صحنه‌ی تاتر زندگی

وحشتناک‌ترین اتفاقی که برای یک نفر ممکن است بیفتد، ناامید شدن است. بگذریم که امیدواری هم خودش تیغی دو لبه است و گاه تو را از مسیر اصلی دور می‌کند. مانع دیدن مشکلات و تغییر رویکرد برای رفع آنها می‌شود.

 

فکر می‌کنم جای ناامیدی در لیست هفت گناه کبیره ((خشم، حسادت، آز، پرخوری، تنبلی، شهوت و غرور)) خالی است. چنانچه بخواهم در فضایی غیر دینی این موضوع را مطرح کنم، می‌گویم ناامیدی یکی از بدترین ویژگی‌های اخلاقی است. که بدون آنکه متوجه شوی در تو نفوذ می‌کند و تیشه‌‌ به ریشه‌ات می‌زند.

 

سال‌های اخیر در یکی از بحرانی‌ترین سال‌های رشد فردی‌ام بودم. دست و پا زدن در مردابی که گویی قرار نبود از آن بیرون بیایم، همه‌ی توش و توانم را گرفته بود. با وجود اینکه سعی می‌کردم جمله‌ی زیر را که نمی‌دانم از کیست، زندگی کنم، اما همچنان یک جای کار می‌لنگید.

(( همه طوفان‌ها نمی‌آیند تا زندگی شما را مختل کنند، برخی می‌آیند تا مسیر شما را پاک کنند. ))

 

یادم است یک روز مسئله‌ی من را ناراحت کرده بود، مسئله آنقدر بغرنج نبود ولی در شرایط روحی با سطح انرژی پایینی بودم که تَرَک دیوار هم می‌توانست ناراحتم کند. همان لحظه‌هایی که یک تلنگور کوچک تو را می‌برد به تمام لحظه‌های سختی که داشتی، به تمام نشدن‌ها و نرسیدن‌ها، پس چه شدن‌های زندگی‌ات.

حس کردم نمی‌توانم نفس بکشم، نفس کشیدن در آن لحظه سخت‌ترین کار دنیا بود برایم! حاضر شدم و رفتم سمت پارک سر خیابان. آنقدر سرحال نبودم که بخواهم با پیاده‌روی حالم را بهتر کنم. به نزدیک‌ترین و خلوت‌ترین صندلی پارک که رسیدم نشستم! به خودم گفتم آنقدر می‌‌مانم که با حال بهتری برگردم.

 

خیلی نگذشته بود که مرد و زن مسنی همراه مرد میانسالی آمدند و کنارم نشستند. مرد مسن که حاجی صداش می‌کردند، خوش پوش بود و عصایی دستش بود و در انتهای دیگر صندلی‌ نشست. مرد میانسال که کمی ریز جثه بود، ریش و سبیل جوگندمی داشت کنارش و زن که لباس‌هایش ترکیبی از لباس‌های راحتی منزل و رسمی بیرون بود کنار من و با عذرخواهی کمی پشت به من نشست. کیفی هم همراهش بود که دقیقا پشتش و کنار من گذاشته بود.

تمام مدتی که نشسته بودند ایده‌هایی به مرد می‌دادند برای شروع کار و طوری با او حرف می‌زدند انگار با جوانی که ورشکست شده باشد. مدام تاکید می‌کردند:

تو فقط ناامید نشو.

زن که انگار ارتباط عاطفی و احتمالا خونی داشت با او، مدام می‌گفت: قصابی خوبه، ببین حاجی با قصابی پسرا رو بزرگ کرد. یه مدت برو یاد بگیر. کاری نداره. بعد خودت مغازه اجاره می‌کنی. سود خالصه. مردم از شکمشون نمی‌گذرن. پول توشه.

حاجی برگشت گفت: من پسرام رو با قصابی دکتر کردم. سفارشت رو می‌کنم، یه مدت بری کار کنی. می‌آم بهت سر می‌زنم، اصلا خودمم می‌آم کنارت. همینه یاد بگیری…

مرد با صدای خیلی آرامی می‌گفت: آره قصابی خوبه، کاری نداره یاد می‌گیرم. همونجا هم می‌خوابم. یه مغازه کوچیک بعدش کرایه می‌کنم.

 

زن با نهایت دلسوزی حرف می‌زد و انگار بخواهد دست بچه‌ای که افتاده و سر زانوی شلوار نو‌اَش پاره شده را بگیرد تا بلند شود، با مرد میانسال حرف می‌زد. و عجیب اینکه مرد واکنش منفی‌ای به آن لحن بیان نداشت.

از قیمت گوشت گفتند و با افتخار از اینکه حاجی پسرهاش را با قصابی دکتر کرده و گاهی می‌آیند به آنها سری می‌زنند، گفتند. از کرایه‌ی مغازه گفتند که رسما سر من سوت می‌کشید و با خودم می‌گفتم توی این شرایط وحشتناک اقتصادی از صفر شروع کردن آن هم در این سن و با احیانا شکستی که خورده، دنده‌ی فیل می‌خواهد.

زن مثل دریلی که با سماجت دیوار را سوراخ می‌کند، با تاکید یک سری حرف‌ها را تکرار می‌کرد. مرد مسن هم با لحن پدرانه‌ای چند بار گفت: تو فقط ناامید نشو. هر وقت خواستی بیا پیش ما، تعارف نکن، پول داری راستی؟ شب کجا می‌خوابی؟

آخر سر هم تصمیم گرفتند بروند خانه، شعله‌ی گازِ زیر قابلمه روشن بود و باید زود خودشان را می‌رساندند.

در تمام مدتی که نشسته بودند موتیف کلامشان “تو فقط ناامید نشو” بود!

و من فکر کردم چقدر به آن جمله نیاز داشتم. اشک‌هام را آرام از روی گونه‌ام پاک می‌کردم و همانطور نشسته بودم انگار که با صندلی یکی شده بودم!

آن روز عجیب بود برخلاف همیشه که این مواقع که کسی وارد خلوتم شود به بهانه‌ای جابه‌جا می‌شوم، نه تنها جابه‌جا نشدم که قسمتی از صندلی سبز رنگ پارک شده بودم!

می‌خواستم همانجا بمانم و هر کسی هم اجازه می‌گرفت که چند دقیقه‌ای کنارم بنشیند با روی باز قبول می‌کردم، گاهی که کلامی رد و بدل می‌شد، بازخوردی می‌دادم و بعد هم من غرق دنیای خودم می‌شدم و آنها هم همینطور. نه آنها به من کاری داشتند و نه من به آنها.

پدری پیر هم با دخترش که با واکر راه می‌رفت نشستند کنارم. دختر بستنی خریده بود، احتمالا از سوپری آن سمت خیابان، یکی از بستنی‌ها را باز کرد و به پدرش داد. موهای بلند زیبایی داشت و چهره‌ای دلنشین. به پدرش گفت ناراحت نیستی دو تا بچه‌ات اینطوری علیل رو دستت افتادن؟

پدر گفت: چی می‌گی؟

دختر تکرار کرد: من اینجوری، داداش…

پدر انگار که نشنیده باشد، و حتی این ناتوانی‌ها را قبول نداشته باشد، جواب درست و درمانی نداد. دختر مدام حواسش به بستنی خوردن پدرش بود و گویی از اینکه نه تنها نمی‌تواند کمکی به او بکند، بار هم شده بر دوشش ناراحت بود. گفت: داره آب می‌شه اونورش، بچرخون، آره، آره، بخورش تا نریخته رو لباست. بده جلدش رو. تو کاریت نباشه، بده خودم می‌دونم چکارش کنم. حالا پاشو برو کمی ورزش کن، ببینم چکار می‌کنی؟ اصلا یادت مونده؟

بعد پدر را سمت دوچرخه‌ی ثابت پارک که سمت راست ما بود، فرستاد. مدام تشویقش می‌کرد که ادامه بدهد. دختر آرام آرام سمت پدرش رفت.

یک آن متوجه مورچه‌هایی شدم که زیر صندلی مهمانی گرفته بودند، دوربین موبایلم را باز کردم و از لابه‌لای فضای خالی نشیمنگاهِ صندلی، چند دقیقه‌ای از آنها فیلم گرفتم.

 

کمی بعد خانم جوانی آمد و کنارم نشست که از یکی از آپارتمان‌های همان حوالی آمده بود. کیف پولی همراهش بود و دسته کلیدی که احتمالا کلیدهای در منزل بودند. شروع کرد به تلفنی حرف زدن.

گفت: کی می‌رسی؟ من تو پارکم. نمی‌گذره، حوصله‌م سر رفته، غروب جمعه‌س دیگه. نه، همینطوری بریم دوری بزنیم. رسیدی این نزدیکیا زنگ بزن بیام سر خیابون.

 

یادم است که اصلا متوجه رفتنش نشده بودم. به خودم آمدم دیدم خانم میانسالی که موقع پیاده‌روی چند بار از روبروی ما رد شده بود، آمد کنارم نشست. این خانم ساده‌پوش شروع کرد صحبت کردن از بچه‌هایش که در آستانه مهاجرت بودند و از تنها ماندنش گفت و شرایط جامعه و… داشتیم گرم صحبت کردن می‌‌شدیم که به او زنگ زدند، عذرخواهی کرد از اینکه وسط صحبت کردن باید برود و رفت.

 

در کل خوشحال بودم که به خلوتم احترام گذاشته بودند، چه افرادی که کنارم می‌نشستند و چه اعضای خانواده‌ام که با فاصله‌ی زمانی‌ای زنگ زدند، آن هم درست زمانی که وقتش بود. صندلی سبز رنگ پارک حرف‌های ما را هم شنید. فکر کردم این صندلی‌ها، این درخت‌ها، این سبزه‌ها چه‌ چیزها که نمی‌بینند، چه‌ حرف‌ها که نمی‌شنوند.

 

هوا تاریک شده بود و من به انتخاب متفاوتم فکر می‌کردم که برخلاف معدود وقت‌هایی که سرحال نیستم و می‌روم قسمت انتهایی پارک و گوشه‌ای کز می‌کنم و به ماشین‌های اتوبان امام علی که درست پایین پارک است، نگاه می‌کنم، و همزمان به افرادی که دور پارک پیاده‌روی می‌کنند، یا آنها که سگ‌هایشان را برای گردش به قسمت بیرونی پارک که سراشیبی سرسبزی است و با میله‌هایی از پارک جدا شده، می‌آورند؛ این‌بار در قسمت جلویی پارک نشسته بودم، از انزوا بیرون آمده بودم. آدم‌ها آمده بودند و رفته بودند، مثل خود من که آمده بودم و باید می‌رفتم.

گویی صحنه‌ی تاتری بود آن نقطه از پارک که هرکس می‌آمد نقشش را بازی می‌کرد و می‌رفت، از جمله خود من.

 

اما داستان آن مرد و زن مسن با مرد میان‌سال همراهشان، برایم جذاب‌تر از بقیه داستان‌ها بود. لحنی که با او حرف می‌زدند، لحنی بود که شاید برای یک جوان شکست خورده هم آزاردهنده بود شنیدنش ولی مرد میانسال نه تنها اذیت نمی‌شد، بلکه هرازگاهی سرش را که پایین بود به نشانه تاکید تکان می‌داد، حرف‌هایشان را تایید می‌کرد، گاهی چیزی می‌گفت و با صدای خیلی آرامی هم هر چند وقت یک بار تشکر می‌کرد.

 

نمی‌دانم رسالت هر کدام از آنها برای من چه بود و حتی رسالت من در مواجه با آنها. ولی زمانی که داشتم برمی‌گشتم حالم بهتر شده بود. خیلی بهتر.

 

اما هدف از اینهمه روده‌درازی این بود که یک وقت‌هایی منتظر اتفاقی هستیم که رخ نمی‌دهد لااقل در آن زمانی که می‌خواهیم، یک وقت‌هایی منتظر شنیدن جمله‌ای هستیم که هیچ کس به زبان نمی‌آورد، اما درست جایی که انتظارش را نداریم اتفاق می‌افتند!

روزهای اخیر حمایتِ چند دوستِ عزیز مرا به روزهای نچندان دوری می‌برد. به زمانی که وسط گردابی در حال دست و پا زدن بودم و تمام دنیا قد علم کرده بود در برابر خواسته‌هایم! نهایتا به جایی رسیده بودم که روند فرسایشی‌ِ شروع شده را باید متوقف می‌کردم.

متوقف شد. هر چند وحشتناک درد داشت، وحشتناک سخت بود. اما تنها راه بود که انجامش دادم.

 

و جالب اینکه با وجود همه‌ی دردی که تحمل کردم و می‌کنم بواسطه زخمی که گاهی سر باز می‌کند و حتی عفونت می‌کند؛ هرگز از انتخابم پشیمان نشدم. برای همین خوشحالم. آن ناامیدی لازم بود که رها کنم، مسیرم را عوض کنم. اما سروکله‌ی ناامیدی دیگری پیدا شده بود که در تک تک سلول‌هایم داشت نفوذ می‌کرد. ناامیدی از کل روند…

 

این روزها در کنار آنهمه نشدن‌‌ها که عمیقا طالبشان بودم، شدن‌هایی دارد اتفاق می‌افتد!

اتفاق‌های بزرگی نیستند اما دارند حالم را خوب می‌کنند و از حجم ناامیدی ته‌نشین شده در ناخودآگاهم می‌کاهند. ناامیدی‌ای که هر چقدر هم با آن مبارزه می‌کنی، می‌بینی باز در گوشه‌ای از وجودت رسوخ کرده و دارد از تو تغذیه می‌کند!

 

عکس:

کبوتری که همین شنبه گذشته

به سالن انتظار در فرودگاه رفته بود!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *