رقص سماعی به گِردِ مردمک‌هایت

چراغی‌هایی‌ هستند چشمانت
در ظلمات شب

آیینه‌های موازی هستند دستانت
با بی‌نهایت انعکاس
بی‌نهایت تصویر از من
و بی‌نهایت سکوت
که به محض رسیدن به هر تصویر
چون خنجری به عمق جانش می‌نشینند.

و دردی ممتد را نطفه می‌بندند.

و درد
جنینی‌ می‌شود بی‌قرارِ تولد!
زمستانی‌ می‌شود
در پی بهاری آبستن برگ و سر سبزی
و درد
نام دیگر تو می‌شود!

آن سوی دره‌ی درد
قله‌ای‌ست که خرده‌سنگ‌هایش را
به بستر رود می‌سپارد
تا راهی دریا شوند!

که بود آنکه می‌گفت: جهان
بازه زمانی‌ای‌ست
میانِ پلک زدن‌هایت،

و عشقِ من
خرده سیاره‌ای
میانِ کهکشانِ چشم‌هایت.

باز بگذار چشمانت را
دلم رقص سماعی می‌خواهد

به گِردِ مردمک‌هایت؟!

 

 

عکس از:

ibrahimsimsek.art@

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *