم، نمی‌توانیم راه‌حلی پیدا کنیم.

این دوست عزیز چند کتاب نقد معرفی کرد و کلی توصیه‌های دوستانه‌ی دیگر.

مجموعه اشعار شاملو را از قفسه‌ی کتابخانه بیرون کشیدم و به خودم گفتم قرار نیست این کتاب به این زودی‌ها تمام شود، روزانه هر چند صفحه‌ای که بتوانم را می‌خوانم، بی‌هیچ عجله و شتاب‌زدگی‌ای.

شروع کردم به خواندن. گاهی فقط می‌خواندم، بی‌آنکه ارتباط خوبی با شعرها بگیرم، کم کم سطرهایی را میان بقیه سطرها بیشتر دوست داشتم، جلوتر که رفتم گاهی بندی از اشعار آنقدر رویم تاثیر می‌گذاشت که همان لحظه سطرهایی می‌نوشتم و بند مربوطه را داخل پرانتز ابتدای نوشته‌هام می‌آوردم یا حتی گاهی میان سطرهایم!

چند روز پیش صحبت کوتاهی با دوستم داشتم و راجع به تغییرات کوچک اما موثری که احساس می‌کردم اتفاق افتاده، حرف زدم و این دوست عزیز چند لینک نقد برایم فرستاد. با اینکه گاردِ ذهنی زیادی نسبت به خواندنِ نقد دارم، ذوق‌زده گفتم: حتما می‌خونمشون.

و امروز فرصت شد بالاخره یکی از نقدهای فرستاده شده را بخوانم، نقد آقای باقری بر شعر “در آستانه”.

خواندم و گریه کردم.

خواندم و گریه کردم.

خواندم و گریه کردم.

 

آنقدر این شعر و نقدش به جان و دلم نشست که سراغ نقد بعدی نرفتم و حالا حالاها نمی‌خواهم بروم. می‌خواهم تا چند روز مزه مزه‌اش کنم.

شعری که قبلا خیلی سرسری از آن گذشته‌ام و احتمالا کمی حرصِ کلمه‌های متفاوت و گاه ناآشنایی که در شعر بکار رفته را خورده‌ام و غُر زده‌ام چرا اینقدر شاملو شاملو می‌کنند، را حالا با جان و دل داشتم می‌خواندم.

و حال خوب برای من زمانی اتفاق می‌افتد که به درک عمیق و متفاوتی از چیزی برسم.

و الان حالم خیلی خوب است، خیلی.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *