فیلم سینما پارادیزو (cinema paradiso)

٭فیلم سینما پارادیزو

cinema paradiso

کارگردان: جوزپه تورناتوره

 

سالواتوه دی ویتا، توتو، کارگردان معروفی است که خبر مرگ آلفردو، اولین آپاراتچی دهکده در دوران کودکی‌اش را از طریق تماس تلفنی مادر با پارتنرش می‌شنود.

او سی سال قبل دهکده را ترک کرده و هرگز جوابگوی تلفن‌های مادر و خواهرش نبوده و به زادگاهش بازنگشته است.

با شنیدن این خبر به گذشته برمی‌گردد. زمانیکه پسربچه‌ای کوچک بود و عاشق سینما. با هوش و ذکاوتش برخلاف نظر مادر، بالاخره راهی برای ورود به دنیای سینما و اتاق آلفردو پیدا می‌کند.

به مرور زمان رابطه‌ای عمیق بین آنها شکل می‌گیرد. طی حادثه‌ی آتش‌سوزی جان آلفردو را نجات می‌دهد ولی آلفردو بینایی‌اش را از دست می‌دهد. و توتو سکان هدایت سینمای تازه احیا شده را بدست می‌گیرد. توتو بزرگ می‌شود و درگیر عشقی نافرجام. آلفردو که رنج کشیدن توتو را می‌بیند به او می‌گوید که دهکده را ترک کند و هرگز برنگردد. او همیشه توتو را از ماندن در این شغل منع می‌کند و او را تشویق به رفتن و پیشرفت می‌کند.

بخش پایانی فیلم، سالواتوه برای تشیع جنازه‌ی آلفردو به زادگاهش برمی‌گردد. آلفردو برای او برش‌هایی از قسمتهای عاشقانه‌ی فیلم‌ها را که سانسور شده بودند، به عنوان هدیه جا گذاشته است.

گویی برش‌های عاشقانه فیلم‌ها به صورت نمادی از عشق به زندگی سالواتوه برمی‌گردند. و او در این سفر متوجه می‌شود که خاطراتی که فکر می‌کرد فراموش شده‌اند، در گوشه‌ای از ذهنش باقی مانده‌اند.

در کنار شخصیتهای فیلم، سینما پارادیزو خود شخصیتی منحصربه‌فرد دارد. سینمایی که زمانی در اوج بود، می‌سوزد، احیا می‌شود و درپایان فیلم و با ورود تلویزیون به زندگی، مدتها متروکه باقی می‌ماند و در نهایت و بعد از فروش، خراب می‌شود.

 

با هم چند دیالوگ از فیلم را می‌خوانیم:

 

سالواتوره: چطور تونستی همیشه تنها زندگی کنی. می‌تونستی ازدواج کنی اما…
مادر: همیشه خواستم به پدرت وفادار بمونم و بعد به تو و خواهرت. تو هم مثل منی. تو هم همیشه وفادار ماندی. وفاداری چیز بدیه. وقتی وفادار می‌مونی همیشه تنهائی.

 

سالواتوره: می‌خوام تو رو ببینم
النا: زمان زیادی گذشته. چرا باید همدیگر را ببینیم. چه فایده‌ای داره. من پیر شدم سالواتوره، تو هم همینطور. بهتره همدیگر رو نبینیم.

 

آلفردو: تو فکر می‌کنی اینجا مرکز دنیاست. فکر می‌کنی هیچ چیز اینجا تغییر نمی‌کنه اما وقتی برای یک سال، دو سال اینجارو ترک می‌کنی و بر می‌گردی می‌بینی همه چیز تغییر کرده. چیزایی که به دنبالشون اومدی دیگه نیستن. هرچی به تو تعلق داشته از بین رفته. قبل از اینکه عزیزانت رو پیدا کنی مجبوری چند سال دوری بکشی و به اینجا برگردی. به زادگاهت. اما حالا دیگه نه. دیگه امکان‌پذیر نیست. تو الان کورتر از منی!
سالواتوره: کی اینو گفته؟ گری کوپر؟ جیمز استوارت؟ هنری فوندا؟ هان؟
آلفردو: نه این دفعه حرف خودم بود. زندگی مثل فیلم نیست. خیلی سخت‌تره!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *