ذهنی در بند

خانه پدری که بودیم، عاشق شب‌هایی بودیم که یکهو برق می‌رفت، البته بجز شب‌های امتحان.

روشنایی‌های گازی را که تعدادشان هم محدود بود، روشن می‌کردیم و اگر توریشان نیاز به تعویض داشت، تعویض می‌شدند و چنانچه توری اضافه نداشتیم، به ناچار شمع روشن می‌کردیم.

همان مدت کوتاه پیدا کردن کبریت و راه انداختن روشنایی، ماموریتی بود خاص و هیجان‌انگیز. و با انجام دادنش کلی ذوق می‌کردیم.

بعد هم، دور هم و طبیعتا نزدیک به روشنایی یا شمع جمع می‌شدیم. تاریکی ما را به هم نزدیک و نزدیک‌تر می‌کرد.

انگار فقط رفتن برق به ما مجوز می‌داد با فراغ بال کارهایمان را رها کنیم و خوش بگذرانیم! تا کوچک و بزرگ شدن سایه‌ها، دور و نزدیک شدنشان را ببینیم و کلی هیجانزده شویم و بخندیم.

با دست‌هایمان روی دیوار، سایه درست کنیم. همدیگر را بترسانیم و…

گاهی حتی قبل از رفتنِ برق هم، دور هم بودیم اما انگار خانه‌ای نیمه تاریک ما را به هم نزدیک‌تر می‌کرد.

انگار حرف‌ها شنیدنی‌تر می‌شدند، خنده‌ها از ته‌دل‌تر بودند، ترس‌ها واقعی‌تر، حتی رنگ صداها متفاوت‌تر.

اصلا انگار همه‌ی حس‌ها ملموس‌تر، لذت‌بخش‌تر و طبیعی‌تر بودند.

گویی تاریکی از همه چیز آشنازدایی می‌کرد، از اشیاء، آدم‌ها، حتی جزئی‌ترین حرکت‌ها، مثل راه رفتن که باید با احتیاط تا اتاق بغل دستی می‌رفتیم!

گاهی فکر می‌کنم کاش می‌شد چراغِ ذهن را برای مدت کوتاهی خاموش کرد، کارها و مسئولیت‌ها را رها کرد، دغدغه‌ها را بی‌خیال شد و در لحظه زیست.

آنقدر در تکاپوی فرداییم که لحظه را، تنها سرمایه‌مان را از دست می‌دهیم. و من روزهاست که نیاز به استراحت دارم و من روزهاست که به گم شدن در طبیعتی بِکر فکر می‌کنم. و من روزهاست که خستگی‌ام را از امروز به فردا می‌برم و از فردا به پس‌فردا.

اما می‌دانم کمترین کوتاهی در هر کدام از برنامه‌ها، نیاز به چند برابر دویدن برای جبران دارد. و می‌دانم حتی اگر چند ساعتی رها کنم، ذهنم همچنان در بند است.

تنها کاری که از دستم برمی‌آید این است که به وسوسه‌ی انجامِ فعالیت‌های جدید نه بگویم.

فقط خدا می‌داند،

چقدر منتظرِ تعطیلات نوروز هستم امسال.

 

عکس‌ها از آرمان کریمی

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *