در میانه‌ی مادرانگی‌ها

خرداد ماه چند روز پیش تمام شد که آش شله‌ قلمکاری بود از رفت و آمد‌ به مدرسه برای نمایشگاه بچه‌ها و گرفتن کارنامه و تحقیق برای پیدا کردن کلاس‌های تابستانی مناسب و شروع بعضی کلاس‌ها.

در کنار تمام لذت‌‌هایش، اینهمه تغییر لااقل برای من که در برنامه‌‌ریزی خیلی منعطف نیستم نه تنها سخت که فرسایشی بود.

امروز داشتم به روند مادرانگی‌ام فکر می‌کردم که از “پرستاری” در نوزادی شروع می‌شود و به “مادرِ هلیکوپتری” در سنین مهد کودکی می‌رسد. مادری که باید همه جا باشد، حمایت کند، وجودش آرام‌بخش و پررنگ باشد. مادر هلیکوپتری اصطلاحی‌ بود که روزی از روانشناسِ کودکی شنیدم.

سعی کردم اسمی برای نقشم در این دوره پیدا کنم. این روزها بیشتر نقش مادر حامیِ پشت پرده را دارم، آوردن و بردن به کلاس‌ها بصورت نامحسوس، غیرمستقیم راهنمایی کردن، بودن در عینِ نبودن!

می‌دانم روزهایی می‌رسد که باید رفیقش باشم، سخت نگیرم، ‌مسائلی را نادیده بگیرم. روزهایی خواهد رسید که از من دور خواهد شد، روزهایی که شماتتم خواهد کرد، با فاصله‌ی زمانی دوباره به آغوشم بازخواهد گشت، از دوری‌ام دلتنگ خواهد شد، گاهی نگران سلامتی‌ام خواهد شد، گاهی چنان غرق زندگی می‌شود که به سختی وقتی برای احوال‌پرسی از ما پیدا خواهد کرد و…

همان روندی که هر کدام از ما به نوعی تجربه کرده‌ایم و همچنان تجربه می‌کنیم.

ما هم بعد از کودکی، بلوغ را گذراندیم، بعد درس و دانشگاه و ازدواج و بچه‌دار شدن و در میانسالی نفس نفس‌زنان قصد استراحتی کوتاه داشتیم که با پیری پدر و مادر‌هایمان مواجه شدیم و بیماری و مشکلاتشان، ترس از دست دادن‌شان پررنگ‌تر شد، عذاب دور بودن از آنها و… همزمان، با بزرگ شدن بچه‌ها و بزرگ شدن مسائل‌شان، با فرسودگی بدن‌هایمان مواجه خواهیم شد و…

خلاصه این دور تسلسل پایان یافتنی نیست انگار. فقط خوب است که سعی کنیم با آرامش همه‌ی این روزها را طی کنیم و با کمترین آسیب از آنها بگذریم. سختی‌ها را، از دست دادن‌ها را بخشی از زندگی ببینیم، بخشی از معجزه‌ی حیات.

 

ادامه دارد…

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *