سهل و ممتنع

.((من آنگاه که از جستجو خسته شدم،

یافتن را فرا گرفتم.

و زمانیکه بادی مخالف وزیدن گرفت،

با بادبان‌های خویش به پیش راندم.))

 

دوست عزیزی در استَتوسِ واتساپش نوشته‌‌ی بالا را منتشر کرده بود که نام نویسنده‌اش را هم نمی‌دانست. همینکه خواندمش، فکر کردم چقدر به تجربه‌ی این روزهایم نزدیک است.

پس چرا تجربه‌ای به این گرانقدری را من ننوشته‌ام؟ سوژه‌اش را ندیده‌ام؟ دیده‌ام و بی‌توجه بوده‌ام؟ دیده‌ام، تلاش هم کرده‌ام ولی به این خوبی در نیامده؟ و…

می‌بینی همین جزئیات است که خط‌خطی کردن را به عملِ واقعی نوشتن تبدیل می‌کند. درکِ همین تجربیاتی که برایمان ملموس و هم‌زمان غیر ملموس است، پایه‌های نوشتن را شکل می‌دهند.  نوشتن همین اندازه ساده و پیچیده است! همین اندازه آسان و سخت، همین اندازه جذاب و خشن. نوشتن می‌تواند اصیل‌ترین لذت را به تو ببخشد و می‌تواند تو را ساعت‌ها، روزها، ماه‌ها و سال‌ها در پی کلامی، واژه‌ای سرگردان کند.

نوشتن، دردِ شیرینی است،

بسانِ عشق.

و چه خوب می‌گوید، عزیزی که در این وادی است:

((پاداشِ نوشتن در خودِ نوشتن است. ))

 

مثل هر کار دیگری، برای خوب نوشتن مدت‌ها باید شاگردی قلم را کرد. از بزرگان خواند و نوشت. خواند و نوشت. خواند و نوشت تا سرانجام درست نوشتن را آموخت.

 

تو همچون ستاره‌ای نشسته در دل تاریکی،

در بهارِ بی‌برگی هم، زیبایی درخت.

تو و من دور افتاده‌ایم از هم

بسان رود و دریا

در نهایتِ دوری وُ ناپیدایی،

پیدایی درخت.

(با یاد غزلِ درخت از سیاوش کسرایی)

 

عکس را همین روزها گرفتم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *