سفر در زمان

امروز از سفر در زمان حرف زدیم.

عسل گفت: اگر همین الان ماشین زمان سوار شی، به چه زمان و مکانی می‌ری؟ به گذشته می‌ری که چیزی رو عوض کنی تو زندگی شخصی‌ت یا به آینده می‌ری، ببینی چه اتفاق‌هایی می‌افته، یا کلا بی‌خیال زندگی شخصی‌ت میشی و می‌ری پیش فرد خاصی، تو دوره‌ی خاصی؟

خندید و گفت: من دلم می‌خواد دایناسورا رو ببینم. سحر دلش می‌خواد ببینه تکنولوژی به کجا می‌رسه در آینده. تو چی؟

من از آینده وحشت داشتم. در کنار همه زیبایی‌هایش، توانِ تحمل دیدنش را نداشتم. شاید اگر ده، پانزده ساله بودم کنجکاوتر بودم و پله‌های بیشتری روبروم می‌دیدم ولی در این سن که بیشتر بدست آوردنی‌ها بدست آمده یا نیامده‌اند و رسما با گذر زمان، از دست دادن‌ها بیشتر خواهند شد و در این جغرافیا که زندگی می‌کنیم تا همینجا هم آمده‌ایم، شاهکار کرده‌ایم؛ قطعا سفر به آینده انتخاب من نبود.

همانطور که سفر به گذشته‌ی زندگی شخصی‌ام هم نبود و نیست. حسرت و غبطه هست اما برگشت نه. آنچه باید اتفاق می‌افتاده افتاده و لازم بوده برای رسیدن به جایی که هستم و تفکری که دارم، فارغ از خوب، بد، متوسط یا معمولی بودنش!

از طرفی از کجا معلوم مسیر را عوض نکنیم و در دام بزرگ‌تری نیفتیم یا هزار احتمال دیگر. حتی دلم نمی‌خواست برگردم و عزیزان یا رویاهای از دست رفته‌ام را به آغوش بکشم!

نمی‌دانم چرا یک آن دلم خواست سقراط را می‌دیدم. شاگردش می‌شدم. درست اندیشیدن را یاد می‌گرفتم، درست پرسیدن را.

شاید اگر دو سال پیش بود دلم می‌خواست ریچارد فورد را ببینم، شش سال پیش بود صادق هدایت یا کوروش بزرگ را، یا مثلا ونسان ونگوک را، ده سال پیش بود، انیشتین را، اگر قبل‌تر گوگوش یا داریوش را، باز هم قبل‌تر بود شاید فرستاده‌ای از جانب خدا را دوست داشتم ببینم!

ولی الان همین لحظه را می‌خواهم، با همه‌ی خوبی‌ها و بدی‌هایش، با همه‌ی پیداها و پنهان‌هایش، با همه‌ی بالقوه و بالفعل‌هایش!

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *