جهنم جایی‌ست که رویا نیست

چه دردناک است
چشم باز کردن،
لبخند زدن،
حتی نفس کشیدن بی‌‌هیچ رویایی.

براستی کجا می‌روند
این دوست‌داشتنی‌هایِ لعنتی،
این شراره‌های آتش
نشسته بر چشم‌های انتظار،
این ماهی‌های گریخته
از دست‌های آدمی؟

کدام کوچه و خیابان را در پی‌شان باید گشت؟
درِ کدام خانه را باید کوبید؟
از پشت کدام پنجره باید سرک کشید؟
چرا دیگر جوینده، یابنده نیست؟
چرا هیچ نیرویی تکه‌ پاره‌هایمان را
به هم وصل نمی‌کند؟

و دردِ فانتوم
شوخی کوچکی‌ست
در برابرِ از دست داده‌هایمان.
و من مدتی‌ست
به این فکر می‌کنم
جهنم جایی‌ست که رویا نیست
جهنم خانه‌ی متروکِ جان آدمی‌ست بی‌هیچ احساسی!

و تو
گاه همان رویا بودی
که چون نوری از مردک چشم‌ها گریختی
چون مِه‌ی از سرشاخه‌ی درخت‌ها گذشتی

بی‌آنکه به پشت سرت نگاهی بیندازی.

و دوزخ، نگاه خالیِ تو بود وُ
دل شکسته‌ی ما
ای رویای از دست رفته!
ای بهارِ به خزان نشسته!
ای زندگی!

به یاد احمدرضا احمدی عزیز که دیروز از قطارِ زندگی پیاده شد. او که معتقد بود:((شعر،

عنصر اصلیش درده،

نه وزنه، نه قافیه‌س…))

میلان کوندرا هم درگذشت امروز.

عکاس ناشناس

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *