حرف‌های نگفته

جمله‌ای از صادق هدایت مدام در ذهنم تکرار می‌شود.

((در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته می‌خورد و می‌تراشد…))

 

فکر می‌کنم حرف‌های نزده شاید کُشنده‌تر از هر زخمی باشند در زندگی، حرف‌هایی که مثل خوره به جانت می‌افتند و گاهی آنقدر با آنها کلنجار می‌روی که از پا دَرَت می‌آورند.

شکنجه‌ای ابدی هستند وقتی تو به هر دلیلی نتوانی حرف‌های دلت را بزنی. وقتی سوتفاهم چنگ بر پیکره‌ای می‌زند، درست مثل مردابی‌ست که هر چه بیشتر دست و پا می‌زنی، زودتر غرق می‌شوی. راهی نداری جز آنکه رها کنی.

وقتی رویایی از دست می‌رود، وقتی بهاری به خزان می‌نشیند، وقتی همه‌ی درها بسته می‌شود، دو راه بیشتر نداری یا باید بمانی و با رویایت دفن شوی یا باید بلند شوی و بروی. همه چیز را از تنت، از فکرت، از زندگی‌ات، از خاطرت بِکَنی. همه‌ی تعلقاتت را، همه‌ی آنچه که بخشی از وجود تو هستند، همه‌ی کسانی که فکر می‌کردی بی‌آنها دوام نخواهی آورد. همه‌ی آرزوهایت را باید جا بگذاری، تا آن غریزه‌ی لعنتیِ بقاء، تو را در این جهان کوفتی نگه دارد. باید بروی، چشم‌ بر همه چیز ببندی، بر همه‌ی داشته‌ها و حتی بر نداشته‌هایت.

بروی تا بتوانی نفس بکشی.

بروی تا زنده بمانی.

بروی شاید بعد از مدت زمانی بتوانی روی پاهایت بایستی، یا وانمود کنی روی پاهایت ایستاده‌ای. نه به خاطر کم نیاوردن جلوی دیگران، که آسیب‌پذیر بودن طبیعی‌ترین ویژگی ماست، برای اینکه واقعا روزی بلند شوی. برای اینکه خودت را گول بزنی، بلکه روزی بلند شوی.

خیلی وقت‌ها به عکس‌العمل مادری بعد از مرگ فرزندش فکر می‌کنم. چرا که رویایم، دخترکی زیبا بود برایم. ((هر چند که گاه معشوقی سنگدل می‌شود و گاه مادری که با عشقش به گونه‌ای دیگر به زندگی‌ام بازگشت.))

دخترکی که از دستش دادم، که نتوانستم بزرگش کنم، که زیر فشار روحی و جسمی بیماری‌اش از او قطع امید کردم. که با دست‌های خودم دستگاه اکسیژن را از صورتش برداشتم، از بهبودی‌اش ناامید شدم، بی‌آنکه دکترش را، بیمارستانش را، دارو و درمانش را عوض کنم. آنقدر پشت در بسته ماندم، که ایمانم به درهای دیگر را از دست دادم.

نخواستم دیگران بیش از آنچه باید بهایی بپردازند چه زمانی، چه هزینه‌ای. از چشم انتظار ماندن و تلاش بی‌نتیجه، خسته شده بودم. از معلق بودن، نبودن در عینِ بودن، نزیستن در عینِ زیستن، خسته شده بودم. و عجیب اینکه با همه‌ی دردی که هنوز می‌کشم حاضر به برگشت به آخرین روزهای تصمیم‌گیری‌ام نیستم چرا که باید خیلی خیلی خیلی قبل‌تر از آن به فکر تغییری می‌افتادم نه زمانی که به بن‌بست رسیده بودم! و راهی جز رهایی نداشتم.

فکر می‌کنم، هم رفتار مادری که بعد از مرگ فرزندش می‌ماند و با هر بدبختی شده، زندگی می‌کند، طبیعی‌ست و هم رفتار مادری که دوام نمی‌آورد جای خالی بچه‌اش را ببیند. چرا که در و دیوار آن خانه، اسباب‌بازی‌های بچه‌اش کابوسی شبانه‌روزی می‌شوند برایش. هر خوراکی‌ای، هر  پارکی، هر مدرسه‌ای، هر مغازه‌ی اسباب‌بازی فروشی او را یاد دلبندش می‌اندازد. هر چیز و هرکس و هر صدا و بویی “بمب سوگی‌” است که به ناگاه منفجر می‌شود.

بیشتر که فکر می‌کنم، به نظرم حتی رفتار مادری که قید همه چیز را می‌زند و به جای فروپاشی تدریجی، مرگی آنی را انتخاب می‌کند هم طبیعی است.

به واقع کدام منطق می‌تواند میان این مادرها فرقی قایل شود؟ کی می‌تواند بگوید کدام مادر، مادرتر بوده؟ کی می‌تواند میزان رنج این مادرها، میزان وابستگی آنها را اندازه بگیرد و بگوید هر کدام چه نمره‌ای در این آزمون گرفته‌اند و کدامیک عملکرد بهتری داشته‌اند؟

بله اسفناک است فردی که با از دست دادن فرزندش، مسخ‌ می‌شود*، مادری که با از دست دادن کودکش خالی می‌شود. اما مگر ما جای آن فرد بوده‌ایم و با کفش‌های او راه رفته‌ایم؟ اما مگر میزان دردی که هر کدام از ما می‌کشیم از یک واقعه یکسان است؟ اگر اینطور است، تکلیف محیط و وراثت چه می‌شود؟

اینکه فرد آسیب‌دیده را شماتت کنیم برای ندیدن بخش‌های دیگر زندگی‌اش، شاید ظالمانه‌ترین روشی است که می‌توان یک نفر را تسکین داد. هیچ‌کس نمی‌تواند حجم درد و سوگ یک نفر را درک کند. که ما هر کدام در جایگاه خود، منحصربه‌فردیم و واکنش ما در برابر یک حادثه بنابر خیلی مسائل قابل تغییر است.

این‌ها فقط بخش کوچکی، شاید به اندازه‌ی اپسیلون صفر، از نگفته‌هایم هستند. اینها فقط بخشی از خوره‌های ذهنی و زخم‌های عمیق و چند لایه‌ای جانم هستند. ای کاش فقط قضاوت نمی‌کردیم…

ادامه دارد…

 

* اشاره به داستان “گاو” نوشته‌ی غلامحسین ساعدی و فیلم داریوش مهرجویی

 

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *