ردِ زمان

مدتی است که هر بار  با آنها خداحافظی می‌کنم، ته دلم می‌لرزد، بی‌قرار می‌شوم.

می‌ترسم از آخرین بار بودنِ این دیدارها که خیلی دیر به دیر و کوتاه مدت هم هستند.

می‌ترسم، از اینکه دلشان را شکسته باشم، از اینکه به قدر کافی خوب نبوده باشم برایشان، از اینکه قدرشان را ندانسته باشم. از اینکه روزی نباشند، از روزهای بعد از آنها، از تک تک نفس‌هایی که بی‌آنها خواهم کشید.

و می‌شکنم از اینکه کاری نتوانم برایشان انجام بدهم، از اینکه هر بار ضعیف‌تر، شکسته‌تر و پیرتر می‌بینمشان. می‌شکنم وقتی حتی برای لحظه‌ای هر چند کوتاه چیزی فراموششان شود. می‌شکنم وقتی رگ‌های کبودِ زیر پوست خشک‌شان را می‌بینم، وقتی هر بار لاغرتر شدن‌شان را می‌بینم، هر بار بزرگ شدن لباس‌هایشان را می‌بینم!

آرام و بی‌صدا می‌شکنم وقتی خاطرات‌شان را، فکرهایی که گاه به زبان می‌آورند را می‌شنوم، وقتی افق دیدشان بیشتر به گذشته است تا آینده، وقتی بیشتر به مرگ فکر می‌کنند تا زندگی، وقتی از نگرانی‌هایشان در مورد خانواده‌ می‌گویند.

وقتی به تنهایی‌شان، به ناتوانی‌شان، به شکننده بودنشان، به حساس‌تر شدنشان، به لرزش دست‌ها، ضعف شنوایی و بینایی‌شان، به آنهمه قرص مصرفی‌ در شبانه‌روز فکر می‌کنم. وقتی به از پا افتادگی‌‌شان فکر می‌کنم.

بهم می‌ریزم از اینکه حتی ممکن است روزی نتوانند کارهای شخصی‌شان را انجام دهند، از اینکه درد چهره‌شان را تکیده‌تر کند. از دیدن ردِ درد بر نگاهشان وحشت دارم.

با این وجود سعی می‌کنم در کنار این بی‌قراری‌ها، ترسیدن‌ها، بهم ریختن‌ها، فروریختن‌ها و شکستن‌ها از ثانیه ثانیه بودن در کنارشان لذت می‌برم حتی اگر خیلی کوتاه باشد. دست‌هایشان را می‌گیرم، می‌بوسم، به آغوششان می‌کشم، با محبت و حس قدردانی به چشم‌هایشان زل می‌زنم، به تک تک اعضای صورتشان نگاه می‌کنم و تلاش می‌کنم که ریزترین جزئیات را به ذهن بسپارم.

هر چند می‌دانم روزی که تمام خاطراتم را مرور می‌کنم ممکن است هرگز این جزئیات را به یاد نیاورم.

هر چند می‌دانم مدت‌ها بعد تنها تصویری که از آنها در خاطرم می‌ماند، عکس‌هایشان است و تنها مکالمه‌ای که از آنها به یاد ‌می‌اورم چند جمله‌ای که در جایی نوشته‌ام.

می‌دانم روزی حریصانه آلبوم‌ها را، گالری عکس‌ها را، ویس‌ها را، دفتر‌ها را برگ ‌می‌زنم و دنبال تاریخی، خاطره‌ای، عطری، دست خطی خواهم گشت.

 

اما گویی ما خوشبخت‌ترین‌ها بوده‌ایم

و بهای آنهمه خوشبختی برای داشتن آنها را هم خواهیم پرداخت.

حتی اگر دلتنگی باشد و دنیایی که بی‌آنها دیگر هرگز رنگ و بوی گذشته را نخواهد داشت.

اما برای خاطر آنها هم شده،

با تمام وجود ادامه خواهیم داد.

 

خیلی وقت‌ها به این مسئله فکر می‌کنم که چقدر سخت می‌تواند باشد درک و پذیرش این حجم از دست دادن‌ها، آن هم با این سرعت!

ما از سنی به بعد تحلیل می‌رویم، انرژی‌مان، توان فیزیکی و ذهنی‌مان و هر چه جلوتر می‌رویم سرعت این فروپاشی بیشتر می‌شود و به جایی می‌رسیم که می‌پذیریم روزی نخواهیم بود اما تا سال‌ها بعد هر کدام از وسایل ما خواهند بود، ادامه خواهند داد تا آنها نیز روند فرسایشی‌شان را طی کنند.

چیزی که مسلم است بسته به اینکه چطور این واقعیت‌ها را ببینیم، احساسات ما متفاوت خواهد بود، نگرش و جهان‌بینی‌مان متفاوت خواهد بود.

 

عکاس: ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *