دوستی چند دقیقه‌ای در دل کوه… عشق. آزادی. زندگی

 

(( تا نشوی نمی‌شود، تا نروی نمی‌رسی))

١.از عشق مامنی ساخته بودیم
برای فرار از تنهایی
ولی عشق

تنهاترمان کرد.

٢.لحظه‌ی
برآمدن خورشید
نشستن دانه‌ای برف روی کاکل درختی
پیچیدن صدای نوزادی در بیمارستان
دیدن لبخند غریبه‌ای
و لحظه‌ی جرقه‌ زدن این شعر
برای تو که بهترینی و
قبل از تولد پژمردی
ای عشق!

٣.ساکت شد مرغ عشق
وقتی که جفتش
کف حیاط افتاد
ولی صدایش
همچنان از میان شاخه‌ها به گوش می‌رسید.

٤.می‌خواستم

هوسی باشم به جانت
عطشی نشسته در چشم‌هایت
لبخندی گوشه‌ی لب‌هایت
خنکی نسیمی لای موهایت
و شعله‌ای در قلبت.

ای آزادی!
اما
الان زنی هستم که
روی لبه‌ی تیغ راه می‌روم
درحالیکه

به نقطه‌ای نامعلوم چشم دوخته‌ام!

و شاید امید
همان بارانی‌ست در مرداد ماه
که درخت‌ها را، خیابان‌ها را می‌شوید
ولی غم نبودن تو را هرگز.

٭می‌خواستم

تو را به آغوش بکشم

همچون کوهی که

اولین پرتوهای خورشید را به آغوش می‌کشد

اما افسوس…

٥.شعرهایم را که خواندی
واژه‌هایم عطر نفس‌های تو را گرفتند
دست‌هایم را که گرفتی
جوانه زدند
لب‌هایم را که بوسیدی
غنچه دادند
موهایم را که نوازش کردی
به گل نشستند
چشم‌هایم را که باز کردم
تو رفته بودی
ای آزادی!

٦.و عشق

چون بارانی بهاری

روی پلک‌هایم نشست

چون نسیمی صبحگاهی در تابستان

موهایم را نوازش کرد

چون رنگ‌های پاییز

بر گل‌های پیراهنم نشست

و چون نرمه برفی در ظهر زمستان

آب شد و

به دریا پیوست.

٧.جنونی‌ست
خواستنت
آنقدر که تو را هم به جنون می‌کشم
ای عشق!

٨.به سنگریزه‌ای فکر می‌کنم که

آرامش تالابی را به‌هم می‌ریزد

و به عشقی که

دنیایی را دگرگون می‌کند.

٩.چون حشره‌ای که در صمغ درختی گرفتار شده

پروانه‌ای که در تار عنکبوتی

ماهی‌ای که لابه‌لای دندان‌های نهنگی

یا سوسکی نیمه‌جان در دندان‌های لشکری از مورچه‌

در تورهای نامرئی عشق

گرفتار شده‌ایم.

١٠.تو همان زخمی
که هیچ دارویی درمان نکرد
هیچ تیغ جراحی‌ای بهم نیاورد
هیچ پرتو درمانی‌ای بهبود نبخشید
تو همان زخمی
ای عشق!
که دهان باز می‌کند مدام
تا من را به درون خود بکشاند
چون سیاهچاله‌ای.

١١.و عشق گاهی

چون غوره‌ای‌ست

که وسوسه‌ی دست کودکی می‌شود

که بزاقش را قورت می‌دهد

چشم‌هایش را می‌بندد

و پاهاش را بلند میکند تا دست برساند

به شاخه‌ای بازیگوش.

و اینگونه است که غوره

نه شیرینی انگور

در رگ و پی‌اش خواهد دوید و

نه سرمستی شرابی سرخ را خواهد چشید

نه حتی کشمشی خواهد شد  در کاسه‌ای روی میز.

١٢.به گذشته که برمی‌گردم
ناگهان همه جا تاریک می‌شود
طناب داری را می‌بینم
و خودم را
که رویش تاب می‌خورم
و تو را
که چون مه‌ی صبحگاهی جسدم را قطع می‌کنی
می‌گذری
و دور می‌شوی، خیلی دور
ای آزادی!
شاید هم
تو جهانی هستی پر از نور
و من همان تاریکی محصور شده
در جعبه‌ی پاندورا هستم
که به دنبال ذره‌ای نور
تو را به ویرانی می‌کشانم.
١٣.تو را در کتاب‌ها می‌خوانم
در گل‌ها استشمام میکنم
لابه‌لای ستاره‌ها می‌جویم
تو را نفس می‌کشم هر روز،
هر ساعت، هر دقیقه و هر ثانیه
اری
من تو را زندگی می‌کنم.
می‌دانی
تاریکی درد نیست
ظلمت نیست
نبودن نور هم نیست
تاریکی نبودن توست؟
ای عشق!
١٤.دست‌هایم در آرزوی دست‌های تو
چون درختی تنومند ولی خشک
در گرمای تابستان
آتش گرفته اند.
کجا مانده‌ای؟
که جاده‌ها بهانه‌گیر شده‌اند.
که روز مدتهاست
کوله‌بارش را برداشته و به کوه زده است.
و شب ترانه‌ای غمگین شد
چکید بر لب‌های شبرویی در کوچه‌باغ
بهار یاقی شد و گریخت.
کجا مانده‌ای، ای عشق؟!
١٥.تو همان کشتی شکسته‌ای درمیان موج‌های ناآرام
و من فانوس دریایی.
برای پیدا کردنت
آنقدر دور خودم گشتم وُ گشتم
تا بالاخره در شبی طوفانی پیدایت کردم.
تو همان کشتی شکسته‌ای
ای عشق!
١٦.عصاره‌ی آزادی را که گرفتیم
گاه سرخ بود و گاه آبی
برای همین است
روزگار همه‌ی ما که به دنبالش می‌رویم
همیشه سیاه است
به سیاهی پرهای کلاغی
که بال مرغی را از گربه‌ای کش رفته
میبرد کمی آن طرف‌تر تا به آب جوی بزند
و سرخی بال را در آبی آسمان نشسته بر آب بشوید.
میبینی؟
ترکیب تمام سرخ و آبی‌ها سیاه می‌شود.
مثل ترکیب دل من و نگاه تو
ای عشق!
١٧.دست‌هایت کجا هستند
که گل‌های عشق مرا چیدند
در سبدی ریختند و
به بهایی ناچیز در بازار گرداندند؟
دستهایی
که اینچنین بازیچه‌ی قماری قابل پیش‌بینی و رنج‌آور شدند؟
دستهایت کجا هستند
که دست‌هایم را بخوانند به نامی
ببوسند حتی بی کلامی؟
دستهایت کجا هستند؟
ای زندگی!
١٨.رویای من
گلی بود که باد پرپر کرد
پروازی بود که آسمان ربود
نوری بود که شب به اسارت گرفت
ماهی‌ای بود که دریا غرقش کرد!
خورشیدی بود که به جرم خودسوزی
تمام روز را انتظار می‌کشید
کلامی بود که در پشت حرف‌های دیگر مفقود شد
و تو بودی که در بی‌کران زندگی تیرباران شدی
ای عشق!
و من هرچقدر
نگاهم را به پنجره بیاویزم
بغضم را قورت بدهم
دست‌هایم را به هم بسابم
زانوهایم را بغل کنم
آرام نخواهم گرفت.
می‌دانی؟
شاخه‌های خشکیده بر درخت
هر شب
خواب چگونه سوختن را می‌بینند و
و من در بسترم
خواب چگونه مردن را!
١٩.زمانی به هم رسیدند
که دفترهایشان پر بود
و مدادهایشان را تا ته تراشیده بودند
حتی پاکن سر مدادهایشان تمام شده بود
ولی بالاخره
به‌ هم رسیده بودند!
٢٠.آگاهی
را با چیدن سیبی بدست آوردیم و
نافرمانی
تنها راه نجات‌مان بود
از آن زندگی فرشته‌وارِ بی اختیار در آسمان!
نافرمانی
درختی بود با میوه‌هایی ممنوعه
از عشق و امید و اختیار!
٢١.دری به هم می‌کوبد
کبوتری از لبه‌ی بام می‌پرد
مورچه‌ای دانه‌ی برنجی را به دندان می‌گیرد و
در سوراخ سیمان بین سنگ‌نمای خانه‌‌ای
محو می‌شود
و من
که در خیابان‌های جوانی قدم می‌زنم
به آنی در آینه‌ی چشمانت هزار تکه می‌شوم و
نمی‌فهمم
کدام تکه را باد با خود می‌برد
ببین
چگونه رفتن تو
همه چیز را تغیر داده است
ای عشق!
٢٢.داشتم ستاره‌ها را
در مردمک چشمهایت هر شب
آرام می‌کاشتم
آسمان را به زمین پیوند می‌دادم با پرواز
و پلی می‌ساختم بین دست‌هایمان
که ناگهان
نگاهت را، دست‌هایت را
ابری ولگرد با خود برد.
مگر چند بارانِ بهاری باید بر درخت ببارد
تا خاطره‌ی آن زمستان طولانیُ و
دندانه‌های اره‌برقی را
از تن و بدنش بشوید و ببرد؟
٢٣.میان ما دردی تیز می‌تازد وُ
راه گلو را
بغضی سخت می‌فشارد
تنهایی، بر تنهایی سایه می‌اندازد وُ
تاریکی بر نور چشم می‌ساید!
٢٤.دری
که تو پشت آن باشی
ای عشق!
دیگر بسته نیست
چرا که
پرستوی زخمی بالاخره پرواز خواهد کرد.
٢٥.سراغ پلی را می‌گرفت در آغوش مه
که ایستاده بود بر فرازش دیروز
و زل زده بود
به جنازه‌ی خودش میان درخت‌های بلوار
روح آشفته‌اش اما
همچنان میان ماشین‌ها می‌دوید وُ
فریاد می‌زد:
آی زندگی… کجایی؟
٢٦.از سکوتی که
روی لب‌های من می‌چکد
و بر انگشت‌های تو جاری می‌شود
لاله‌ای واژگون می‌روید
که اشک‌هایش، چنان می‌جوشد
که رودی می‌شود در آرزوی دریا
و اینگونه است که
عشق
سرانجام سخن می‌گوید!
٢٧.بالاخره روزی شعری خواهم نوشت
که چون قویی سفید
بر بلندای خیالت به پرواز در آید
روی شانه‌ات بنشیند و
میان آغوش گرمت
ساعت‌ها برقصد وُ
آرام جان بدهد.
بالاخره شعری خواهم نوشت
ای عشق!
٢٨.حتی عشق هم می‌تواند
هفت‌تیری باشد
به سمت تو.
٢٩.یکی را سکوتی کُشت
که سرشار از حرف بود و
دیگری را غروری درهم شکست
که سرشار از خواهشی پنهان.
٣٠.چرا لب‌هایم به یاد نمی‌آورند
گرمای اخرین بوسه‌ات را؟
چرا دست‌هایم به یاد نمی‌آورند
عطر خوش آغوشت را؟
تو بگو
چگونه به یاد بیاورند
چیزی را که هرگز تجربه نکرده‌اند؟
ای آزادی!
٣١.زمانی‌ که
دست‌هایت در دست‌هایم هستند
نگاهت در آغوش نگاهم
و عطرت نشسته روی تنم
لبخندم
شوق کودکانه‌ای‌ست برای بودن با تو
آنجاست که خدا می‌شویم!

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *