سینه‌ی رگ زده‌ی زندگی

و مرگ

نوزادی‌ست
که از سینه‌ی رگ‌ زده‌ی زندگی

آغوز می‌مکد.
از واپسین نفس‌هایش،

جان می‌گیرد.

از نور رمیده از چشمانش
خوشه‌هایِ خرمایی سیاه می‌چیند و

از سکوتِ پاشیده بر لب‌هایش
شیونِ پیچیده در سرداب‌ها را.

چه می‌توان گفت

وقتی مرگ به این سرعت می‌بالد و

رشد می‌کند؟!

شاید هم مرگ
همان گیاه عَشَقه‌ای‌ست
تنیده در شاخ و برگِ درختِ زندگی!
که آرام آرام می‌خکشاند

زندگی را!

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *