اشعاری از ناظم حکمت ٢

ممکن است امشب بمیرد

با سوختگی سینه‌ی کُتش از آتش گلوله‌یی.

هم امشب

به سوی مرگ رفت

با گام‌های خویش.

 

پرسید: – سیگار داری؟

گفتم:- بله.

– کبریت؟

گفتم:- نه

شاید گلوله

روشنش کند.

 

سیگار را گرفت و

گذشت…

شاید الان دراز به دراز افتاده باشد

سیگاری نیفروخته بر لب و

زخمی بر سینه…

 

رفت.

نشانه‌ی تکثیر

و تمام.

 

.زیباترین دریا

دریایی‌ست که هنوز در آن نرانده‌ایم

زیباترین کودک

هنوز شیرخواره است

زیباترین روز

هنوز فرا نرسیده است

و زیباتر سخنی که می‌خواهم با تو گفته باشم

هنوز بر زبانم نیامده است.

 

ناظم حکمت

 

تصویر از صفحه: pj.chabert@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *