شمعی حتی اگر خاموش!

کلا روز بی‌خودی بود دیروز!

بعضی روزها را جان به جانشان کنی باز بوی گندشان همه‌جا را بر می‌دارد.

گاهی حس می‌کنم دیگر تحملِ دیدن و شنیدنِ درد دیگران را ندارم. ترجیح می‌دهم خودم در جهنم باشم، تا اینکه عزیزی را در برزخ ببینم.

اما مگر دست ماست؟

مگر نه اینکه می‌گویند هر کس صلیب خودش را باید به دوش بکشد؟

اصلا مگر می‌شود هر چقدر هم نزدیک به دیگری، با او یکی شد؟

تنها تنها تنها تنها و هزاران بار تنهاییم، ما.

انگار در کشتی‌ای سوراخ نشسته‌ایم و شاهد نابودی لحظه به لحظه‌ی زندگی‌ هستیم.

دردی دسته جمعی، دردی مشترک، دردی بی‌نام و نشان، درد نادیده گرفته شدن، نشنیده شدن، دردِ تحقیر شدن، تحقیر شدن، تحقیر شدن، تحقیر شدن.

به نظر می‌رسد انکارِ درد و رنج یک انسان و ندیدن و نشنیدنِ او وحشتناک‌ترین نوع تحقیر کردن و کُشتن یک انسان است.

و این روزها چقدر درد در چشم‌، گوش‌ و دهان‌مان نشسته. ما غم و رنج را مثل هوایی که نفس می‌کشیم، لحظه به لحظه حس می‌کنیم.

و متاسفم که یک روزهایی حتی نمی‌توانم شمعی روشن کنم تا اطرافم را ببینم، تا لااقل در دل و جانِ اطرافیانم جرقه‌ی امیدی زده باشم.

قعر تاریکی می‌شوم، قعر ناامیدی، قعر اینهمه درد که شبانه‌روز بر سرمان می‌بارد. و متاسفم که آنقدر آنقدر و آنقدر کفه‌ی ناامیدی سنگین می‌شود که زیر بارش خم می‌شوم، زانو می‌زنم، بی‌حس می‌شوم. نمی‌توانم قدم از قدم بردارم. پاهایم توده‌هایی از سنگ می‌شوند که توانایی بلند کردن‌شان را ندارم.

با اینهمه کماکان به خودم می‌گویم باید محکم‌تر قدم برداری دختر. شمعی روشن کن، حتی اگر تمام مدت مجبور باشی دستت را هاله کنی دورش تا خاموش نشود، حتی اگر بارها دستت بسوزد، حتی اگر خاموش شود، برای کم نیاوردن خودت، اطرافیانت وانمود کن، وانمود کن، وانمود کن روشن است تا شمعی از راه برسد.

 

عکس: اثری از میرزا احمد

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *