در ستایش مرگ

یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های بشر تجربه‌ی زندگیِ بعد از مرگ است.
و من احساس می‌کنم این تجربه را داشته‌ام.

نمی‌دانم کی، چجوری، چرا، کجا، در چه سنی این ساعت سرخ از حرکت می‌ایستد.
ولی می‌دانم که من در اولین ساعت‌های یک روز پاییزی در اوایل قرن پانزده هجری شمسی چشم‌هام را به روی دنیا بستم.

سخت بود، دردناک بود ولی آرامش عجیبی هم در پی‌اش داشت.

دیگر چیزی برای از دست دادن نداشتم.

دیگر می‌توانستم بی‌دغدغه، بدون نگاه کردن به مقصد، به دل جاده بزنم. دیگر انتظار هیچ رخداد باشکوهی که با دست‌های خودم رقم بزنم، نداشتم.

دیگر به چیزی دل نمی‌بستم.

حالِ توریستی را داشتم که از یک شهر به شهر دیگری می‌رود، جز به قدر خورد و خوراکش نیاز ندارد. دل به کسی و چیزی هم نمی‌بندد که می‌داند امروز هست و فردا نیست.

من مُرده بودم و حالا دیگر می‌توانستم به زندگی‌ام برسم!

لااقل ببینم دور و برم چه خبر است. دست از دویدن بردارم و قدری به اطرافم نگاه کنم، حتی اگر لایه‌ای از غبارِ اندوه روی همه چیز نشسته باشد!

نترسم، از هیچ چیز نترسم. تجربه کنم. اشتباه کنم. ویران کنم بی‌آنکه حتی بدانم فرصتی برای ساختن هست یا نه. مدام گم شوم و همینطور سرگردان بمانم.

این روزها تنها چیزی که دلم می‌خواهد این است که روی مزارم تاریخِ مرگِ واقعی‌ام  ١٤٠٠/٨/٥ را بنویسند.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *