رگه‌هایی از نور در دلِ تاریکی

از پیله بیرون آمدن گاهی رهایی نیست
در باغ هم، پروانه‌ی غمگین گرفتار است
این کشور آن کشور ندارد حسِ دلتنگی
دیوار با هر طرح و نقشی باز دیوار است
(جوشایی)

 

خواب می‌دیدم.

و مثل شب‌هایی که در هزارتوی گذشته گیر می‌کنم و با کلی حس و حالِ ناخوشایند درگیر می‌شوم، از درست انجام نشدن یا با تاخیر انجام شدنِ تعیینِ واحدِ دانشگاه یا جا ماندن از ساعت امتحان، کمبودِ وقت، فراموشی یا بلد نبودن جوابِ سوالات، عدم تمرکز  سر جلسه‌ی امتحان گرفته تا تلاش‌های بیهوده برای انجامِ کاری که گویی قرار نیست انجام شود.

 

یادمه قسمتی از متن پوستری را به راحتی پاک کرده بودم و هر کاری می‌کردم نمی‌توانستم آن قسمت را همسطح بقیه‌ی پوستر نگه دارم که بتوانم نوشته را کامل کنم. هر بار که راهی به ذهنم می‌رسید، نه تنها کمک‌کننده نبود که بدتر جای دیگری از پوستر به فنا می‌رفت.

 

یکباره خودم را در خیابان دیدم. ایستگاه خیلی شلوغ بود. گویا اتوبوس خیلی تاخیر داشت. لابه‌لای جمعیت بود. تا من را دید، فاصله گرفت و دورتر از جمعیت ایستاد. با ناراحتی و با نیروی جمعیت به سمت اتوبوس رفتم و سوار شدم. همه چیز بی‌رنگ بود، سیاه و سفید.

انگار یکباره از صحنه‌ی فیلم یا سریالی قدیمی، سیاه و سفید و صامت سر در آورده بودم. درخت‌های دو طرف خیابان، ماشین‌هایی که رد می‌شدند، حتی سیل جمعیتی که چون بُرداه‌های آهن که به سمت آهنربای مکعب مستطیلی بزرگی کشیده می‌شوند، به سمت اتوبوس جاری شده بودند.

نمی‌دانستم کجا می‌روم. گیج و منگ بودم. حس سرگردانی و سردرگمی رهایم نمی‌کرد. با اینکه به رفتارهایش عادت داشتم ولی هر بار که واکنشی تند نشان می‌داد، انگار که بار اول باشد خُرد می‌شدم، می‌شکستم. طوری فرو می‌ریختم، که حتی نمی‌توانستم تکه‌ پاره‌هایم را از زمین جمع کنم.

فکر می‌کردم مستحق اینهمه بی‌توجهی و انزجار نیستم.

نادیده گرفتن بدترین برخوردی است که می‌شود با یک انسان داشت. دلیل آن حجم از طردشدگی را نمی‌فهمیدم. حکم قصاص من با جرمی که مرتکب نشده بودم همخوانی نداشت.

بقیه‌ی خواب را یادم نیست. اینکه وارد چه فضاهایی شدم و چه اتفاق‌هایی افتاد. همین مقدار هم، پر از حفره و چاله چوله بود که سعی کردم به کمک خیال آن را بازنمایی‌ کنم.

 

چیزی که مسلم است اینکه گاهی تجربه‌ای ناخوشایند چنان به خورد روح و روانمان می‌رود که تا مدت‌ها کابوسِ شب‌ها و ترومای روزانه‌مان می‌شود.

گویا تنها زمانی از دستشان خلاص شویم که از آنها عبور کنیم.

و عجیب اینکه هر بار که فکر می‌کنم از آنها عبور کرده‌ام، بصورت خشن‌تر، دردناک‌تر و بزرگ‌تری برمی‌گردند!

اما راستش نگران نیستم، می‌دانم باید این مراحل را بگذرانم. می‌دانم این نوسان‌ها طبیعی است و بخشی از پروسه‌ی درمانم است.

به خودم می‌گویم خیلی طبیعی است که ما درگیر اتفاق‌هایی شویم و برخوردهایی را شاهد باشیم که تا مدت‌ها سوهان روح و روانمان شوند.

زخم‌ها بالاخره جمع می‌شوند، کزاله می‌بندند و تنها ردی از آنها بر تن و بدنمان باقی می‌ماند. فقط باید صبور بود.

 

زمان مسائل را حل نمی‌کند، تنها این فرصت را به ما می‌دهد که بهتر با آنها مواجه شویم، بپذیریمشان و در دلِ تاریکی‌ها، رگه‌هایی از نور را بیرون بکشیم.

 

 

تصویر:

نور و سایه‌ها

به دیوار پناه آورده بودند!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *