درختی خواهم شد

اگر زندگی‌های متوالی واقعیت داشته باشد، دلم می‌خواهد بار بعد که به زمین برگشتم به شکل یک درخت برگردم، مثلا همین درخت توتی که امروز صبح عکسش را گرفتم. فکر می‌کنم به ایده‌ال‌ترین شکلِ ممکنِ هستیِ خودش است. او قطعا نمی‌داند چقدر همراهی‌ام کرده، چقدر با مهمان‌نوازی‌اش به من انگیزه‌ی شروع یا به پایان رساندن داده. من که مزاجم شیرینی طلب است، تنها با یک یا دو تا از توت‌های نیمه رسیده‌اش چقدر سر حال می‌آیم.

نه از درخت‌های روی خیابان است، نه وسط بلوار، نه درِ مغازه‌ای و نه جای خیلی خلوت که دیدن توت‌هایشان لذت‌بخش‌تر از چیدن آنهاست. موقعیتش حرف ندارد، جایی دنج، کمی بالاتر از قناتی در پارک، نزدیک کتابخانه و مجتمع ورزشی محله. تنها درختی‌ست که از کنارش رد می‌شوی دلت میخواهد بایستی و چند لحظه کنارش بمانی. شاید حتی چیدن توت بهانه‌ باشد. اما نه، ترشی توت‌هایش به اندازه است، اندازه‌شان هم و انگار کامل‌ترین خلقت روی زمین هستند. داشتم فکر می‌کردم اوایل که آمده بودیم، حوصله‌مان که سر می‌رفت می‌رفتیم کتابفروشی. شهرِ کتاب دور فلکه که از همان اول هم نچسب نبود اما دو تا کتابفروشی نسبتا بزرگ داریم که می‌شود به راحتی لحظاتی آنجا ماند، کتاب‌ها را نگاه کرد، صفحه‌هایی از آنها خواند و حتی دست خالی بیرون آمد بی‌آنکه معذب بود، خب آموزشگاه پسرم هم فضای گرم و صمیمی دارد و دیدن لااقل هفته‌ای یک بارِ آنها می‌تواند بخشی از تنهایی‌هایمان را کم کند. گاهی که کسری بی‌حوصله است بیرون می‌برمش و با خرید کتاب یا خوراکی در فروشگاه‌های بزرگ زنجیره‌ای سرگرمش می‌کنم، رستوران هم خوب است. اما متاسفانه حوالی ما سینما ندارد و پارک‌های محله هم معمولا بچه‌ها را خیلی سر ذوق نمی‌آورد.

امروز داشتم فکر می‌کردم، تعداد درخت‌هایی که می‌شناسم از تعداد آدم‌های آشنای محله بیشتر است! لااقل از در که بیرون می‌زنم حس بهتری دارم. و از این نظر آمار خوبی است.

یادم رفت بگویم برگشتنی متوجه شدم اکبرآقا، سرایه‌دار مجتمع، که قبلا از محوطه و گل‌هایش نوشته‌ام، زده و شاخه‌های درخت توت دم در که کمی آن طرف‌ترِ درختِ زبان‌گنجشکی که کسری زمان مهدکودک کاشته را بالا برده، تا کسی نایستد آنجا.

انگار هر کدام از ما گرفتار ویژگی‌ای هستیم خانمان‌سوز، همانطور که من گاهی دچار وسواس تقارن می‌شوم، اکبرآقا دچار وسواسِ نظم و خلوتی است. او با وجودی که مجتمع ٨٣ واحدی را عین دسته گل نگه می‌دارد، زیباشناسی سبک خودش را دارد اما ده دقیقه بازی کردن بچه‌ها را تاب نمی‌آورد، همانطور که آن چند شاخه‌ی پایین آمده از درخت توت را. و همه را سوارِ شاخه‌های بالاتر کرده و لذت رسیدن به خانه را که گاهی با طعم توت شیرین درشتی همراه بود را از ما دریغ کرده است. اگر می‌دانست چه دل‌خوشی‌ای را از ما دریغ کرده، شاید منصرف می‌شد. بگذریم.

داشتم با خودم فکر می‌کنم، چرا این‌ها را می‌نویسم؟ مطالبی معمولی از یک روز معمولی.

شاید می‌خواهم جزئیات زندگی را بیشتر ببینم. بیشتر زندگی را درک کنم. شاید به این فکر می‌کنم روزی دلم برای همین‌ها هم تنگ می‌شود و می‌خواهم ثبت‌شان کنم. شاید در پسِ همین نوشتن‌ها می‌خواهم از واقعیت‌هایی که جامعه را دارد می‌بلعد و هر لحظه درگیرشان هستیم بگریزم. ما از صبح که بیدار می‌شویم در حال مبارزه کردن برای یک زندگیِ معمولی هستیم. و باید آهنگِ نشسته در لحظه‌ها را لمس کنیم تا بتوانیم تاب بیاوریم.

 

درختی خواهم شد، سرِ راهت

شاید روزی از کنارم گذشتی و

دست‌هایت را

برای چیدن توتی میان گیسوانم بردی.

قول می‌دهم

خوش‌ طعم‌ و خوش رنگ‌ترین توت جهان را

آغشته به بوسه‌ای به تو بدهم.

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *