خیالی رَخت بربسته

موج موجِ خزر،
مشت مشتِ خاک،
سنگ سنگِ خیابان،
برگ برگِ خزان،
خار و خاشاک در خاوری دور
به چشم.

گاه سکوتی به لب و
لبی به سکوت نشسته!
گاه دردی به جان و
جانی به درد برخاسته.
گاه شعله‌ای به دست و
دستی به خنجر کشیده.

همیشه اما خشمگین
از گل‌خانه‌ای به خار نشسته،
از خیالی رَخت بربسته و
خالی از خنده.

همیشه اما خسته…

 

تصویر: آیدای عزیز

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *