دست در دست باد

جمله‌ای معروف هست که می‌گوید: اگر از آخرین باری که مسواک زده‌اید یا کتاب خوانده‌اید بیست و چهار ساعت می‌گذرد، لطفا دهانتان را ببندید.

 

جز اینکه شب گذشته از شدت خستگی همانطور که درازکشیده بودی و گوشی دستت بود تا سری به سایت بزنی، خوابت برد و گوشی از دستت افتاد؛ حس و حالی شبیه جمله‌ی بالا را داری، فکر می‌کنی حرفی برای گفتن نداری که بخواهی مکتوبش کنی.

 

تا چشم روی هم می‌گذاری آخر هفته شده و آخر هفته نیامده، می‌رود!

دلت می‌خواهد زمان را درست در همین لحظه نگه داری و آنقدر این تعطیلات کش بیاید که همه‌ی خستگی‌ها مثل برگ‌های درختی در پاییز از تن و بدنت بریزند و تو سبک‌تر از همیشه به انتظار خواب طولانی باشی. تا دوباره فصل شکفتن برسد و به شکوفه بنشینی.

 

نمی‌دانی چرا تا چشم روی هم می‌گذاری ساعت می‌رود، روز می‌رود، ماه می‌رود، فصل می‌رود، سال می‌رود.

به این فکر می‌کنی که روزها به سرعت برق و باد می‌گذرند و در بهترین شرایط هم وقت زیادی نمانده.

 

و اصلا انگار تو برگ درختی

که روزی هستی

روزی از خوشحالی مستی و

روزی دست در دست باد سویی جستی و

روزی در آغوش سبزه‌ای

از همه عالم رستی!

که ناگاه پایی فرود می‌آید و …

 

 

یاد شعری از “محمود درویش” می‌افتی:

فراموش می‌شوی

گویی هرگز نبوده‌ای

مانند مرگ یک پرنده

مانند یک کنیسه‌ی متروکه فراموش می‌شوی

مثل عشق یک رهگذر…

 

از هر در سخنی شد ولی یادداشت‌های روزانه‌ی زنی که به زحمت چشم‌هایش را باز نگه داشته تا چند سطری بنویسد، زنی که نوشتن را مأمنی یافته برای فرار از روزمره‌گی‌ها و روزمرگی‌ها‌ و انواع و اقسام فشارهایی که این روزها در جامعه کم هم نیست همین است دیگر، آشفته و پراکنده.

 

عکاس ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *