حفره‌ای بزرگ

از خواب پریدم. خواب بدی نبود ولی یکدفعه به تکه‌ای از وجودم در دوردست‌ها فکر کردم. نگران سلامتی‌اش هستم. کاش تصمیم دیگری می‌گرفت.

تنها بودم و نمی‌دانستم ساعت چند است. کِی خوابم برده؟ بلند شدم و دوری توی خانه زدم. پسرم زیر نور سفید و کمرنگ آباژور خوابیده. وقتی پتو رویش است یعنی سردش شده و الا که شوتش می‌کرد زیر پاهاش. ساعت پنج و نیم صبح است، هوا نیمه تاریک است و کمی سرد. همسرم اداره رفته. چطور با صدای رفتنش بیدار نشدم؟

 

کِی صبح شده؟ دیشب چند لحظه دراز کشیدم خستگی کمرم را بگیرم. بدون مسواک خوابم برده! دو سه شب است آشپزی و کارهای آشپزخانه که معمولا عصر انجام می‌دهم، می‌افتند آخر شب! در عوض امروز همه نهار داریم.

حس می‌کنم تهی شده‌ام. دلم می‌خواهد ساعت را نگه دارم. دلم می‌خواهد بخوابم یا لااقل آنقدر غلت بزنم تا سردرد خفیفی که یکباره با بیدار شدن، تنها بودن و گم بودن در زمان و مکان گرفتم، رفع شود.

حوصله‌ی سه‌شنبه را ندارم. حس می‌کنم بی‌حوصله‌ترین آدم روی کره‌ی زمینم. دنبال دلخوشی‌ای می‌گردم دوروبرم. به خانواده‌ام فکر می‌کنم، به فعالیت‌هایی که با علاقه انجام می‌دهم. بی‌فایده است حس می‌کنم تهی هستم. حفره‌ای بزرگ را درونم حس می‌کنم.

بزرگ، خالیِ خالی و سرد مثل همین الان، همین جا. مثل صبح پاییزی که منتظرش نبودم، مثل شبی که نفهمیدم چگونه از لابه‌لای انگشتانم سُر خورد و هدر رفت. فکر می‌کنم شاید دلتنگم. اما لااقل الان دلتنگ نیستم.

 

الان تهی‌ام. به شدت تهی و دنبال ریسمانی می‌گردم که مرا از سقوطِ حتمی نجات دهد. دنبال انگیزه‌ای که بلندم کند، لقمه‌ی صبحانه‌ی پسرم را برای مدرسه‌اش بگیرم، به کارها فکر کنم، برنامه‌ریزی کنم، مثل همیشه از کمبود وقت گلایه کنم، دنبال خلوتی برای خواندن و نوشتن بگردم.

 

این لحظه نه دیگر واژه‌ای فارسی، نه کُردی، نه حتی انگلیسی حالم را خوب می‌کند.

فکر می‌کنم کاش دلتنگ بودم، مثل لحظه‌هایی که دلم برای کسی یا چیزی چنان پرپر می‌زند که فکر می‌کنم الان است بمیرم.

کاش ناراحت بودم، خشمگین بودم، کاش حتی درد داشتم. آری همان دردی بی‌پیری که گاهی زمین‌گیرم می‌کند. کاش نگران بودم، کاش می‌توانستم دعا کنم، کاش کاش کاش…

 

تهی‌ام، تهی، تهی‌ِ تهی!

 

ذهنم می‌رود سراغ دورها… برش می‌گردانم، نمی‌خواهم گذشته‌ای که از آن گریختم را با شرایط جدیدی که پیش آمده دوباره زندگی کنم. بگذار همه چیز همانجا در همان دو سالگی پسرم که باید از شیر می‌گرفتمش و یک‌هو به سلول انفرادی دورافتاده‌ای پرت شدم، منجمد بماند. همان‌جا که بی‌رحمانه و به ناحق رویم پا گذاشتند. و عزیزترین‌هایم برای مصلحت آن دیگری‌ها سکوت کردند!

حتی خودِ من هم پشت خودم نایستادم! حتی خود من بلند نشدم داد بزنم که انصافتون کو؟ دنبال قربانی می‌گردین؟ حتی خودِ من هم خفه‌خوان گرفتم… حتی خودِ من هم..

 

خوب است لااقل لکه‌ای درد در حفره‌ام ظاهر شد. پس جای نگرانی نیست. چند لحظه‌ای چشم‌هام را می‌بندم بی‌آنکه به چیزی فکر کنم.

 

فقط کاش می‌شد زمان را به عقب برگرداند، نه آنقدر عقب که از خودم دفاع کنم، نه آنقدر عقب که جلوی کمرنگ شدن‌هام را بگیرم، نه آنقدر عقب که فلان قله و بهمان قله را هم فتح کنم، نه آنقدر عقب که درگیر ای کاش‌ها نشوم، فقط آنقدر که آخر شب دوشنبه باشد، مسواک بزنم و بروم توی جا تا خستگیِ یک روز را از تنم در کنم. فقط همین‌قدر عقب! یا لااقل به زمانی که همسرم از خانه بیرون رفته تا صدای رفتنش را بشنوم و در خلاء بیدار نشوم.

 

عکس از:

empalagarme de mar /Flicker@

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *