و باز هم دلتنگی

مامان وقتی دلش برای خانواده‌اش یا یکی از ما بچه‌ها که دور بودیم تنگ می‌شد، به زبان کُردی می‌گفت: کاش گنجشکی بودم و می‌رفتم لبه‌ی پنجره‌ی اتاقش می‌نشستم و می‌دیدمش.

در زبان کُردی به گنجشک “مه‌لوچک” می‌‌گویند و این واژه بارِ “معصومیتی” به مراتب بیشتر از واژه‌ی گنجشک در زبان فارسی دارد به نظرم.

دوره اپیدمی که دیدن بابا و مامان آرزو شده بود برام، خیلی وقت‌ها به گلدان‌های لبه‌ی پنجره، سرشاخه‌های درخت انگور و انجیر توی حیاط، نوری که روی فرش لاکی اتاقشان می‌افتاد، حتی اکسیژنی که توی اتاق بود غبطه می‌خوردم.

 

دلم می‌خواست آجری از دیوار حیاط باشم، میله‌ای از نرده‌های پشت پنجره‌‌ها که قرار بود رنگشان کنند یا دستگیره‌ی دری که بهش دست می‌زدند. گاهی حتی دلم می‌خواست عابری بودم که تو خیابان آنها را می‌دیدم. و عجیب به نازلی غبطه می‌خوردم که می‌دیدشان.

 

امروز عجیب شبیه غروب آخر هفته‌هایی بود که بعد از آمدن به تهران تا مدت‌ها نمی‌دانستم باید چطور بگذرانمش.

بیرون که می‌زدیم، هر چقدرم که می‌گشتیم انگار که دلمان سقفی بخواهد یا گفتگویی گرم و صمیمی سر از کتابفروشی محله در می‌آوردیم. و آنجا شده بود مأمنی برایمان، جایی شبیه خانه‌ی پدری-مادری. هر چقدر دلمان می‌خواست می‌ماندیم، کتاب‌ها را ورق می‌زدیم، گاهی جمله‌ای کوتاه رد و بدل می‌شد و گاه کتابی می‌خریدیم.

بعد از آن آموزشگاه گوشه‌ای از غروب‌های پنج‌شنبه‌مان را پُر کرد. آنقدر سرحال و شارژ بیرون می‌آمدیم که انگار سری به خانه‌ی بابا اینها زده بودیم. بعد هم که دیگر آنقدر مشغله پیدا کردیم که حتی یادمان می‌رفت آخر هفته را گذرانده‌ایم!

ولی هنوز روزهایی هست که شبیه آخر هفته‌هایی است که دلت می‌خواهد سر پا هم شده بروی زنگ در خانه‌ی پدری- مادری را بزنی، احوالی بگیری، دوری تو اتاق‌ها بزنی و به عادت همیشه در یخچال را باز کنی و ناخنکی به حلواشکری که هرگز نمی‌خری بزنی!و بخواهی برگردی که مامان هر چه مواد خوراکی یخچال و کابینت‌ها هست را برایت بیاورد و سر آخر از غذای توی یخچال یا روی گاز برات گرم کند. هر چقدر هم که بگویی گشنه نیستی، بی‌خیال نشود.

برای اینکه خیالِ مامان راحت شود از سمنویی که برایشان آورده‌اند، بچشی، تازگی و شیرینیِ خرمایی که همان روز خریده را امتحان کنی، شکوفه‌ یا جوانه‌ی گل‌هایش را ببینی و هوا تاریک و با دلی گرم بیرون بزنی.

در حالیکه قرار بود فقط نیم ساعتی آنجا باشی و چند ساعت گذشت و تو متوجه گذر زمان نبودی.

 

و امروز غروب شبیه همان روزهایی بود که دلت خانه‌ای با عزیرانش را می‌خواست.

و دلتنگی یعنی ما عشقی را تجربه کرده‌ایم که گاه چشم‌هایمان را خیس می‌کند و لبخندی روی لب‌هایمان می‌آورد.

 

این هم تصویر نازلی خانم

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *