دور تسلسل

دو و نیم شب است، هنوز تب دارد. دستش را می‌گیرم تا از تخت بلند شود. اینجا نمی‌توانم درست و حسابی ازش مراقبت کنم. نه می‌توانم روی صندلی کنار تختش بنشینم تا صبح، نه می‌توانم پایین تختش دراز بکشم. می‌ترسم خوابم ببرد و از تبش غافل شوم.

می‌برمش توی هال تا خودم هم کنارش دراز بکشم، اینطوری راحت‌تر می‌توانم تبش را کنترل کنم. از صبح که بالا آورد و مدرسه نرفت، با استامینفن تبش را نگه داشتم.

تمام دیروز حالش بد بود و بی‌قرار. می‌خواست دستش را بگیرم و ماساژش بدهم. گاهی گریه می‌کرد و مدام بالا می‌آورد.

از کی گرفته بود؟ کجا گرفته بود؟ چند روز دیگر درگیریم؟ کاش لااقل دو روز فاصله می‌افتاد بین مریضی‌ها، نفسی تازه می‌کردیم. فکر می‌کنم بعد از سرماخردگی طولانی آخر دی ماهش، ما مریض شدیم و به شرایط روحی و جسمی بچه نرسیدیم. بیرون نبردیمش، باهاش وقت نگذراندیم.

فکر می‌کنم چطور دوباره مریض شد؟ هفته‌ی قبل که بیشتر مراقب پوشش‌اش بود، بعد از والیبال که خیس از عرق بیرون می‌آید. یاد پریشب افتادم که بلند شدم داروهایم را بخورم، با صدای سرفه‌هایش رفتم بهش سر زدم و دیدم پتو را کنار زده و سردش شده.

دستمال مرطوب را روی پیشانی‌اش می‌گذارم، روی دست‌هایش. تب پایین نمی‌آید پاشویه‌اش می‌کنم. دستمال را روی دست‌ها و پاها و خیلی ناچار شوم روی شکمش می‌گذارم. با هر بار گذاشتن دستمال ناله می‌کند.

تب دارد و می‌‌گوید سردم است! همان تب و لرز همیشگی که بچه ازش سر در نمی‌آورد. من هم هنوز اینجور مواقع قاطی می‌کنم که چطور هم بچه از سرما نلرزد، هم تبش را پایین بیاورم. من هم اینجور مواقع دست و پایم را گم می‌کنم.

آرام کنارش دراز می‌کشم. با اینکه تشک انداخته‌ام اما زمین سرد است. پتو را روی خودم می‌کشم. دستی که دستمال مرطوب دارد روی پیشانی پسرم است.

 

حس می‌کنم ته چاهی هستم و هیچ راه نجاتی ندارم. تمام روز من هم بی‌قرار بودم، من هم بی‌تاب بودم.

 

فکر می‌کنم دیگر نه جسمی و نه روحی می‌توانم این مرحله را بگذرانم. حس می‌کنم در دور تسلسلی افتاده‌ایم که توان بیرون آمدن از آن را ندارم. حس می‌کنم دلم می‌خواهد درددل کنم با کسی، بگویم که چقدر سخت گذشته این مدت. همه برنامه‌هایمان یک جورایی تعطیل شده‌اند و درست و حسابی به هیچ کاری نمی‌رسم. تنها کاری که کردم این بود، فشار انجام ندادنشان را از روی خودم برداشتم.

فکر می‌کنم چه روزها شاد و سرحال نبوده‌ایم و کلی بدو بدو نکرده‌ایم، پس بیماری را هم باید بپذیریم.

فکر می‌کنم چه بخش‌هایی از زندگی را باید تغییر دهیم؟

فکر می‌کنم چه شهلایی باید از این مهلکه بیرون بیاید؟ قاعدتا باید شهلایی پخته‌تر، توانمندتر بیرون بیاید.

به خودم که نگاه می‌کنم، به مراتب ضعیف‌تر و ناتوان‌تر از قبل هستم!

من خسته‌ام، داغانم، نمی‌توانم محیط خانه را گرم و دوست داشتنی کنم و به خودم حق می‌دهم که گاهی شرایطی پیش می‌آید که از دست منِ نوعی کاری برنمی‌آید. فقط باید صبور باشم تا آن دوره بگذرد. پس بی‌خیال روانشناسیِ زرد این روزها…

 

با ناله‌اش چشم‌هام را باز می‌کنم. دستمال از دستم افتاده بود و رویش خوابیده‌ام. لباسم نم دارد. باید حتما عوض کنم. گلویم هم سوزش دارد. سردم است و می‌دانم با این حال نمی‌توانم ادامه بدهم و شرایط جسمی‌ام بدتر می‌شود.

پسرم را به همسرم که تازه بیدار شده بود، می‌سپرم. همان موقع شب به راننده سرویس پیام می‌دهم که پسرم تب درد و نمی‌آید مدرسه، می‌ترسم صبح خواب بمانم و معطل شود دم در. چرا یادم رفته بود، اطلاع بدهم؟ آلارم‌ گوشی را خاموش می‌کنم.

لباسم را عوض می‌کنم، قاشقی شربت دیفن هیدرامین می‌خورم. درجه‌ی هواساز را بالا می‌برم و با سری که انگار یخ زده، گوش و بینی و گلویی به شکلی عجیب درگیر سرماخوردگی می‌روم روی کاناپه و پتو را روی سرم می‌کشم.

سعی می‌کنم به هیچ چیزی فکر نکنم اما بقیه شب مدام حواسم به هر دویشان هست. تب دم صبح پایین آمد و بالاخره هر سه می‌خوابیم.

 

 

عکاس: ناشناس

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *