درد

پنج‌شنبه صبح با حال بدی بیدار شدم. سرم گیج می‌رفت و مدت آن هم طولانی بود برعکس سرگیجه‌های دیگر. بلند شدم خودم را به روشویی برسانم که افتادم و با صدایی شبیه صدای حیوانی در حال ذبح فریاد زدم. در حالیکه اعضای خانواده‌ام با ترس و تعجب روی سرم ایستاده بودند، کشان کشان خودم را به در حمام- توالت رساندم. ولی نمی‌توانستم بلند شوم و سمت روشویی بروم. دهنم پر از بزاق می‌شد ولی بالا نمی‌آوردم. مدتی گذشت تا بدنم آرام شد و روی زمین وسط هال دراز کشیدم. متکا و پتویی آوردند و دیگر چیزی یادم نمی‌آید. خوابم برده بود. بی‌آنکه چای پونه‌ای که برایم دم کرده بودند را بخورم، بی‌آنکه آبی به سر و صورتم بزنم، یا حتی دهانم را بعد از آنکه بالا آوردم بشویم، کاری که همیشه حواسم هست زمانیکه پسرم مریض می‌شود انجام دهد تا دندان‌هایش خراب نشوند. فکر کردم انسان در عین توانمند بودن، چقدر آسیب‌پذیر است. چقدر بود و نبودش به تار مویی بند است، اگر کسی کنارم نبود، اگر سطلی به من نمی‌دادند، اگر آرامم نمی‌کردند، چه می‌شد؟ به راحتی در زردآبی که به زور از گلویم خارج شد، باید دست و پا می‌زدم.

از آن روز نه مریض بودم، نه سالم. مشابه زمانی که کرونا گرفته بودم یکهو بدنم خالی می‌کرد، پاهایم بی‌حس می‌شدند. شنبه فشارم روی هشت بود، پسرم به شوخی می‌گفت: مامان راستش رو بگو چی خوری قایمکی مریض شدی؟ مطمئنی زنده‌ای و من تو رویات نیستم؟

خلاصه گروه تجسس هم برگزار شد و دیگر خودم هم باورم شده چیزی خورده‌ام که مسمومم کرده! در حالیکه همه غذای یکسانی خورده بودیم روز قبل.

به خاطر فشار پایینم از سر ظهر با سردرد داشتم دست و پنجه نرم می‌کردم. درد، درد، درد. با اینکه قرص هم خورده‌ بودم اما تاثیر زیادی نداشت. با خودم می‌گفتم چطور تا شب تحمل کنم؟ گاهی توان تحمل درد جسمی را ندارم دیگر. نمی‌خواهم غر بزنم، ناشکری کنم، یا بزرگ‌نمایی. ولی درد جزئی از زندگی من بوده و هست، جزئی که قابل چشم‌پوشی هم نیست.

دل‌دردهایی که چند روز از ماه درگیرم می‌کنند و گاهی به افت فشار و سردرد می‌انجامند. سردردهایی که بعد از چند ساعت اوج می‌گیرند و گاهی به چشم درد و در بدترین شرایط به حالت تهوع تبدیل می‌شوند. و این بازه‌های زمانی مستعدترین شرایط را دارم برای سرماخوردگی و بیماری‌های ویروسی که بچه‌ها مدام درگیرش هستند. شانس بیاوری این وسط‌ها حالم بهتر شود، با خوردن دمنوشی، خوابیدن بعد از خوردن قرص و خستگیِ تحمل درد و… دیروز جزء معدود بارهایی بود که دوش گرفتن در این دوره، نه تنها سختم نبود که به شدت آرامم می‌کرد. گرمای آب، انقباض و گرفتگی‌های تنم را التیام می‌داد. دلم می‌خواست ساعت‌ها زیر دوش بمانم بلکه حالم بهتر شود. نماندم به خاطر معضل کم‌آبی اما حال خوب مدتی با من ماند.

اینها را می‌نویسم چون بخشی از زندگی من هستند و اتفاقا بخش غیرقابل انکار یا چشم‌پوشی. با همه‌ی سختی‌ها و مسائل حاشیه‌ای، جزئی از هویت من هستند و فکر می‌کنم با به رسمیت شمردن‌شان حسِ بهتری دارم.

دروغ است بگویم گاهی حس انزجار نداشته‌ام، کلافه نبوده‌ام، اعتراض نداشته‌ام، نه تنها نسبت به آقایان که نسبت به خانم‌هایی که راحت‌تر این دوره را می‌گذرانند. در کنار تمام تلاشی هم که برای آرام کردن شرایطم دارم، اما پذیرش آن و حتی داشتن ذهنیتی مثبت نسبت به این دوره که بخشی از فیزیولوژیک بدن من است، گذشتن از آن را برایم راحت‌تر می‌کند. و لااقل روزهای دیگر قدر سلامتی‌ام را بیشتر می‌دانم.

ادامه دارد…

 

تصویر:

پرنده‌ای به دیدنم آمده بود!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *