زندگی است دیگر…

چند روز پیش تلفنی گفت: من که دیگه زندگی نمی‌کنم، فقط زنده‌م.

و بعد ادامه داد: گاهی ناامید می‌شم.

 

و من فکر کردم پیری عجب دوره‌ی متفاوتی از زندگی‌‌ست. با جسمی که رو به فروپاشی است، آینده‌ای که حتی اگر ادامه یابد درخشندگی همین چند دقیقه‌ی قبل را ندارد، به گذشته پناه می‌بری. حتی به رنج‌هایی که زیسته‌ای!

پیری دوره‌ی بازگشت است به نظرم. گاهی خواستن و نتوانستن است و

گاه حتی نخواستن.

 

و من نمی‌دانم شرایط کسی که خاطراتش را از دست می‌دهد تاسف‌ برانگیزتر است یا کسی که زندگی نباتی دارد یا آن که درگیر هر دو شرایط هست.

و یا آن‌هایی که از رفتنِ زندگی‌شان به سمتِ زندگیِ نباتی‌ ترس و حتی شرم دارند!

زندگی است دیگر…

چه می‌توان کرد جز اینکه تا لحظه‌ای که می‌شود، ادامه داد و نه حتی تا لحظه‌ای که دنیا می‌خواهد.

خودم هم نمی‌دانم مفهومِ اتانازی‌ِ نهفته در جملاتم جدی است یا نه؟!

 

 

عکس:

به زمین پناه برده بودم!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *