دوست

تازگی‌ها وقت‌هایی که دلم از زمین و زمان می‌گیرد، وقت‌هایی که زندگی عین یک کلاف سردرگم می‌شود، به خودم که می‌آیم می‌بینم دارم عزیزانی را شماتت می‌کنم در ذهنم. عزیزانی که دوستشان داشتم، که بهشان تکیه کرده بودم، که مگوترین حرف‌هام را با آنها در میان گذاشته بودم. اما جایی که باید کنارم باشند، نبودند. سعی می‌کنم دلخور نباشم، حتی هنوز دوستشان دارم اما رسم رفاقت این نبود. دنیا به اندازه‌ی کافی سخت می‌گیرد، کاش کمی بیشتر هوای همدیگر را می‌داشتیم، کاش کمی خواستن‌هایمان را حتی نخواستن‌هایمان را تعدیل می‌کردیم. و دوستی و دوست داشتن را که شاید از قشنگ‌ترین‌های دنیا هستند پاس می‌داشتیم که لااقل در سختی‌ها مأمنی باشند برایمان. قرار نبود کار شاقی بکنیم، فقط قرار بود کنار هم باشیم، حتی در سکوت. قرار بود سکوت هم را بفهمیم، چشم‌های هم را بخوانیم، به هم قوت قلب بدهیم، نه اینکه عرصه را برای هم تنگ کنیم. نه اینکه کمر به نابودی‌ هم ببندیم!

کاش لااقل آن زمان که یکی از ما مستاصل از این بیمارستان به آن بیمارستان، از این آزمایشگاه به آن آزمایشگاه می‌رفت، دیگری بازی راه نمی‌انداخت! کاش گاهی خودمان را جای همدیگر می‌گذاشتیم، و به آنچه از زندگیِ دیگری نمی‌دانستیم، اعتماد می‌کردیم، شاید خیلی از آن مسائل پیش نمی‌آمد. شاید این دوست داشتن‌ها مامنی می‌شدند برای روزهای سخت، نه نمکی بر تک تک لحظه‌های آن. کاش صرفا بر اساس یافته‌های ذهنی‌مان سنگ نمی‌انداختیم. چرا گاهی اینقدر تلخ می‌شود روزگار؟

تصویر از کیارستمی

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *