دلت می‌خواهد هم باشی هم نباشی

مدت‌‌هاست صندلی‌های اول هیچ نشستی نمی‌نشینی، نمی‌خواهی توی هیچ مهمانی و مراسمی به چشم بیایی.

 

دلت می‌خواهد گوشه‌ای بنشینی که هم باشی و هم نباشی، هم دیده شوی و هم دیده نشوی، هم به چشم بیایی و هم نه.

 

توجه بیش از حد را تاب نمی‌آوری، انگار که تجمع نور گذشته از مرکز عدسی ذره‌بین رویت افتاده باشد و آرام آرام  دارد می‌سوزاندت. همانگونه که نادیده گرفته شدن از درون می‌خوردت.

 

کافی‌ست که ذره‌ای، دقیقا اندازه‌ی اپسیلون صفری، بهتر به نظر برسی یا مثلا از پیش موقعیتی داشته باشی تا مجبور شوی ده برابر آنچه لازم بوده برای دستاوردهایت بدوی، تلاش کنی، عرق بریزی و رنج بکشی تا آدم‌ها دستاوردهایت را به این داشته و آن داشته نسبت ندهند.

 

می‌بینی؟

خیلی از چیزهایی که از دور خوب و عالی به نظر می‌رسند، لبه‌ی تیزی دارند که هرازگاه دستت را می‌بُرند، بدجور هم می‌بُرند. و اینها هم بخشی از زندگی هستند البته.

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *