خانه‌ی پدری-مادری

فردا صبح این موقع، ساعت ٥:٠٩ دقیقه‌ی صبح، ما دیگر اینجا نیستیم.

فردا صبح در مسیر برگشت قطعا اسیرِ دل‌نگرانی‌ها و دلتنگی‌هایمان هستیم.

هیچ دقت کرده‌ای، خانه‌ی پدری-مادری را مدت‌ها هم نیامده باشی، به محض ورود حس آشنایی تو را در برمی‌گیرد.

درست مثل دوستی که سال‌ها از او بی‌خبر بودی و به محض ملاقات در آغوشش گم می‌شوی، بی‌آنکه خبر از گِلِه‌ای باشد.

درست مثل شنیدن آهنگی با زبان مادری در شهری غریب که از بلندگوی ضبطِ ماشینی می‌شنوی، حسی شیرین و همراه با اندوهی دارد.

درست مثل شنیدنِ بویی آشنا که تو را پرت می‌کند به زمانی دیگر. به همین راحتی زمان شکسته می‌شود و غیرخطی و تو مسافرِ زمان می‌شوی.

درست مثل پیچیدنِ بوی قورمه‌سبزی در کوچه‌ای قدیمی.

درست مثل فیلمی قدیمی که از بس آن را دیده‌ای صحنه‌هایش را از حفظی.

درست مثل…

 

هر جا را نگاه می‌کنی آشناست، کوچک‌ترین تغییر را به محض ورود متوجه می‌شوی. این کوزه با آن سه رشته سنگ‌های شیشه‌ای ریسمان شده به گردنش اضافه شده، چند گلدان بزرگ به گلخانه، گلدان سفید خالی‌ای که نوار پهن آبی زیبایی قسمت بالایش است، آینه‌ی مستطیلی با قاب چوبی در اتاق خواب، ساعت آشپزخانه هم عوض شده و…

جایی که فضا و دکوراسیونش همین است که باید باشد، حال و هوایش هم. جایی که اوج عشق و درد را چشیده و می‌چشیم کماکان.

ادامه دارد…

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *