درد و من

دیر وقت است اما می‌خواهم بنویسم حتی اگر فردا صبح دیر بیدار شوم، حتی اگر چشم‌هایم بسوزند از بی‌خوابی، حتی اگر حس کنم نمک به چشم‌هایم پاشیده‌اند.

می‌دانم تلخ است نوشته‌ام اما چاره‌ای نیست. همه می‌دانیم تلخی، درد و رنج جزء لاینفک زندگی است، همانگونه که لحظه‌های سرخوشی و حتی معمولی!

چند ماه است که از یک مشکل به مشکل دیگری برخورده‌ام و از یک ماجرا هنوز در نیامده، با کله وارد ماجرای دیگری شده‌ام. با این وجود هنوز زنده‌ام و نفس می‌کشم و می‌دانم می‌توانم بهتر از این‌ها هم باشم.

 

می‌خواهم از هفته‌ی گذشته بنویسم که عجیب بود، برخلاف انتظارم که با گذراندن دوره‌ی تغییر هورمونی و آزمونم تازه می‌توانستم نفسی تازه کنم؛ خانواده‌ی کوچکم بصورت جدی‌تری درگیر ویروس‌های فصلی شدند.

هنوز خستگی آن روزها از تن و بدنمان خارج نشده، من درگیر شدم.

همان ساعات اول لرزم آنقدر شدید بود که اگر آتشی کنارم بود، قطعا پاهایم را در آن می‌گذاشتم. از بس کیسه آب گرم استفاده کرده بودم، بدنم سرخ شده بود ولی باز حس می‌کردم، سرد است و الان است که از سرما بمیرم!

تمام مدت با چشم‌های بسته زیر چند لایه پتو بودم و فقط وقتی کمی حالم بهتر می‌شد، چشم‌هایم را باز میکردم!

به خودم که نگاه می‌کردم، می‌دیدم دوباره به گردابی افتاده‌ام که با دست و پا زدن خودم را نگه داشته‌ام.

به خودم گفتم این که نمی‌شود. تا کی؟ تا کجا؟ پس برنامه‌هایت چه می‌شوند؟ اینکه پا به پای حوادث پیش بروی، هرگز تو را به جایی نمی‌رساند.

چه کسی است که نداند هرگز زمانی پیش نمی‌آید که با فراغ بال به کارهایمان برسیم. تنها راه این است که زمان را بقاپیم!

 

در تمام این مدت به بابا فکر می‌کردم که بیشتر سرماخوردگی‌هایش همراه تب و لرز بوده و هست.

 

به عزیزی فکر می‌کردم که با وجود مدرک ارشد از یکی از بهترین دانشگاه‌های تهران، محلِ خدمتش جایی پرت و دور افتاده بود.

و همان روز چهارمِ خدمت، بدنش درگیر ویروس شد. وقتی فکر می‌کردم ساعت پنج صبح با آن حال نذار، میان لشگری از آدم‌های غریبه بیدار می‌شده و از ساختمان خارج می‌شده تا دستشویی برود، آن هم در منطقه‌ای با میانگین هوای منفی پنج درجه! از خودم خجالت می‌کشیدم که بگویم حالم بد است.

 

گاهی به دوستِ عزیزی فکر می‌کردم که سلول‌های بدنش علیه خودشان به پا خواسته‌اند و چند ماه است با نگرانی و دلهره از این دکتر به آن دکتر می‌رود، از این ام‌آرآی به آن دیگری. و گویی به هزارتویی تاریک و نمور وارد شده که راه خروجی ندارد.

 

وقتی به همه‌ی اینها فکر می‌کردم به خودم می‌گفتم: درد تو قابل مقایسه با درد آنها نیست دختر!

این حس را بگذار کنار تفکرِ عزیزی که تا شرایط بغرنج نباشد، نه به دردی که می‌کشی نگاه می‌کند، نه به روزگار سختی که می‌گذرانی.

 

ولی واقعیت اینجاست درد که مداوم شود، گویی جهنمی‌ بی‌پایان است.

درد که مداوم شود، کم می‌آوری. شروع می‌کنی غر زدن، شمردن ثانیه و دقیقه و ساعت. بی‌قرار می‌شوی. حتی عذاب وجدان می‌گیری که چرا نمی‌توانی به کارهایت برسی. مدام با خودت در کشمکشی، نمی‌دانی طرف بدنی را بگیری که در آستانه فروپاشی‌ست از درد، یا طرف بخشی از ذهن‌ات که می‌گوید حیف این وقت نیست یا طرف بخش دیگرش که از قضا آن هم در آستانه از هم گسیختگی است!

 

نمی‌دانم میزان درد را چگونه اندازه‌گیری می‌کنند. حتی نمی‌دانم چه معیاری برای اندازه‌گیری آن دارند؟

آیا برای افراد با جنسیت متفاوت، سن متفاوت، حتی جغرافیای متفاوت فرق دارد؟! یا در شرایط روحی متفاوت، شدت متفاوتی دارد؟

نمی‌دانم. تنها می‌دانم وقتی حالت بد است، وقتی درد جزئی از نگاهِ تو می‌شود، گویی هرگز پایانی ندارد. و ممکن است هر آن کم بیاوری. فقط امید به رهایی است که چون چراغی کم نور هرازگاه سوسویی می‌زند.

 

تنها می‌توانم به خودم بگویم: دردت را بپذیر و به رسمیت بشناس، و بسته به شرایط جسمی و روحی‌ات بین یک تا ده به آن امتیازی بده. نگذار امتیاز دیگران به دردِ تو، تاثیری رویت بگذارد. نگذار به دامِ تفکرات مقایسه‌ای بیفتی که اجازه‌ی همدلی کردن با خود بیمارت را بگیرد.

 

قبول شرایط آنها خوب نیست ولی تو هم شرایط مساعدی نداری، حتی اگر کوتاه مدت باشد.

 

وقتی حالت خوب نیست، وقتی از یک طرف از بس نوشیدنی خورده‌ای حالت از هر چه نوشیدنی‌ست، سرد باشد یا گرم، مقوی باشد یا نه و… به هم می‌خورد و از طرفی یک پایت مدام دستشویی است، وقتی کوفتگی و استخوان درد امانت را بُردیده؛ به جای بینی، با دهانی نیمه باز نفس می‌کشی، حس می‌کنی پنبه‌ای در گوش راستت گذاشته‌اند؛ دردت را ببین و با خودِ بیمارت مهربان باش. بگذار ذهنت همراهِ بدنت باشد نه مخالفِ آن.

 

هیچ اتفاقی نمی‌افتد چند روز کارهایت عقب بیفتد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *