جهنمی در دل روزهایی معمولی!

تا حالا برات پیش اومده، با اینکه نسبتا همه چی مرتبه، خیلی از فشارا و دوندگی‌های همیشگی کم شده باشه ولی یه دل‌درد، چند تا اتفاق کوچیک دیگه، یا چیزی تو همین مایه‌ها که البته هر کدوم جای خودشون مهم، تاثیرگذار و محدودکننده‌ هستند، موقع استراحتی کوتاه، تو رو به چنان مخمصه‌ی روحی و روانی بکشونن که فکر کنی در تاریک‌ترین لحظه‌ی زندگیت هستی! چنان خِفتت کُنن که انگار اونا دزد سر گردنه‌اند و تو یه تاجر سال هزار و دویست شمسی؟!

در چنان جهنمی گیر افتاده باشی که تقریبا از شدتِ حالِ بدِ جسمی و روحی شروع کنی به نالیدن!

درِ چنان برزخی رو به روت باز کرده باشن، که فکر کنی آخه چی شد یهویی، چه اتفاقی افتاد که مستحق اینهمه درد و رنج شدم؟!

 

و هرچقدرم بخوای به دیگران بگی چه کوفت زهر ماری رو تجربه کردی، انگار لالمانی گرفته باشی؟!

 

تا حالا برات پیش اومده اونقدر حالت بد بوده باشه که نخوای باشی، فکر کنی کاش تموم شه این زندگی لعنتی و خلاص شی؟!

 

به خودت که اومده باشی، مدام هی به عقب برگردی و ببینی آخرین بار کی اینقدر بهم ریخته بودی؟ فکر می‌کنی کی باهات درددل کرده که نتونستی از رنجی که می‌کشه بیرون بیای، کدوم عزیز شرایط بدی داشته که نمی‌شده کاری براش کرد، یا کدوم بخش یا بخش‌هایی از محرومیت‌ها، محدودیت‌ها و ناکامی‌ها رو هنوز کامل نپذیرفتی؟

نکنه کلا داری اَدای پذیرش در می‌آری و آنقدر مسائل حل نشده تو وجودت جمع شده که تو چند ساعت می‌بَرَدت جهنم و بَرِت می‌گردونه، یا می‌بَرَدت ته دنیا و به حال خودت رهات می‌کنه؟!

آنقدر آشفته و سرگردونی و اون حجم از چیزی مثل بختک که تجربه کردی به درونت چنگ می‌ندازه که ترسیدی، بدجور هم ترسیدی.

فکر می‌کنی نکنه این خندق، گنداب، فاضلاب یا هر کوفتِ زهر ماری که هست، وجود داشته درونت، الان فقط بالا اومده؟!

فکر می‌کنی به کدوم بخش از زندگیت برمی‌گرده؟ فکر می‌کنی مگه داریم، مگه می‌شه؟ فکر می‌کنی حالا لازم بود بالا بزنه این موقع از سال؟ فکر می‌کنی روزای نسبتا آرومی هم می‌گذرونی، یه سری تصمیمات گرفتین برای تعطیلات که نه بار اول بوده، نه بی‌دلیل، یه سری شرایط بوده و هست که قابل پذیرشه، یه سری اتفاقا افتاده که درسته عالی نبوده ولی لااقل  دردِ بخشی از گذشته رو خواسته‌ن کمرنگ‌تر کنند، یه سری تغییرات هورمونی بوده که گاهی همینقدر دردناک‌اند؛ پس چی باعث شده یهو اینقدر بهم بریزی؟!

حس کنی عین بچه‌ای کم سن و سال وسط تره‌بار شلوغ و کثیفی گم شدی. حس کنی درد دوره‌ت کرده و سایه‌ی یه دلخوری‌ای، یه رنجشی از دنیا چنان رو ذهنت افتاده که هر چقدر دست و پا می‌زنی، نمی‌تونی ازش رها بشی.

دنیا اونقدر تیره و تار شده که هیچ خوشی و لذتی دَرِش دیده نمی‌شه. فقط سیاهیه، فقط تاریکیه، فقط تباهیه، فقط انزجار و درده، فقط خفقان و پوچیه، عبث‌شدگیه، عبث بودگیه!

 

فکر می‌کنی چی درِ این جهنم رو یهو باز کرده، نکنه مجموع همه‌ی اینها یا مسئله‌ای ریشه‌دارتر و ناآشناتر حتی از همه‌ی اینها؟

 

حتی نتونستی موقع بیان موقعیتی که گذروندی از سر، از یه کیلومتریش هم رد شی، اینکه چقدر موفق شده باشی اون رو نوشته باشی رو هم نمی‌دونی؟

حتی اگه ده درصد از احساس گیرافتادگی که تجربه کردی رو هم نوشته باشی راضی‌ هستی و کلاهت رو بالا می‌ندازی از خوشی.

فقط امیدواری اون حال و هوا بره و دیگه برنگرده. بره به جهنم، همون جهنمی که ازش اومده بود…

 

اعتراف می‌کنی که می‌ترسی دوباره سراغت بیاد و همه جا رو به خاک و خونه بکشه و قبل از اینکه بتونی راه فراری پیدا کنی، نیست و نابودت کرده باشه اون هم با دستای خودت!

اعتراف می‌کنی طوفانی رو از سر گذروندی تو دل آروم‌ترین روزای زندگیت، جهنمی تو دل معمولی‌ترین روزای عمرت!

 

تصویر: گوگل

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط
آخرین دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *