چند داستانک ٢

١.آنلاین

به نوار سبز رنگ بالای صفحه واتساپ نگاه کرد. online بود.

یک دقیقه‌ی بعد به صفحه نگاه کرد، ده دقیقه‌ی بعد، نیم ساعتِ بعد، دوساعتِ بعد هم آنلاین بود. دو و نیم ساعتِ بعد چک کرد که نوشته بود

the last seen today at 1:48 PM

آخرین پیام را دوباره خواند.

((عزیزم جایی هستم که چند روزی نت ندارم.))

٢.اعتراض

به تاب موهای بلوند دختریی که جلوتر بود، نگاه کرد. دختر دست‌هایش را مشت کرده بود و فریاد می‌زد. مدت‌ها بود رویایی نداشت چه برسد به آرمانی اجتماعی. گرمای شعله‌های آتش سطل زباله را روی صورت و گردنش حس می‌کرد، بخصوص جایی که پلاکش آویزان بود. چند ماشین بوق‌زنان رد شدند. تصویر آدم‌های مسلح روبرویش را پشت شعله‌های آتش می‌دید که کش می‌آمدند و قاطی تصویر دختران و پسران جوان کنارش می‌شدند. باید یکی از افراد یگان‌ویژه را انتخاب می‌کرد. کسی که نه خیلی جوان باشد، نه خیلی پیر. نمی‌خواست کابوس شبانه‌روز کسی باشد. نگاهش به نگاه غضب‌آلود مرد دومی که در سمت راست صف ایستاده بود، گره خورد. خودش بود. آن نگاه کلید رهایی‌اش بود. آن مرد هرگز نمی‌فهمید که چه کار بزرگی کرده، هرگز نمی‌فهمید که خانواده‌ی دختر را از چه بندی رهانده. فکر کرد چقدر خوب است که برای یکبار هم شده یک زن می‌تواند به مرگ فکر کند بی‌آنکه به فکر حاشیه‌هایی باشد که خانواده‌اش را درگیر خواهند کرد. شالش را برداشت در آتش انداخت و جلوتر رفت بی آنکه شعاری بدهد.

٣. سکوت

صدای تیراندازی که کمتر شد. فرمانده همانطور که با دوربین منطقه را از نظر می‌گذراند به سرباز پشت سرش گفت: اون تانکه رو ببین. گفتم سه باید خودمون رو به اونجا برسونیم. تیر خوردی هم صدات در نیاد. خودت که می‌دونی این عملیات چقدر مهمه.

برگشت و به سرباز نگاه کرد. چشم‌های سرباز باز مانده بود!

 

٤.خونه‌ی خودته، خواستی برگرد.

خواستم ساکم را بردارم که دستم به تیزی لبه‌ی زیپ گیر کرد و برید. با دست چپم دستمالی از جیب لباسم در آوردم و دورش پیچیدم. خون روی دستمال سفید پخش شد سریع.
بدون اینکه سرم را برگردانم، ساک را برداشتم. با صدای خفه‌ای گفت: خونه‌ی خودته…
تک سرفه‌ای کرد و ادامه داد: هر وقت خواستی برگرد.
در آهنی را پشت سرم بستم و بیرون زدم. هوا سرد بود و کوچه تاریک. دلم می‌خواست بگوید نرو! بمون. دلم می‌خواست جلو می‌آمد و ساک را از دستم می‌گرفت. جمله‌ی هر وقت خواستی برگرد عین پتکی مدام به دیواره‌ی مغزم می‌کوبید. ساک را پشت در زمین گذاشتم و به سمت خیابان دویدم.  و مدام با خودم می‌گفتم خونه‌ی خودته خواستی برگرد، خونه‌ی خودته خواستی برگرد…

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *