سفری به خانه‌ی هنرمندان در هلند

سفر برای من که از کودکی دچار بیماریِ سفر بودم، بیشتر به عذاب الهی شبیه بود تا هر چیز دیگری. بعدترها با ترفندهای کوچکی تا حدی از بروز آن عذابِ جاده‌ای جلوگیری کردم. این روزها نسبتا راحت‌تر سفر می‌کنم. هرچند تا خوش‌سفر بودن راه طولانی در پیش دارم.
معمولا سر پیچ‌ها کندتر رانندگی می‌کنم، نه از ترس حالت تهوع، خودم را گشنه نگه می‌دارم و نه پرخوری می‌کنم قبل از سفر، به محض اذیت شدن توقف می‌کنم و…
مدت‌هاست از آن قرص‌های بیخود ضد تهوع که اکثر اوقات هم بی‌فایده بود، استفاده نمی‌کنم. به جای آن گاهی چند دانه چیپس می‌خورم. و برای فرار از فکر کردن در طول مسیر به رانندگی پناه می‌برم. رانندگی کردن در طول سفر، شبیه نوشتن در زندگی پناهگاهی‌ست برای ناآرامی‌هایم.
خلاصه با اینکه سفر نسبت به زمان کودکی برایم راحت‌تر و امن‌تر شده اما کماکان نام سفر لرزه بر اندامم می‌اندازد. دوست دارم مسافت‌ها تا حد ممکن نزدیک باشند و به مقصد هم که رسیدیم سفرهای کوتاه داشته باشیم، نه اینکه باز مدام صبح بیرون بزنیم و نیمه شب هلاک برگردیم.
اما حالا شرایطی پیش آمده بود که می‌شد به قول دوستی این‌بار چمدان دیگری ببندیم جز رخت و لباس و راهی شویم. جور سفر را عرفانِ عزیز می‌کشید و ما در معیت با ایشان لذت می‌بردیم. و برای آدمی مثل من با آن سابقه‌ی درخشان در سفر چه خبری می‌توانست بهتر از این باشد. خلاصه سفر ما این بار به خانه‌ی هنرمندان در هلند بود که فقط هر سه سال یک‌بار اتفاق می‌افتد که هنرمندها در منزل‌شان را به روی بازدیدکنندگان باز بگذارند. دیدن زیستِ یک هنرمند همانقدر جذاب است که فهمیدن جزئیاتی از زندگی نویسنده‌های محبوب‌مان.
سفر از خانه‌ی ژانه ماری شروع شد. با دسته گلی به سمت خانه‌اش رفتیم. ژانه موری که فعال در کتابخانه و قبلا پرستار بوده است با آغوشی باز تابلوهای نقاشی پدر شوهر مرحوم و سوزن‌دوزی‌های دوره‌ی نوجوانی‌اش را نشان‌مان داد. عکس دخترش ساسیکا و فرزندان دیگرش را نشان‌مان داد و از تنها نوه‌ی پسری‌اش که اوتیسم داشت و در هفده سالگی خودکشی کرد، برایمان گفت. پرده‌ای چند تکه از لباس‌های رنگی مرحوم مادرش دوخته و به پنجره‌ی خانه‌اش آویزان کرده بود که نامش پرده‌ی رنگین‌کمان است. این حد از خلاقیت در تعامل با عزیزی از دست رفته، واقعا جذاب و آموزنده است.
با اینکه در دو سال گذشته ژانه ماری یک بار افتاده بود و کمر و لگنش شکسته بود، دو بار کرونا گرفته بود و نوه‌اش را هم، از دست داده بود؛ اما از همه‌ی اینها به سلامت عبور کرده و همچنان لباس‌های رنگی می‌پوشد و حیاطی پر از مجسمه‌های زیبا دارد و تخم‌مرغ‌هایش را خودش رنگ کرده و به شاخه‌های خشک رنگ شده‌ای که حالا سراسر جوانه زده و سبز شده بودند، وصل کرده بود. اهل نقاشی، سوزندوزی، قلاب‌بافی و گاهی مجسمه‌سازی و سفال‌گری است. یکی از دخترهایش پیانیست است و آن دیگری نقاش که با او زندگی نمی‌کنند. آنچه بیشتر از همه جلب توجه می‌کرد، فضاهای خانه که نه با دیوار، بلکه با چیدمان از هم جدا می‌شد، چیدمانی رنگی و کاملا شخصی. خانه و حیاطی لبریز از قصه. قصه‌ی کفش‌هایی که سرزمین‌های زیادی را با آنها پیموده بود و آن‌ها را گوشه‌ی باغچه کاشته تا سبز شوند. و فضای سبزی که زمانِ عید کریسمس میزبان مجسمه‌های هفت کوتوله‌ بود، حالا قصه‌ی دیگری داشت تعریف می‌کرد. بیشتر مجسمه‌ها، رخ یا نیم‌رخ‌های یک زن بودند! اما شیرین‌ترین بخش مهمانی موقع خداحافظی بود که با قندانی پذیرایی شدیم و این‌بار به جای قند و شکلات با برگه‌های سفید کوچکی لوله شده که جمله‌ی زیبایی در آن نوشته شده بود، بدرقه شدیم. جمله‌ی زیبای ما این بود: کارهایی را که فکر می‌کنم، نمی‌توانم انجام بدهم را امتحانش می‌کنم. من فقط اینطوری رشد می‌کنم.
قرار بود با دوست عزیزی، تینکه، فردا به خیابان شیر، نارنجی، پادشاه و به سمت فستیوال خانه‌ی هنرمندان در خیابان هنرمندان برویم. پرچم‌های زرد جلوی دربِ منازل، به نوعی راهنمای محله بود و می‌شد از آن منازل بازدید کرد.

هیجان‌زده بودیم و بی‌قرار. بخش دوم سفر شروع می‌شد به زودی.
مراسم با آوازخوانی همراه بود، شهردار که زنی از کشور همسایه‌مان، ترکیه، با نام حوری بود سخنرانی کرد و در پایان هم به هر فردی شمع زردی هدیه داده شد. حوری فردی محیط زیستی بود و برای روز مادر تصویری از مادرش را در صفحه‌ی مجازی‌اش منتشر کرده بود. اجراها ساده، بی‌تکلف و زیبا بودند.
به خانه‌ی دیگری رفتیم که قرار بود ساسکیا، دختر ژانه ماری برایمان پیانو بنوازد و بخواند. او زنی میانسال، شاد و بسیار شبیه مادرش بود. قرار شد در اولین فرصت ترجمه‌ی آهنگ‌های خوانده شده در اختیار ما گذاشته شود و ما کماکان مشتاق خواندن آنها هستیم.

در بازدید از منزلِ هنرمندِ دیگری، گوشواره‌ی عرفانِ عزیزِ ما، باب ارتباط با زوجی هندی را باز کرد. خانم گفت که دخترش یک بار به ایران سفر کرده و دو هفته آنجا بوده. و بار دیگر پی بردیم، اشیاء چه رسالت‌ها که ندارند!
به هر منزلی که وارد می‌شدیم کودک درون افراد مسن را به راحتی می‌توانستیم ببینیم، رهایی و سادگی‌شان را، پویایی و سرزندگی‌شان را، موسیقی که در رگ و پی‌شان نفوذ کرده و طبیعتی که بهترین دوستاش است. زن ٩٠ساله‌ای که با دمپایی‌های صورتی روی صندلی‌ای خرامیده بود و لبخند زیبایش نشان از روزهای پربار پشت سر و روزهای خوب الانش می‌داد. زن جوانی که براحتی روی زمین نشسته بود و…
وقفه‌ای کوتاه در سفر پیش آمد برای تمدید قوا و ما در این مدت از ترس‌هایمان گفتیم از ترسِ قضاوت شدن‌ها و تایید نشدن‌ها و از نقاب‌های جامعه‌مان…از تعامل مسئولین با هنرمندها و هنرمندها با مردم، از جایگاه کتاب و کتابخوانی در زندگی و حتی مجسمه‌هایشان، از جایگاه ورزش و تغذیه سالم، از پذیرش یکدیگر با هر زبان و هر رنگ و نژادی، پذیرش کامل نبودن‌ها، در لحظه بودن‌ها، تجربه کردن‌ها، شهامتِ خود بودن‌ها، واقعی بودن‌ها، دل‌خوشی‌های کوچک، پناه بردن به هنر و خلاقیت و ساختن برای فرار از ملال، از امید و شور و شوق زندگی، از آرامش و خلاصه از زندگی نوشتیم که گویی فرسنگ‌ها از ما دور است. بعد از کمی استراحت با دسته گلی به سمت منزل تینکه و سپس هنرمندان دیگر رفتیم. هر خانه بویی داشت، طعمی و قصه‌ای برای گفتن.
‌از خانه‌ی تصویرگر کتاب کودک، دونالد داک، گرفته تا آتلیه‌ی سرامیک‌سازی که رنگ‌های سرامیک‌ها هوش و حواسمان را ربودند. مجسمه‌ها بیشتر زنهای نسبتا تپلی بودند در حال مطالعه یا کنار مجموعه‌ای کتاب.
از آنجا به مرکز هنری نوجوانان رفتیم. نقاشی‌های خواهر و برادری دوازده و چهارده ساله که لبخندشان شگفت‌زده‌مان می‌کرد. گلدان‌های سفالی با طرح‌ها و رنگ‌های فوق‌العاده، فضای سرسبز حیاط و باغچه‌های زیبا که به گفته‌ی دوست عزیزی به نمایشگاه گل بیشتر شباهت داشت، قورباغه‌هایی که در صلحی نمادین در کنار قورباغه‌های سرامیکی در آبگیر به سر می‌بردند، خانه‌های به شدت نورگیر با پنجره‌های بزرگ به راستی بهشتی را بازسازی می‌کرد در ذهن‌مان.
در خیابان پادشاه به مهمانی زوجی رفتیم که در منزلی ساکن بودند که ١٤٠سال قدمت داشت. هنر ایشان کولاژ بود. به منزل فاطیما هم با آن قورباغه‌های سرامیکی و برگ‌های گل نیلوفر که رنگ‌هایشان افسون‌کننده بود، سر زدیم و منزل هنرمندِ دیگری که در میانه‌ی برنامه‌ی موسیقی رسیدیم و وارد نشدیم، فقط نوای زیبای موسیقی را از پشتِ در شنیدیم و فضایی که مملو از آرامش بود و لذت.
خانه‌ی زنی که نقاشی‌هایش را می‌بافت خود روایت شیرینی دارد. تابلوهایش را همه‌جای خانه چیده بود، بدون اینکه به دیزاین اصلی خانه از جمله کتابخانه و تخت و … دست بزند.
نهایتا منزل جواهرسازی خوش ذوق رفتیم. گردنبند سرامیکی تحفه‌ی این سفر شد که به دنبال نام زیبایی برایش هستیم. با مغزهای لبریز از رنگ و موسیقی به منزل تینکه برگشتیم. تا پیتزایی بخوریم و قصه‌ی رومیزی‌ای که ٥٣ سال پیش تینکه به یاد نامزدش دوخته بود را بشنویم. البته آن نامزد به تینکه خیانت کرده و با دو کودک او را رها کرده تا با دوست تینکه ازدواج کند. سفر ما ظاهرا به پایان رسیده بود اما…

اینجا بود که باید همه‌ی رنگ‌ها و سرزندگی‌هایی که در مدت سفر در من جمع شده بود را جایی بروز می‌دادم. و همین حس باعث شد، ساعت یازده شب جعبه‌ی مدادرنگی را برداشتم و طرحی زدم و این در حالی بود که همسرم با تعجب به من نگاه می‌کرد و با لبخند می‌گفت: از دست رفتی!
و من فکر کردم، کمی جنون چاشنی خوبی‌ست برای زندگی. آن هم برای زندگی‌های ما که مملو از فشارهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی است.
این سفر برای من سفر به رنگ‌ها بود. چنان به وجد آمدم که بعد از مدت‌ها از مدادرنگی‌ها استفاده کردم و بی‌آنکه نگران نتیجه کار باشم، طرحی از یک گلدان سفالی پُر از گُل‌های رنگی زدم. استکان‌های رنگی که مدت‌ها بود گوشه‌ای بی‌استفاده مانده بودند را بیرون آوردم و اولین دمنوشِ نعناییِ طبیعیِ زندگی‌ام را به یاد همسفرانم درست کردم. جایزه‌ای که قول داده بودم، بلافاصله بعد از نوشتن این سفرنامه‌ی کوتاه به خودم بدهم . ما سفر می‌رویم، تعادل‌مان را بهم می‌زنیم تا در پله‌ای بالاتر متعادل‌تر شویم!

و این سفر ادامه دارد…

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *