را‌ه‌پله‌های مگو

تا به حال به راه‌پله‌ها فکر کرده‌ای؟

 

راه‌پله‌هایی که طبقه‌ای را به طبقه‌ای در آپارتمان یا مجتمعی مرتبط می‌کنند یا بخشی از داخل منزل را به بخشی دیگر.

 

راه‌پله‌هایی که گاه خیلی ساده‌اند و گاه مارپیچ‌های زیبایی، گاه با نورهای رنگی تزیین می‌شوند و گاه با نرده‌های محافظی زیبا و گل‌های شمعدانی. گاه روی پله‌ها نقاشی‌هایی کشیده می‌شود و حتی مطالبی کوتاه نوشته می‌شود که تا بالا و پایینِ پلکان، داستانی را برایمان روایت می‌کنند، گاه فقط فرش و موکت می‌شوند و توجه ما را از طریق طراحی و تزیینات دیوار به طبقه‌ی دیگر می‌کشانند.

راه‌پله‌ها، پُل‌هایی عمودی هستند و نردبا‌نهایی مدرن و مستحکم و رازدار!

آنها که گاه رد کفش‌های منتظر و تکیه داده به دیوار در قسمتِ پایینشان دارند و نوشته‌ها و نقاشی‌هایی عجله‌ای و بدخط با خدکار و مداد در میانه و تار‌های عنکبوتی در قسمتِ بالایی‌شان.

 

آن‌ها که رازدارترین بخش هر ساختمان هستند. از سیگار کشیدن‌ها و تلفن‌بازی‌های دختر و پسرِ نوجوان همسایه خبر دارند. از خیانت یکی از زوج‌های فلان واحد هم، بی‌آنکه به گوشِ آن دیگری برسانند. سرک کشیدن‌ها، بوسه‌های عاشقانه‌ و دزدکی و تن‌های بهم چسبیده دم در را می‌بینند.

هر شب شاهد دعواهای وحشتناک آن واحد سمت راستی هستند و تنهایی زنِ مطلقه‌ی واحد روبرویی را به صدای گریه‌های شبانه نوزاد واحد دو طبقه بالاتر ترجیح می‌دهند.

گاه از بدو بدوها و کَل کَل کردن‌های بچه‌های مدیر ساختمان کلافه می‌شوند و گاه از صدای سگ آن مرد و زن جوان، گاه از ناله‌ی شبانهِ گربه‌هایی که هر روز تعدادشان بیشتر می‌شود و همه را از چشم آن زن میانسال می‌بینند که بچه‌هایش هر کدام یک سمت دنیا هستند و هر روز صبح با کلی آشغالِ گوشت پیدایش می‌شود و به گربه‌ها سر می‌زند.

ساعت‌ها به سرفه‌های شبانه‌ی آن پیرمرد بداخلاق طبقه‌ی همکف که قاطی تیک تاک ساعت می‌شود، گوش می‌دهند و می‌دانند مدت‌هاست قرص‌هایش دیگر تاثیرشان را از دست داده‌اند. صدای سیفون کشیدن‌های مداوم همسرش را می‌شنوند و دمپایی‌هایی که روی زمین کشیده می‌شود.

گاه هم شاهد تولدها، جشن‌ فارغ‌التحصیلی‌ها، مهمانی‌ها و معاشقه‌هایی‌ هستند که بتواند گریه‌های شبانه‌ی دخترِ دانشجوی عاشق یا کتک خوردن‌های آن زن جوان شهرستانی و گریه‌های مرد میانسالی زیر دوش که می‌داند در غیابش عطری مردانه‌ می‌آید و می‌رود را تاب بیاورند.

بیشتر از همه دلشان برای زنی می‌گیرد که شوهرش برای ساختن خودش از وسایل خانه کش می‌رود و شب گذشته گوشواره‌ی کوچک دخترشان را از گوشش در آورد. او که همه دارایی‌اش را در قمار از دست داده و در باتلاقی گرفتار شده.

راه‌پله‌هایی که گاه بوی غذای طبقه‌ای را به طبقه‌ی دیگری می‌برند و صداهای واحدی را به واحد دیگری، حتی اتفاق‌های زندگی همسایه‌ای را به همسایه‌ی دیگری ولی هرگز، هرگز و هرگز لب باز نمی‌کنند و از آنچه می‌شنوند، نمی‌گویند و چشم بر آنچه می‌بینند، می‌بندند.

بی‌آنکه علت سیگارهای پی‌در پی مرد نشسته روی پله‌ی سوم را به مستاجر بعدی بگویند و علتِ دادگاه رفتن‌های مداوم زنی برای گرفتن مهریه‌ و بچه‌اش را!

می‌بینی راه‌پله‌ها هزاران قصه و روایت سر به مُهر دارند و هزاران راز مگو در سینه؟

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *