رنه ماگریت

رنه ماگریت
Rene Magritte
۱۸۹۸- ۱۹۶۷
رنه ماگریت سال ۱۸۹۸ در بلژیک چشم به جهان گشود. پدرش خیاط بود، و مادرش وقتی رنه حدوداً ۱۴ سال سن داشت؛ خود را در رودخانه‌ی سامبر غرق کرد. پس از آن، او و دو برادرش با مادربزرگشان زندگی کردند. ماگریت در نوجوانی با جورجت برگر آشنا شد، دختری که تقریباً ۱۰ سالِ بعد، با او ازدواج کرد. رنه از سال ۱۹۱۶ تا ۱۹۱۸ در آکادمی رویال هنرهای زیبای بروکسل تحصیل کرد؛ او در این زمان، آثار اولیه خود را در سبک امپرسیونیسم خلق کرد؛ و بعد، تحت تأثیر فوتوریسم و کوبیسم قرار گرفت. پس از رها کردن تحصیلاتش، به عنوان طراح در یک کارخانه‌ی تولیدِ کاغذ دیواری شروع به کار کرد، و طرح‌ها و پُسترهایی را برای تبلیغات ارائه داد. ماگریت تقریباً متاثر از نقاشی‌های جورجیو دِ کیریکو نقاش ایتالیایی(بین سالهای۲۰-۱۹۱۰ )شروع به نقاشی از اشیاء و فیگورها با مضامین اروتیکی کرد؛ که در محیطی رویایی در کنار هم قرار گرفته بودند.
ماگریت در سال ۱۹۱۴ ،بازتولیدِ نقاشی “ترانه‌ی عشق” کیریکو را دید.

اثری که ترکیبی دلهره‌آور داشت؛ یک مجسمه‌ی نیم تنه کلاسیک، دستکش پالستیکی و بنایی وهم انگیز، به گونه‌ای کنار هم تصویر شده بودند؛ که نقاشی به وضوح، حس اضطراب را به بیننده القا میکرد.
این اثر چنان تأثیری بر رویکرد هنری ماگریت داشت، که او توانست بعد از چند سال، به سبک منحصر به فردش دست یابد، سبکی که به “رئالیسمِ جادویی” شهرت پیدا کرد.


هنر ماگریت همواره فلسفه‌ی روشنی دارد؛ و بسیاری او را متاثر از جهان‌بینی موریس مرلوپونتی می‌دانند. رنه همواره دوست داشت در مورد واقعیت فکر کند، در مورد معانی اشیا بیاندیشد؛ تا بتواند دیدگاه‌هایی را ارائه دهد، که درک یک‌پارچه‌ای از جهان را، روبروی چشمانِ مخاطب بگذارد. او اشیاء روزمره را در زمینه‌هایی کاملا جدید و نو بازنمایی کرد؛ زیرا می‌خواست بیننده در مورد آنچه در زندگی، بدیهی می‌داند فکر کند. او مدام تلاش می‌کرد که با رویکردش به موضوعات مختلف، ناظران را به چالش بکشد و در نهایت، پیامی را منتقل کند. پیامی که در اکثر زمان‌ها پنهان است.(این همان شیوه‌ای است که سوررئالیستها معمولا انجام می‌دهند.)

اما خودِ او در مورد آثارش بیان کرد که:”نقاشی‌هایم تصاویر مرئی هستند؛ که هیچ چیز را پنهان نمی‌کنند. آنها رمز و راز را برمی‌انگیزند. در واقع، وقتی کسی نقاشی‌های من را می‌بیند، این سوال ساده را از خود می‌پرسد: این یعنی چه؟ معنایی ندارد! زیرا ناشناخته است.”
برخلاف بسیاری از سوررئالیست‌هایِ دیگر، ماگریت نمی‌خواهد در رویا زندگی کند؛ لذا مدتی وارد قلمرو داستان جنایی میشود. (ژانری که بسیار از آن لذت می‌برد.)

شب رو” (۸-۱۹۲۷ )از اولین آثار او با این مضمون است. مردی با کلاه و کت در حالِ قدم زدن در یک اتاق غذاخوریِ معمولی است؛ که توسط چراغِ خیابان روشن شده است. در مورد این اثر اینگونه نوشته‌اند که نقاشی، یک بازنمایی شاعرانه از غریبگی دنیای روزمره‌ی ماست؛ که توجه را به تهدید و رمز و راز جلب می‌کند. (تصویر۲)

+
از نظر ماگریت، آنچه پنهان نمی‌شود، مهمتر از آن چیزی است که در معرض دید قرار می‌گیرد. او با ترسها، حالت روحی و تجربیاتش در نقاشی‌هایش بسیار صادقانه برخورد کرده است؛ و دورهای زنان را در محوریتِ آثارش قرار می‌دهد؛ و در نامه‌ای به دوستش پل الوار می‌نویسد:
((قدرتِ آثار اخیر، در این است که فرد را به خوبی از تناقض‌هایِ زندگی روزمره‌اش آگاه می‌سازد.))

بدنِ زن، عنصر کلیدی در این اختلالات و تضادها بود؛ و ماگریت از آن استقبال کرد. به همین دلیل، اشکال حسی و ظریف زنانه در نقاشی‌هایش در این دوره به چشم می‌خورد.(تصویر۳)

اما آنچه که منتقدین هنر را به تفحص در نقاشی‌های او واداشت؛ فرایندِ رمزگذاری و رمزگشایی در آثار این هنرمند است. به صورت مختصر می‌توان بیان کرد، “رمزگان” در نشانه‌شناسی به مجموعهِ قراردادی از نشانه‌ها اطلاق می‌شود؛ که برای انتقال معنا بکار می‌رود. ماگریت، هنرمندی پرکار بود؛ و گاهی یک موضوع را با رویکردهای مختلف به تصویر می‌کشید. او عناصری غریب را به تصویر، وارد می‌کرد تا نظمِ درونی اثر را بهم بریزد؛ و مخاطب را به درک مفاهیم و رمزگشایی در آثارش ترغیب کند. یکی از این آثار “مدل سرخ” نام دارد؛ که ماگریت هرگز در مورد آن صحبت نکرد؛ این اثر سال ۱۹۳۷ و در خلال جنگ جهانی دوم کشیده شده است؛ و موضوع آن یک جفت پوتین چرمی‌ست که در میانه، تبدیل به پای انسان شده؛ اما همواره در جایِ خود ایستاده؛ این نقاشی را این‌گونه معنا کرده‌اند که سربازی، علیرغم ترک وطن، ریشه‌ی عمیقی با خاکِ خود دارد. اما شماری از پژوهشگران، به زعم اینکه عنوانِ کار‌ “مدل سرخ” است؛ بر این باور استوار هستند که سرباز در جنگ کشته شده است.
(تصویر۴)

از ماگریت به عنوان فیلسوف نقاش یاد می‌شود؛ هنرمندی که فضاهای متفاوت و فلسفیِ متنوعی را تجربه کرده است. پژوهشگران، دسته بندی آثار او را تا حدی مشکل می‌دانند، زیرا او گاهی به فضاهای پیشینِ خود برمی‌گشت. در میان نقاشی‌های او، برخی به شهرت جهانی رسیده‌اند که در ذیل به آنها می‌پردازیم.
سال ۱۹۲۸ ،ماگریت “عشاق” را خلق کرد؛ دو اثر که با هم مرتبط هستند.(تصویر۶-۵ )

او در یکی از تابلوها، زن و مردی را در حالِ یک بوسه‌ی طولانی به تصویر کشیده و سر آنها در پارچه‌ای سفید پنهان کرده است. در نسخه‌ی دیگر، دو فیگور، مستقیماً به ما نگاه می‌کنند. در مورد نقدِ معناییِ این دو نقاشی، آرای متفاوتی وجود دارد.

۱ – استفاده از پارچه یا حجاب، برای پنهان کردنِ هویت چهره، از علایق سوررئالیست‌ها بوده؛ تا بیننده، ترغیب به کنجکاوی در سطوح معناییِ اثر شود.

۲ -این صحنه‌ی ملودراماتیک ممکن است با تصاویرگرافیکی، داستانهای‌تخیلی و
هیجان انگیز مرتبط باشد، که دوست ماگریت، پل نوژه، سال ۱۹۲۷ ،درنام‌های هنرمند را تشویق به تقلید از آنها کرده است.

۳ -ماگریت بعد از خودکشیِ مادرش در رودخانه، نخستین کسی بود که جسد او را پیدا کرد. پرستار ماگریت در این مورد این واقعه چنین گفت : “او جسد مادرش را هنگامی دید که صورت آن زن، در پارچه‌ی دامنش، پیچیده شده بود”.

۴ – همچنین برخی معتقدند که شیفتگیِ او به این سبک، ناشی از علاقه‌یِ بسیاری از هم عصرانش به شخصیتِ رمان و فیلمِ “فانتوماس” است.

به طور قطع نمی‌توان گفت که الهام ماگریت در این نقاشی‌ها “عشاق” چه بوده است. او هرگز انگیزه‌ی خود را در مورد این موضوع توضیح نداد؛
اما استفاده از پالت رنگی سرد و بهره بردن از تیرگی آسمان یا دیوارِ پشت سر فیگورها، احساس مرگ را به بیننده القا می‌کند؛ و متعاقبا حالت فیگورها و قرارگیریِ غیرعادی لفافِ سفید، به این ناراحتی می‌افزاید.(تصویر۵)

ماگریت هیچ وقت بیان نکرد که آیا این دو نقاشی، قرار است بخشی از یک مجموعه باشند؛ یا اینکه موقتا به این مضمون علاقه پیدا کرده است. به همین خاطر، با مرور زمان، نقاشی‌ها از هم جدا شدند. تصویر ۵ ، متعلق به یک مجموعه‌ی خصوصی در نیویورک است، در حالی که تصویر ۶، در گالری ملی استرالیا نگهداری می‌شود.
ماگریت در دنیای هنر، جز هنرمندانی شناخته می‌شود؛ که مدام با واقعیت و توهم در حالِ کلنجار رفتن است؛ و این ویژگی، تا پایان عمرش هرگز در کارهایش کم رنگ نشد. اما چالش برانگیزترین، اثر او “خیانتِ تصویر” یا “این یک پیپ نیست” نام دارد؛ که سال ۱۹۲۸ خلق شد.(تصویر۷)

نظرات و آرای گوناگون و متنوعی در مورد این کار وجود دارد؛ و محققان بر این باورند که، جذابیتِ این اثر را باید در پیامی که منتقل می‌کند، جستجو کرد؛ نه در چیزی که نشان می‌دهد. در این نقاشی، زیرِ یک پیپ نوشته شده این یک پیپ نیست. ماگریت در این کار، اقتدار تصاویر و کلمات را هوشمندانه زیر سوال برد. این تئوری، نزدیکترین، رای به تفکر او محسوب می‌شود ؛ زیرا این یک نقاشی است و مسلما یک پیپ نیست!
از این رو، عنوان آن را “خیانت تصاویر” گذاشت. خیانت تصویر، نه تنها بارها در حیطه‌ی تجسمی، بلکه در حوزه زبان‌شناسی و نشانه‌شناسی مورد نقد قرار گرفته است. پژوهشگران اذعان کرده‌اند که تضاد ذاتیِ نقاشی، تضادِ در زبان است. بالای کلمه‌ی پیپ، تصویر یک پیپ است. زبان‌شناسان این نظریه را مطرح کرده‌اند که آیا کلمات فقط، انواع دیگری از تصاویر نیستند؟ نه کلمات و نه تصاویر، یک چیزِ “واقعی” نیستند، اما هر دو جایگزینِ قابل قبولی برای بیان واقعیت می‌توانند باشند. نه پیپ بکار رفته در جمله و نه نقاشیِ قهوه‌ای و سیاه، در واقع پیپ نیستند، بلکه ارجاع به چیزی واقعی‌اند؛ و ماگریت تلاش کرده است تا شیوه‌های ساختارگرایانه، که بر تداعی‌های متنی و بصری (که گاهی منطقشان نادرست است) تکیه دارند؛ را تصحیح کند.
میشل فوکو اظهار داشت که کلماتِ “این یک پیپ نیست” را می‌توان به عنوان یک دستورالعملِ ابلاغی، و بیشتر به عنوان یک بازنمایی تصویریِ واژگون، که برای پنهان کردن یک پیام، طراحی شده است؛ تلقی کرد. زیرا کلمات و زبان می‌توانند، خودسرانه، متعارف و شرایطی باشند. بنابراین می‌توانند در جاهایی، ناکارآمد و گمراه‌کننده نیز باشند. این امر، با مبانی جنبش ساختارگرایی) که بر ارتباط متافیزیکی افلاطون بین کلمه و تصویر، برای ارائه‌ی بازنمایی‌های چند وجهیِ منسجمی از معنا تاکید کرده (تا حدی مغایرت دارد. تحلیل فوکو بیان می‌کند؛ که این نقاشی ماگریت، تنها تضاد، بین تصویر و متن نیست، بلکه غریزه‌یِ طبیعی انسان نیز در آن، مورد بحث است؛ که همواره دال و مدلولهای از پیش تعریف شده‌ی ذهنش را دنبال می‌کند.

ماگریت و فوکو با این ادعایِ فردیناند دو سوسور، نشانه‌شناس سوئیسی، همسو بودند که یک چیز و نام آن، رابطه‌ای کاملا دلخواه با یکدیگر دارند. بنابراین، نقاشی ماگریت، ما را از ایجاد پیوندهای بیش از حد آسان، بین هنر (یا زبان) و قلمرو فیزیکی بر حذر می‌دارد. زیرا برای سال‌ها، انسان‌ها فرض می‌کردند؛ که زبان و واقعیت رابطه‌ای ارگانیک دارند. اما ماگریت از یک رسم الخط چندوجهی استفاده می‌کند تا به ما کمک کند درک کنیم؛ که آنچه می‌بینیم و آنچه می‌گوییم، گاهی دو واقعیت متضاد هستند، که یکدیگر را همپوشانی کرده‌اند و مهم‌تر از آنچه که در میدان دیدِ هر فرد، قرار می‌گیرد؛ بینش فکر و ادراک اوست.
یکی دیگر از نقاشی او که سال‌ها مورد بحث در محافل هنری است؛ چراغ فیلسوف نام دارد، که در سال ۱۹۳۶ کشیده شد. (تصویر ۸ )

این کار یکی از نقاشی‌های محبوب رنه ماگریت است، که نمایشی طعنه آمیز از دانش و آگاهی (کلاف شمع) و تفکر فلسفی در مورد خویشتن ِ هنرمند
است. این تابلو یک سلف پرتره گروتسک (طنزسیاه) به حساب می‌آید؛ که در آن بینیِ ماگریت، مانند خرطوم فیل در کاسه‌ی پیپ فرو رفته؛ و با اندوه به مخاطب نگاه می‌کند؛ و بسیار ناتوان و رقت انگیز به نظر می‌رسد. منتقدین، پیام اصلی این اثر را، آگاهی ماگریت، نسبت به اعتیادها و لذتها (مانند کشیدن پیپ) می‌دانند. در مورد چراغ فیلسوف، می‌توان ادعا کرد؛ که نورِ شمع، نشان دهنده‌یِ طرز تفکر ماگریت است. بر خلاف بسیاری از سوررئالیست‌های دیگر، ماگریت نمی‌خواهد در رویا زندگی کند؛ و شمع، بازنماییِ آگاهی و بصیرت است؛ که اگر چه گاهی اوقات زوایایِ زندگی روشن نیست، اما می‌توان سعی کرد، نقص‌ها و اعتیادهای بشری را دید. او در مورد این اثر بیان کرد: “سوررئالیست بودن به این معناست که از ذهنِ خود، همه چیزهایی را که دیده‌اید منع کنید؛ و همیشه مراقب چیزهایی باشید که هرگز ندیده‌اید.”

نقاشی “گولکوند” نیز، در میان آثار ماگریت به شهرت جهانی رسید. (تصویر۹)

نام این نقاشی را دوست شاعرش لوئیس اسکوتنر، انتخاب کرد؛ که اغلب به او کمک می‌کرد تا نامی برای نقاشی‌هایش پیدا کند. نام گلکوند به شهری در هند اطلاق می‌شود که از قرن ۱۴ تا ۱۷ مقر دو پادشاهی گوناگون بوده است. غنای منطقه، از آنجایی که مرکز صنعت الماس بود، چنان افسانه‌ای شده؛ که نام آن اکنون مترادف با “معدن ثروت” است.
اما امروز، تنها ویرانه‌هایی از آن باقی مانده است. منتقدان بیان کرده‌اند که فیگور مردان بزرگتر، در نقاشی، به گونه‌ای ترسیم شده که شبیه نمودار ساختارِ کریستالی یک الماس است. در نگاه اول به نظر میرسد؛ این جامعه، مجموعه‌ای پر از هرج و مرج است، اما پس از کمی تعمق، می‌توانیم بفهمیم سلسله مراتبی در کار، موجود است؛ که در آن هر فرد، جایگاهِ خاص خود را داراست؛ و نقش خاصی به او محول شده. در این نقاشی لایه به لایه، مردانِ یکسان با کلاه سیاه، مانند نقوش کاغذ دیواری تکرار می‌شوند. مردانی که در جلو قرار دارند، کیف و برخی دیگر، چتر حمل می‌کنند.
و تفاوت آنها در چهره‌های گنگ، خیره و مانکن مانندشان است. اندازه‌ی آنان با هر لایه کاهش می‌یابد؛ و در نهایت فیگورها به خطوطِ کلی،تقلیل می‌یابند. مردانِ نقاشیِ او، با وجود نزدیکی به یکدیگر، توجهی به یکدیگر ندارند و شخصیت‌هایی منزوی‌اند. ماگریت در این اثر، بر عادی بودنِ زندگی روزمره و روال خسته کننده‌یِ کار مدام، که بدون شادی‌ست تأکید می‌کند. تعدد فیگورها با حالت مذکور، بی‌شک معرف جامعه‌ی ماشینی‌ست؛ و از سوی دیگر، اگر چه بیشتر مردم فقط توده‌ای را می‌سازند؛ اما هر یک از آنها فردیتِ خاص خود را دارا هستند. ماگریت، این اثر را نشان دهنده‌ی یکنواختیِ جمعیت در شهرها و تنهایی انسانی می‌داند؛ که در هماهنگی و خلوت با خویشتن می‌تواند به خودی دیگر تبدیل شود.

سال ۱۹۶۴ ،ماگریت “پسر انسان” را که خودنگارهای از هنرمند است را به پایان رساند. این نقاشی به درخواست دوست و وکیل‌اش، هری تورچینر کشیده شد؛ و مانند خیانت تصویر با اقبال بالایی مواجه شد. اما ماگریت معتقد بود که ” اگر موضوع خودم باشد، ظاهر بصری من، مشکلی را ایجاد می‌کند؛ که مطمئن نیستم بتوانم آن را حل کنم! اما سعی می‌کنم راه حلی برای آن بیابم. “در نهایت، ماگریت با قرار دادن یک سیب، روی چهره‌اش این موضوع را حل کرد.(تصویر۱۰ )

این اثر، انسانی مدرن (در بعضی متون از او به عنوان تاجری مدرن نام برده‌اند) و ناشناسی را به ما معرفی می‌کند؛ که هویت واقعی‌اش را پنهان کرده؛ و حالتی که سیب، صورت مرد را پوشانده، مشخص می‌کند که او اصرار دارد، خودِ واقعی‌اش را از چشمِ جامعه دور نگه دارد. در این اثر، مردی با کت و شلواری تیره، کراوات قرمز، پیراهن سفید و کلاه کاسه‌دار سیاه رنگ، کاملا مقابل چشمان بیننده و در پلان اول قرار گرفته است. در پشت سرِ آن، می‌توان مجموعه‌ای از آب را دید، که به احتمال زیاد دریا است؛ که بر فراز آن، آسمانی ابری وجود دارد؛ که به نقاشی فضایی حزن‌آلود می‌بخشد، با این حال، چشم‌گیرترین بخش نقاشی در پیش زمینه است. در اینجا، یک سیب سبز، روی صورت فیگور قرار گرفته است؛ و مخاطب نمی‌تواند به ماهیت این شخصیت پی ببرد؛ و مانند سد یا مانعی جلوی دید افراد را می‌گیرد. حضور این سیب با یک ساقه و چهار برگِ متقارنِ دست نخورده بسیار سوال برانگیز است. با این حال، به نظر می‌رسد؛ که سوژه به نوعی از پشت سیب، و به سمت بیننده نگاه میکند، (به سبک یک پرتره معمولی) اما به نوعی با حضور سیب، ارتباط مستقیم‌اش با مخاطب قطع شده است و بیننده به سختی می‌تواند سفیدی چشم چپ فیگور را از کنارِ لبه‌ی سیب مشاهده کند. معنای این نقاشی رمزآلود است، اما می‌توان مفاهیم مستتر در آن را از سخنانِ ماگریت استخراج کرد. او به طور خاص از یک احساسِ کنجکاویِ انسانی صحبت می‌کند؛ جایی که فرد، به دنبال دیدنِ چیزهایِ پنهانی‌ست، که در پشت اشیایی که می‌بینیم وجود دارد، اما اغلب در این تعقیب، ناامید می‌شود. به نظر می‌رسد این نقاشی، ناامیدی یا تعارض را به قول ماگریت به تصویر می‌کشد؛ که فقط به ما اجازه می‌دهد نگاهی اجمالی به چهره‌ی مردِ پشت سیب داشته باشیم. معنای عمیق‌تر این تعارض، سوالی را برای ما به وجود می‌آورد که آیا ماگریت از پنهان شدن اتفاقیِ اشیاء در پشتِ پدیده‌ای خاص صحبت می‌کند، یا از تعارضِ انسانی که می‌خواهد چهره‌ی واقعیِ خود را از چشمان کنجکاو دیگران پنهان کند، که در نهایت، این موضوعات به تفسیر مخاطب بستگی دارد. با این حال این اثر، مجال جالبی برای برانگیختن کنجکاوی بیننده و ایجاد کردن نوعی احساس در او است، که انگار تصویر را نمی‌بیند. همین ویژگی در مخاطب، ایجاد نارضایتی می‌کند. زیرا با احساس رمز و راز عجیبی (نسبت به آنچه دیده است‌) رها می‌شود. برخی منابع بیان کرده‌اند که سود جستن از سیب (نماد ایده‌های مسیحی یا مذهبی) و استفاده از لقب پسرِ انسان، که متعلق به عیسی است؛ این امکان را برای ما فراهم می‌کند، که بگوییم مرد حاضر در نقاشی، احتمالا عیسی یا همان پسر انسان است. این اثر بنا به دلیل فوق، بارها به طور گسترده در الهیات مسیحی مورد بحث قرار گرفته است؛ زیرا سیب را نماد وسوسه می‌شمارند. اما بعدها ماگریت ذکر کرد؛ که برای این کار، موضوع مذهبی برایش مهم نبوده است. دیدن این تابلوی معروف در گالری‌های
هنری یا موزه‌ها امری نادر است، پسر انسان یک اثر هنری ِتا حدی دست نیافتنی‌ست که از چشم‌های پژوهشگران و عموم علاقمندان دور مانده است، زیرا به صورت خصوصی فروخته شد.
رنه ماگریت در مورد اکثر کارهایش به نکته‌ای اشاره می‌کند؛ که برگرفته از ایده‌ها و اعتقاداتش بوده است . او بارها عنوان کرد که “این بی‌پایان، اتفاق می‌افتد و هر چیزی که ما می‌بینیم چیز دیگری را پنهان می‌کند، و ما همیشه می‌خواهیم آنچه را که توسط پنهان‌کننده ، پنهان می‌شود را ببینیم. او معتقد بود همیشه علاقه‌ای به آنچه که پنهان است و آنچه به ما نشان نمی‌دهند، وجود دارد. این علاقه می‌تواند به شکلِ یک احساس نسبتاً شدید باشد یا یک نوع رقابت، بین آشکار و نهان.
رنه ماگریت این نقاش متفکر و پرکار، تا پایان عمر در بروکسل ماند؛ و در بیشتر دوران کار حرفه‌ای‌اش، از سبک سوررئالیسم پیروی کرد، و به ندرت و شاید هم هرگز، این سبک را رها نکرد. سرانجام رنه در سال ۱۹۶۷ بر اثر سرطان لوزالمعده درگذشت. بسیاری از آثار او هنوز در زادگاهش و در سراسر جهان به نمایش گذاشته می‌شود. اهمیت ماگریت در حوزه‌ی نقاشی، تنها بخاطر سبک شخصی‌اش “رئالیسم جادویی” نیست؛ بلکه او در سبک سوررئالیسم نیز هنرمندی پیشرو محسوب می‌شود؛ و جناس تصویریِ موجود در آثارش باعث شد، شاهکارهای “پسرانسان” و “خیانت تصاویر” ماگریت، همراه با “تداوم حافظه” دالی، به تصاویر نمادین جنبش سوررئالیسم بدل شوند.

گردآوری و ترجمه
عادله رفایی

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *