سرزمین رویاها

امشب آدم‌هایی را در جایگاهی دیدم که آرزو داشتم برای لحظه‌ای کوتاه هم شده، در آن زمان و مکان، جایشان باشم.

آنها در سرزمینی زندگی می‌کردند که با سرزمین رویایی و منهدم شده‌ی من بخش مشترکی داشت. مدام از خودم می‌پرسیدم آیا از امتیازی که دارند باخبرند؟ معلوم است که در بیشتر موارد نه.

به خودم گفتم: از کجا معلوم، شاید من هم در موقعیتی زندگی می‌کنم، که عزیز دیگری حتی با تلاش هم بدستش نمی‌آورد!

و گویی این خصلت زندگی‌ست.

روزهایی را یادم می‌آید که از بس در جا می‌زدم، وصله‌ی ناجوری برای همین قبیل جمع‌ها بودم. یکهو که به خودم می‌آمدم، از خودم می‌پرسیدم: من اینجا چکار می‌کنم؟ این اواخر حس می‌کردم یه پا شاگرد سر راهی شدم!

اینکه برخلاف دیگر فعالیت‌های زندگی‌ام پیش‌رو نبودم و با کمترین تلاش، بیشترین دستاورد را بدست نمی‌آوردم هیچ، با تلاش هم بدست نمی‌آوردم عذابی بود الهی برایم!

این روزها با وجود اشتیاق زیادم برای انجامِ آن فعالیت، هرگز از کنار گذاشتنش پشیمان نشدم. چرا که منابع انرژی و زمان ما محدود هستند و باید بهترین استفاده را از آنها داشته باشیم.

چرا باید انرژی ما صرف در جا زدن شود؟

چرا نباید در جایی دیگر درخشید؟

چرا نباید دلتنگی‌ها را کنترل کرد چنانچه آسیب‌رسان هستند؟

چرا نباید در جای درست بود؟

بگذریم که این روزها دارم به معیارهای سنجش آن زمان شک می‌کنم. و گاهی فکر می‌کنم باید قبل از اینکه همه چیز از دست برود، شانسم را در محیط‌های متفاوت‌تری امتحان می‌کردم.

سیلویا پلات می‌گوید:

((گاهی اوقات مجبوریم بپذیریم که بعضی آدم‌ها فقط می‌توانند در قلبمان بمانند، نه در زندگیمان… ))

و ایلهان برک می‌گوید:

(( همیشه کسانی هستند در نهایت دلتنگی نمی‌توانیم آنها را در آغوش بگیریم. بدترین اتفاق شاید همین باشد.))

و گویی برای بعضی رویاها هم همینطور است. فقط در قلب ما می‌مانند و به زندگیمان راه ندارند و یا در جایی خیلی دور از ما زندگی می‌کنند و موقع دلتنگی حتی نمی‌توانیم به آغوششان بکشیم.

عکس:

بازدید عمومی از تابلوی نقاشی “دختری با گواشواره مروارید” اثر یوهانس فرمیر در موزه

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *