دردی دوره‌ای پیچیده در میان لحظات

درد، برای من یکی از آشناترین حس‌هایی است که از سن بلوغ به بعد تجربه کرده‌ام.

 

دختری نوجوان که باشی تغییرات هورمونی بدنت مخصوصا اگر همراه با درد باشد زندگی‌ات را به قبل و بعد از آن دوره تقسیم می‌کند.

طول می‌کشد تا بتوانی با شرایط جدید کنار بیایی، طول می‌کشد، آرام آرام بتوانی با نزدیک‌ترین افراد زندگی‌ات شرایطتت را مطرح کنی.

 

ولی به مرور که این مراحل را طی کردی، یا نسبتا طی کردی، هر چند ممکن است بعضی عزیزان هنوز هم طی نکرده باشند، لااقل بخش عظیمی از فشار روحیِ شرم و پنهان‌کاری آن دوره کم می‌شود.

 

ولی کافی است زن باشی که بدانی روزهای قبلش چه قدر آشفته، کلافه و پریشانی.

کافی است دوره‌ات نسبت به دوره بقیه کمی کوتاه‌تر باشد و این وسط تحت فشار روحی بوده باشی که در یک ماه دو بار این تغییرات رخ بدهد!

کافی‌ست تغییرات روحی قبلش، به دردهای جسمی هم کشیده شود و از آن بدتر که زودتر از آنچه باید شروع شود.

 

بدن در چنان دو راهی بین شدن و نشدن مردد می‌ماند که می‌خواهد از هم بگسلد. می‌خواهد تکه تکه شود و هر تکه جایی دورتر از تکه‌ای دیگر بیفتد، می‌خواهد منهدم شود. شاید واژه‌ی انهدام نزدیک‌ترین است به آن شرایط.

 

فارغ از اینکه در مواردی ممکن است نیاز به درمان خاصی باشد یا نه، در بیشتر موارد چیزی که موقع مراجعه به پزشک می‌شنوی طبیعی بودن شرایط است. اینکه باید بروی، خدا را شکر کنی که بدنی به این سالمی داری و چرخه‌‌ی آن اینقدر منظم و دقیق پیش می‌رود.

 

البته که جای شکر هم دارد ولی با آن حجم از بهم‌ریختگی روحی و جسمی چه کنی، آن هم درست زمانیکه هنوز اتفاق خاصی نیفتاده؟

دردی که گاه‌وبی‌گاه سراغت می‌آید، مابین لحظاتت چنان پخش می‌شود که باید شانس بیاوری چند ساعتی بی‌خبر باشی از آن.

وقتی که درد در تن و بدنت می‌پیچد و می‌پیچد و گاهی حس می‌کنی دماغت تیر می‌کشد و نادیده گرفتنش دارد، از درون می‌خراشدت.

 

و تازه همه‌ی آنچه گذرانده‌ای پس‌لرزه‌هایی هستند کوچک و زمین لرزه‌ی اصلی در راه است. و تنها کاری که می‌توانی بکنی، به خودت این امید را بدهی انرژی‌ای که باید آزاد می‌شد تکه تکه آزاد شده و از شدت انرژی آزاد شده‌ی زمین لرزه‌ی اصلی کم می‌کند. که البته اینطور هم نباشد، دیگر نباید به آن فکر کنی که بیشتر اذیت نشوی.

 

البته که این شرایط همیشگی نیست، البته که برای همه‌ نیست، و باز هم البته که حتما زنانی هستند که شرایطی پیچیده‌تر و سخت‌تر از همین‌ها را هم تجربه می‌کنند.

اما اینکه لااقل بتوانیم از آنچه گاهی، یا بیشتر اوقات از سر می‌گذرانیم حرف بزنیم، در موردش بنویسیم یا حتی بخوانیم تاثیر زیادی دارد روی اینکه احساس کنیم، تنها نیستیم.

حتی اگر در اقلیت هستیم. حتی اگر گاهی از طرف همجنس‌هایمان هم متهم به اغراق و شلوغ‌بازی می‌شویم. حتی اگر گاهی کلافه‌تر از آن هستیم که دلیل و منطق پشت همه‌ی این اتفاق‌ها را بپذیریم. حتی اگر بارها از خدا گله کنیم.

 

اما روزی چشم‌هایت را باز می‌کنی و می‌بینی پذیرفته‌ای خیلی از این شرایط را.

می‌دانی جزء آن دسته‌ی خوشبخت که چرخه‌ی طولانی ٢٨ روزه‌ای را طی می‌کنند نیستی، جزء آن دسته که سر تاریخ و حتی ساعت خاصی این اتفاق می‌افتد نیستی، جز آن دسته‌ی بی‌دردان هم نیستی که خیلی راحت به تمامی فعالیت‌های روزانه‌شان می‌رسند و هیچ مهمانی و مسافرت و برنامه‌ای کنسل نمی‌شود، نهایتا با تاخیر چند ساعته‌ای قابل اجرا هستند.

 

اما روزی همه‌ی اینها را می‌پذیری و باز خودت را، بدن درد آلودت را دوست داری.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *