سیزیف‌وار

برای آلبر کامو:

گاه سایه‌ می‌شویم
بی‌صورت، بی‌چشم،
بی‌دهان و بی‌گوش.
سایه‌ای
که سنگی را
به سمت قله‌ای بالا می‌برد!
سنگی
به نام زندگی،

به نام عشق،

به نام مرگ.

سنگی
به استحکام الماس
که نه تیزی لبه‌هایش از میان می‌رود
نه ساییده می‌شود به مرور.

 

می‌بینی؟

سیزیفی می‌شویم
که از رنجی بیهوده،

روایتی می‌آفریند، زیبایی و شکوهی.

و آفریدن

کاستن از دردِ بیهودگی‌ست.

کاستن از دردِ ملال است،

درد بی‌درمانِ زندگی!

 

سیزیفی
که چون صدفی
رنجِ ابدیِ وجود را به مرواریدی،
به هنری سر برآورده از زخم‌ها و عفونت‌هایمان،
به آنتی‌بیوتیکی ضدِ ملال
بدل می‌کند.

تا آونگِ زیست را*

در تعادلی میان میل و ملال

نگه داریم.

 

پس بلند شو.

تا می‌توانی

خودت را نقاشی کن

مجسمه‌ی خودت را بساز

سازت را بنواز

قصه‌ات را بگو…

تا دیر نشده اثر انگشتت را

روی دفترِ سرنوشت بزن

آنگاه برو.

 

*اشاره به دیدگاه شوپنهاور

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *