سردرگمی و گیجی

دو روز اخیر بیشتر از هر احساسی، احساس سردرگمی و گیجی می‌کنم. احساس می‌کنم خنگ‌ترین آدم دنیا شده‌ام، اتفاق‌های اطرافم را نمی‌فهمم و آنچه را می‌بینم، می‌شنوم و می‌خوانم با آنچه در ذهنم هستند، با خاطراتم، با تجربه‌هایم کوچک‌ترین هم‌خوانی و تطابقی ندارند.

 

انگار وارد بازی‌ای شده‌ام که درکی از آن ندارم. و این مسئله خسته‌ام می‌کند، کلافه‌‌ام می‌کند. دلم می‌خواهد بروم، بروم و آنقدر بروم تا به سرزمین ذهنیِ جدیدی برسم. تا زیست تازه‌ای را رقم بزنم. تا محو شوم، نقطه‌ای شوم بعد از پایانبندی داستانی.

 

از عهده‌ی من برنمی‌آید این همه تناقض، نمی‌فهمم‌شان، درکشان نمی‌کنم.

و از همه مهم‌تر نمی‌خواهم به آنها تن بدهم.

کافی‌ است. واقعا کافی است.

فکر می‌کنم نباید زخم‌ها را مدام دست زد حتی به بهانه‌ی درمان!

 

تصویر:

حس‌های متفاوتی نسبت به این عکس دارم، گاهی نگرانم می‌کند، بیشتر اوقات می‌ترساندم، بندرت حسرتم را برمی‌انگیزد!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *