دنیای وحشی

کی فکرش را می‌کند همین گربه‌ی زیبا دلتنگ صاحبش است. مدام چشم به راه او است، پشت پنجره‌ می‌رود و روی کابوت ماشینش.

هرگز فکر نمی‌کردم روزی گربه‌ای را ببینم و از عَقَبه و سرنوشتش خبر داشته باشم.

قطعا به چشمم گربه‌ها موجودات بی‌دردی بودند که جز به سیر کردن شکم و بازیگوشی فکر نمی‌کردند. نهایتا گاهی دچار بیماری یا از دست دادن والدین، جفت یا هم‌بازی‌شان می‌شدند که جزء لاینفکِ حیات است.

اما الان می‌دانم یک گربه، همان گربه‌ای که بی‌تفاوت از کنارش می‌گذریم، ممکن است درد هجرانی را تحمل کند و محیط امن و رفاهش را از دست داده باشد، و طی کمتر از چند ماه با محیط خشنِ بیرون از خانه آشنا شده باشد.

چقدر سخت است حیوانی زبان بسته درگیر درد دوری شود. و همزمان زندگی‌اش هم تغییر کند.

به محض ورود به دنیای خشن، غذایش دزدیده شده باشد، دندانش شکسته شده باشد، حسابی هم کتک خورده باشد.

و بزرگ‌ترین موفقیتش زنده ماندن باشد و ادامه دادن.

قبل‌ترها گاهی فکر می‌کردم خوش به حال فلان حیوان و بهمان گیاه.

اما این روزها فکر می‌کنم، اگر از پیشینه‌ی آنها با خبر باشیم کماکان دوست داریم جای آنها باشیم؟

 

از کجا معلوم، شاید گربه‌ها هم مثل ما بارها دلشان می‌شکند، به خودشان که می‌آیند گول خورده‌اند، مورد سو‌‌ء استفاده قرار گرفته‌اند و زخم‌هایی تجربه کرده‌اند که حتی با چشم دیده نمی‌شود.

شاید ما دستاویزهایی برای رهایی از درد داشته باشیم، که آن زبان‌‌ بسته‌ها از آن محروم‌اند. در واقع هنر نجات دهنده‌ای است که آنها از آن محروم هستند.

یا همینکه حق انتخابی برای پایان ندارند، بزرگ‌ترین سختیِ زندگیِ گاه خفت‌بارشان باشد.

شاید هم همینکه دنبال خوشبختی نمی‌گردند، همینکه یک‌باره دنیا جلوی چشم‌شان تیره و تار نمی‌شود و با وجودِ پایانِ تلخِ بخشی از زندگی، توانایی رها کردن دارند، بزرگ‌ترین شانس و سعادتِ زندگی‌شان است.

نمی‌دانم.

شاید روزی دوباره متوجه شوم که اشتباه فکر می‌کرده‌ام…

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *